Monday, Apr 20, 2026

صفحه نخست » از پشت میله‌ها تا طناب دار؛ شکنجه‌ای که در دلِ خانواده‌ها آغاز می‌شود و هرگز پایان نمی‌گیرد، سیاوش هادیان

hadian.jpgدر روایت رسمیِ سرکوب، زندان پایان راه است و اعدام، نقطه‌ی آخر. اما در واقعیتِ جمهوری اسلامی، شکنجه از همان لحظه‌ی بازداشت به خانه‌ها سرایت می‌کند و خانواده‌ها، بی‌آنکه متهم باشند، وارد چرخه‌ای می‌شوند که پایان ندارد. از دهه‌ی ۱۳۶۰ تا امروز، یک الگوی روشن و تکرارشونده قابل مشاهده است: حذف فیزیکیِ فرد، و سپس تسخیر روانی، اجتماعی و اقتصادیِ خانواده. در این منطق، خانواده نه بازمانده، که ادامه‌ی پرونده‌ی سرکوب است.

ترسِ دائمی: آغاز شکنجه از لحظه‌ی بازداشت
فاجعه تنها در لحظه‌ی اعدام اتفاق نمی‌افتد. برای خانواده‌ها، رنج از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که عزیزشان بازداشت می‌گردد؛ زمانی که او زنده است، اما در دسترس نیست. هر تلفن، می‌تواند خبر باشد. هر در زدن، می‌تواند تهدید باشد. و هر روزِ بی‌خبر، به اندازه‌ی یک عمر طول می‌کشد. خانواده در تعلیقی فرساینده زندگی می‌کند: میان امید و وحشت، میان دیدار و خبر مرگ. این تعلیق، خود یک شکنجه‌ی تمام‌عیار است؛ شکنجه‌ای که شب و روز نمی‌شناسد.

تحقیر نهادینه: وقتی پاسخ هم به ابزار فشار تبدیل می‌شود
خانواده‌ها برای دریافت ابتدایی‌ترین اطلاعات--وضعیت عزیزشان، محل نگهداری، یا حتی امکان یک ملاقات--با دیوارهای بسته روبه‌رو می‌شوند. پاسخ‌ها مبهم است، یا تحقیرآمیز، یا تهدیدآلود. مراجعه به نهادها، به جای آن‌که راهی برای یافتن حقیقت باشد، به تجربه‌ای از کوچک‌شدن، انتظار و بی‌پناهی تبدیل می‌شود. در این ساختار، حتی پرسیدن هم هزینه دارد.

وقتی اعدام رخ می‌دهد، این رنج پایان نمی‌یابد؛ فقط شکلش تغییر می‌کند. تعلیقِ میانِ امید و ترس، جای خود را به فقدانی می‌دهد که نه توضیح داده شده، نه به رسمیت شناخته شده، و نه امکانِ سوگواریِ آزادانه برای آن وجود دارد. در بسیاری از موارد، خانواده حتی از ساده‌ترین حق انسانی--دانستن زمان و محل دفن--محروم می‌ماند. و این، فقدان را به یک زخمِ باز و دائمی تبدیل می‌کند.

گورهای بی‌نام، محل‌های دفنِ نامعلوم، و تخریب مزارها، تنها اقدامات فیزیکی نیستند؛ بلکه بخشی از تلاشی هدفمند برای قطع رابطه‌ی خانواده با حافظه و تاریخ هستند. وقتی مزار وجود ندارد، سوگواری بی‌زمان و بی‌مکان می‌شود. و خانواده، در وضعیتی معلق باقی می‌ماند: نه می‌تواند وداع کند، نه می‌تواند پایان را بپذیرد.

فشار اقتصادی: مجازاتِ معیشت
در بسیاری از موارد، فرد بازداشت‌شده یا اعدام‌شده، نان‌آور اصلی خانواده بوده است. با حذف او، خانواده به‌سرعت با سقوط اقتصادی روبه‌رو می‌شود. هزینه‌های پیگیری، از دست رفتن درآمد، برچسب‌های امنیتی، و نبود هرگونه حمایت ساختاری، ترکیبی می‌سازد از داغ، ناامنی و فقر. این فقر، تصادفی نیست؛ ادامه‌ی همان سیاست سرکوب است، این‌بار با ابزار اقتصادی.

انزوای اجتماعی: ترسی که به فاصله تبدیل می‌شود
در فضای امنیتی، حتی همدردی نیز پرهزینه است. بسیاری از اطرافیان، برای حفظ خود، فاصله می‌گیرند. تماس‌ها کمتر می‌شود. حضورها کمرنگ می‌شود. و خانواده، در یکی از سخت‌ترین لحظات زندگی‌اش، تنها می‌ماند. این انزوا، نه از بی‌رحمی، بلکه از ترس است؛ اما نتیجه‌ی آن، تکمیل چرخه‌ی سرکوب است.

شکنجه‌ی بدون پایان: روانِ در محاصره
رنج خانواده‌ها، محدود به یک مقطع زمانی نیست. این رنج، مزمن است. بی‌پاسخی، بی‌نشانی، ترس، خشم، و احساس گناهِ بازمانده، ترکیبی می‌سازد که تنها می‌توان آن را چنین نامید: شکنجه‌ای بدون پایان. شکنجه‌ای که نه در سلول، بلکه در خانه، در خیابان، و در سکوت ادامه دارد.

نتیجه: خانواده به‌عنوان میدانِ دومِ سرکوب
از دهه‌ی ۱۳۶۰ تا امروز، این الگو بارها تکرار شده است: شکنجه، اعدام، و سپس ادامه‌ی سرکوب در زندگیِ خانواده‌ها. در این ساختار، خانواده باید سکوت کند، فراموش کند، و اگر نتوانست، دست‌کم دیده نشود. اما همین خانواده‌ها، با ایستادن بر حق دانستن، حق سوگواری، و حق گفتن، به حافظانِ حقیقت تبدیل شده‌اند.

پرسش نهایی
و حالا، پس از دهه‌ها، این پرسش همچنان بی‌پاسخ مانده است: چند مادر دیگر باید در سکوت پیر شوند، بی‌آنکه بدانند فرزندشان کجا دفن شده است؟ چند پدر دیگر باید با نامی که به تاریخ پیوسته زندگی کنند؟ چند خانواده دیگر باید هم‌زمان داغدار، متهم، و تحت نظر باشند؟

این فقط گذشته نیست. این، حالِ زنده‌ی یک جامعه است. و اگر این رنج دیده نشود، اگر این صداها شنیده نشود، اگر این بی‌عدالتی عادی شود، ما فقط شاهد نیستیم؛ ما به بخشی از این سکوت تبدیل شده‌ایم.

هیچ جامعه‌ای با فراموشی، به عدالت نرسیده است. امروز، مسئله فقط یادآوری نیست؛ مسئله انتخاب است: دیدن یا نادیده گرفتن، ایستادن یا کنار کشیدن، حفظ حقیقت یا دفن آن. و حقیقت این است: تا وقتی خانواده‌ای هنوز برای یک مزار، برای یک نام، برای یک خداحافظی می‌جنگد، هیچ‌کس نمی‌تواند خود را فارغ از این مسئولیت بداند.

سیاوش هادیان



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy