در داستان «موبی دیک» نوشته هرمان ملویل، آحاب ناخدای چلاق و کینهتوز کشتی که همنام یک پیغمبر کاذبِ کهن است، بخاطر کینهی ژرف و وصف ناپذیری که به نهنگ سفید دارد جان خودش را در راه انتقام از موبی دیک از دست میدهد و کشتی شکاری را با سرنشینانش به اعماق تاریک اقیانوس میکشاند.
پیامبر کاذب و سیهدستارِ جمهوری اسلامی پس از ۳۶ سال و ۸ ماه و ۲۴ روز زمامداریِ بیرحمانه کشتی خلافت شیعی را با خود به زیر آب کشید و در آن ۱۳،۴۱۸ روزی که مانند هزار سال گذشت زندگیهای بسیاری را بر باد داد و جانهای شریف گروه بزرگی از ایرانیان در آتش نفرت او به نهنگِ سفیدِ غرب سوختند و خاکستر شدند. با این وجود کم نبودند کسانی که در این سالها مفتون و افسون اقتدارگرایی سامانهی تمامیتخواه و تئوکراتیکی شدند که این عنصر کینهتوز مکتبی سکاندار آن بود.
افسونِ اقتدارگراییِ فقیهان
وقتی چشمان آهو در میان جاده افسون نور یک خودروی پرشتاب میشود اغلب از این بیخبر است که آن پیکرهی شتابان بزودی بدن بیجانش را بسویی پرت خواهد کرد. اقتدار و قدرتنمایی به همین ترتیب برخی افراد را مسحور خود میکند. این واقعیت که انسانها بر خلاف آهو خطر را میبینند و حس میکنند نه تنها از جاذبهی قدرت مخوفی که آنها را تهدید میکند نمیکاهد بلکه در مواردی آنها را بیشتر تحت تأثیر قرار میدهد.
بودند ایرانیانی که بیزاری آنها بیش از خشیهای بود که این فرمانفرمایی دینی میخواست در دلها بیاندازد و از افسون آن ایمن ماندند. در این میان اما کسانی که مقهور قدرتنمایی اسلامگرایان شدند کم نبودند. گروهی از ما این تاثیر سهمآگین را در درازای چند دهه بر روی تعدادی از ایرانیها و غیرایرانیها دیدیم و هرگز نتوانستیم با آن کنار بیاییم. تاثیری که قدرت مخرب جمهوری اسلامی و توانایی آن در صدور خطر و آشوب و ترور بر این افراد داشت گاه معمایی حل ناشدنی مینمود. بیرحمی کارگزاران امنیتی و نظامی این نظام و رعباندازی آنان در دل مردم ایران و کشورهای مجاور کسانی را چنان مسحور کرده بود که این سامانهی تئوکراتیک و نیروهایش را شکست ناپذیر تصور میکردند.
قدرت جاذبهی زیادی دارد و اقتداری که در سطح کشور و منطقه نقشی مخرب بازی کند چه بسا بتواند در چشم دوست و غیر دوست هالهای از اعجاب و جذابیت برانگیزد. حتا در سالهای نخستین انقلاب که فرمانفرمایی اسلامی هنوز زرادخانهی موشکی راه نیانداخته بود و چندین لشکر نیابتی در سرتاسر خاورمیانه بر پا نکرده بود، بودند کسانی که از لحاظ عقیدتی همسو با این حکومت نبودند اما چنان مسحور قدرتنمایی فرمانفرمایی اسلامی حاکم بر ایران میشدند که از ابرقدرت شدن ایرانِ اسلامی سخن میگفتند.
قدرت، چه قدرت منفی و چه مثبت، میتواند ذهن را تسخیر کند. امروز چپِ «رفرم شده» و رفرم ناشده هنوز در بند نوستالژی خمینی است و نام او را در کنار هوشیمین و مائو مینشاند و افسوس میخورد که اگر خمینی در اینجا بود در دو شب کشتار دیماه با الهام دادن به مردم و تشویق آنها به گذاشتن گل در لولهی تفنگ سپاهیها میتوانست دل این آدمکشان حرفهای که خون ریختن برای آنان مانند آب نوشیدن است را نرم کند! میگوید و چنان میگوید که گویی قدرت استدلالش را از دست داده و تشخیص نمیدهد که پسربچه دوازده ساله و مادرش که نیمه شب در زیر باران گلوله دارند از هراس جان در خیابان به هر سو میدوند توان آن را ندارند که دستشان را تا پشت بام دراز کنند و گل در قنّاصهی تک تیراندازی بنشانند که آنها را از فاصلهی دور نشان رفته است!
حتا امروز که شبکه نیروهای نیابتی در هم شکسته و این سامانهی ضد مردمی تهماندهی مشروعیتش را از دست داده و در جنگی که خود افروخت شکست سختی خورده و در میان مشکلات اقتصادی و اجتماعی گیر افتاده و از ناچاری و ضعف خود را مجبور میبیند تا در پیش چشم جهانیان کشتاری گسترده راه بیاندازد هنوز در نظر گروهی قدر قدرت بنظر میآید. این افراد به نیروی عظیم و سرشار مردم کم بها میدهند و تنها روی ساختار قدرت تمرکز میکنند. مردم ایران پس از زخم عمیق کشتار دیماه عاصی و خشمگین هستند و فروکش کردن موضعی اعتراضهای خیابانی به معنی پیروزی قطعی فرمانفرمایی اسلامی نیست. هیمنهی دشمن شکسته و «ترس»، این بزرگترین سرمایهی این رژیم توتالیتر، تا حد زیادی از میان رفته است.
یجج
















