
آسمان آبی
آبی یعنی زندگی
آبی یعنی عشق
آبی یعنی بودن
آبی یعنی نبض زندگی
آبی یعنی اکنون
آبی یعنی زیر و زبر شدن تپشهای یک لحظه
آبی یعنی قمریهای عاشق بخوانند!
آبی یعنی لبخند تو
آبی یعنی انسان
آبی یعنی چشمان تو
آبی یعنی یک بوسه برای تازه شدن
آبی یعنی لبان زندگیبخش
آبی یعنی زبانِ بودن را هجی کردن
آبی یعنی وطن
آبی یعنی عشق بورزیم
آبی یعنی به خود آمدن
آبی یعنی از پراکندگی در آمدن!
آبی یعنی من و تو
آبی یعنی آسمان وطن
آبی یعنی دوباره شادی و لبخند
آبی یعنی زندگی دوباره آبستن شود
آبی یعنی بیدار شدن در زمان
آبی یعنی دوباره من و تو، ما شویم
آبی یعنی گربهٔ ملوسمان عاشق شود
سالیانی که در خود گم شده بود
آبی یعنی فردا
آبی یعنی شکفتن من و تو برای ما شدن!
آبی یعنی گربهٔ ملوسمان به وجد آید
آبی یعنی وطن دوباره عاشق شود!
برای خانوادهام و محلههای کودکی؛ همهچیز ساده و پاک و شفاف بود
نوستالژی روزها
چه آسان؛ روزها رفتند
روزهای ساده و بیآلایش کودکی
همهچیز در دسترس بود
انسانها شفاف بودند
شهر ساده و هرجومرج نبود
عصرها، در کوچهها، بوی زندگی
بوی عطر نان سنگک و تافتون و بربری
فضای کوچه را پر میکرد
هر چیز سر جای خودش بود
مبارزه، مبارزه بود!
فیلمها لبریز از سادگی بودند
شومیخک نقرهای، سرکار استوار
صمد و بالاتر از خطر آمریکایی
همهچیز بود، فقر نجیب بود، ثروت بیکران نبود
دلسوزی و همکاری و همیاری بود
خانواده احترام داشت، خاله و عمه کمیاب نبود
خوانندهها محدود، باحال میخواندند
جنایت و تجاوز و ناامنی و...
فساد شفاف بود
دروغ، چهرهاش از شرم سرخ میشد
راستی و درستی تمرین هرروزه بود
فوتبال و کشتی و هیجان هم بود
پهلوانی به قامت جهانپهلوان تختی دوخته شده بود
روح پاکش در جامعه هویدا بود!
چهرهٔ شرم در تکتک افراد موج میزد
بیشرمی، چهرهاش مذموم بود
عشق، چهرهاش پاک و زمینی بود
آهنگ «مولاممدجان» پوران، نوستالژی عاشقانه بود
مرگ و زندگی بیپیرایه بود و شمارش داشت
حشو و زوائد در زندگی کم بود
زندگی در دسترس عموم بود
«آن روزها غم بود، اما کم بود»
خنده در سینمای ظهوری و فردین و فروزان بود
«تنگسیر» چوبک در سینمای بهروز وثوقی هم بود
روشنفکر، روشنفکر بود؛ تاجر، تاجر...
همهچیز مانند نور خورشید شفاف بود
در آن زمان، غم و درد و گرسنگی هم بود
ولی کم و ساده و نجیب بود!
امیر کراب

















