Friday, Apr 24, 2026

صفحه نخست » ۴۹ سال در تبعید و یک دیدار سرنوشت‌ساز با شاهزاده رضا پهلوی، محمد جلالی چیمه (م.سحر)

sahar.jpgحضور در تبعید و دیدار با شاهزاده رضا پهلوی

اینجانب محمد جلالی چیمه بانام شعری م. سحر ۴۹ سال پیش با پاسپورت آبرومند دولت پادشاهی ایران بدون ویزا برای ادامه تحصیل در رشته اصلی خودم ، ( هنرهای نمایشی) و نیز در رشتۀ جامعه شناسی و ادبیات فقط با یک چمدان کتاب و اندک مایه وجهی که از قِبَلِ کارمعلمی تئاتر در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اندوخته بودم ‌‌ و با یک دل سرشار از مهر ایران و‌با آرزوی بازگشت برای خدمت به وطن و به مردمی که خود را از آنها می دانستم و می دانم ‌‌به پاریس آمدم!

و به محض رسیدن مزه احترام به ایرانی را درفرودگاه و در دانشگاه و در جستجوی مسکن در میان مردم کوچه و بازار فرانسه چشیدم و دریافتم که ایرانیان در این شهر از حرمت ویژه ای برخوردارند!

حرمتی که گویی قرار شده بود یک سال بعد به واسطه هجوم توحش اسلامیست ها وتسلط شیعه گری سیاسی شده و به ابتذال و جنون ایدئولوژی من درآوردی شبه اسلامی شبه مارکسیست ( شریعتیستی /مجاهدیستی / فدائیان اسلامیستی )آلوده شده ، در کشورم ایران ، به یکباره از میان برود ، (و از میان رفت) و حضور ۴۷ ساله ام ازاین پس با اتهام ایرانی تروریست ، ایرانی بنیاد گرا یا ایرانی متعصب وقشری همراه گردد!

به ویژه که اسمم محمد بود و همین یک اسم برای تقویت سوء ظن غربی ها نسبت به منِ ایرانی کفایت می کرد!

زیرا توحش خمینیستی ، به سرعت ، آدم کش ها و جنایتکاران حرفه ای و دست آموزش را به اروپا و از جمله به فرانسه گسیل کرده بود و صدای بمب و مسلسل تروریست های اسلامی اش در این سو و آن سو شنیده و چهره راستینِ اسلام و اسلامِ راستین، اندک اندک در برابر چشمان وحشت زدهٔ جهان غرب آشکارا می شد (و آشکارا شد!)

‌چنین بود که هم تنِ آن دسته از ایرانیانی که به خفت خمینیستی و به خیانت پنجاه و هفتی نگرائیده یا دلبستگی به آن نداشتند ، می لرزید و هم آبروهایشان قطره قطره بر خاک سرزمین های بیگانه فرو می چکید و زیستن آنان در غربت را همراه با غرور ایرانیت بر آنان دشوار و حتی ناممکن می کرد ، چرا که روزگار به سمتی تمایل یافته بود که ازین پس ایرانی بودن به خودی خود کافی بود تا مارا در مظان اتهام اسلامیسم جنایتکار یا تروریسم خمینیستی قراردهد!

و چه مایه انرژی و اعصاب می باید صرف می کردیم تا به در و همسایه و به همکلاسان یا به نانوای محل ، ثابت کنیم که ما از جنس آنان نیستیم ، که طرفدار یا کوششگر صدور توحش اسلامی به جهان پیرامون خود و به مغرب زمین بوده باشیم ، بلکه ما همانیم که یکی دو سال پیش برای ورود به خاک شما و‌زیستن در میان شما و تحصیل در مدارس و دانشگاه های شما به اجازه دولتی(ویزا) نیازی نداشتیم و کارمندان ادارات و پلیس های کشور شما به محض آن که پاسپورت ما را می دیدند برایمان احترامات ‌ویژه قائل بودند و به ما سلام نظامی می دادند!

باری ،

پاریس شهری ست که همه مدعیان رهبری سیاسی از علی امینی گرفته تا بختیار و از بنی صدر تا رجوی و قاسلمو و از حسن نزیه گرفته تا تیمسار مدنی و البته برخی رهبران سرشکسته و خسارت خورده حسرت به دل ماندهٔ چپ در آنجا پایگاه یا محافل یا بزم‌های شبه قهرمانانه سرشار از خیال و توهم داشته اند و قربان صدقه قهرمانی های «رفقا و خواهران وبرادران کبیر » خود می رفتند و ماجراجویی ها و ترقه بازی ها و سیانور جویدن های آنها را گرامی میداشتند و نامشان را در فرهنگ‌ اسطوره های خود همراه با هاله ای از نور به گردسر یا پرتوی از یک ستارهٔ سرخ ثبت می کردند و انتظار داشتند تا همگان بر آنان نماز برند و راهشان را پر رهرو بخواهند!

اهلِ سیاست و قدرت و دوستداران نام و نان یا مدعیان وطندوستی در میان برخی میراثخواران بازمانده از «جنبش ملی مصدقی» یا بسیاری از شیفتگان پیکار طبقاتی و برخی مؤمنان وفادارمانده به آرمان‌های شکست خورده و حرمت باخته همچنان در این شهر حضور بارز یا نیمه بارز داشتند!

بسیاری از آنان پروانه وار گرد شمع یا چراغ موشی یا لامپا یا پیه سوز نامداران سیاسی یا داعیه داران رهبری دوران می زدند تانامی بجویند یا نانی ! یا به خیال خوشِ خود، آرزویی را به ثمر برسانند یا معنایی برای حضور خود در تبعیدی بیابند که حاصل و پی آیندِ اشتباهات بزرگ آنان و صدمات سنگینی بود که خودشان یا فرقه هایشان به ایران زده بودند !

باری،

همهٔ اینها را نوشتم که این نکتهٔ اصلی را هم برای تعیین تکلیف با خودم ، و هم برای شهادت تاریخ ، و هم برای ریختن آب پاکی روی دست متوهمان و خود شیفتگان و آرزومندان رهبری و ریاست و صدارت و امارت ‌ و زعامتِ یخ زدگان در افکار ‌بازمانده از گذشته ای دور و پایبند ماندگان به موهومات ایدئولوژیک امتحان داده و شکست خورده به عرض هم وطنان خودم برسانم که:

تا آنجا که به شخص اینجانب مربوط می شود با افتخار می توانم بگویم که :

طی این ۴۹ سال زیستنی دور از وطن که برای من جز لبی خندان و دلی خونین (به قول حافظ )یا آزردگی از نیش کژدم غربت ( به زبان ناصرخسرو) و نیز همه گونه اندوه ناشی از هجران و دوری از یار و دیار و خویش و پیوند به همراه نداشته ، از انصاف به دور خواهد بود چنانچه دستآوردهای مهمی راکه برای من به ارمغان آورده است نادیده بینگارم و در باره یکی از ثمرات آن که همانا اندیشیدنی عمیق تر و با فاصله در بارۀ وطنم ‌و در بارۀ تاریخ کشورم و در بارۀ فاجعه ای که وطنم را در نوردید و گروه بزرگی از دوسه نسل را به ورطه توهم و خدمت به شر سوق داد، سکوت کنم!

و اینهمه بدان آوردم تا بگویم که:

اینجانب مفتخر است که طی این ۴۹ سال اگرچه در بیست و پنج سالگی دانشجویی بودم که نامی با خود از ایران نیاورده بودم ، به واسطه شوق و تلاش فردی در میان غربت نشینان هم ( اگرچه تنگچشمی ها و بدخواهی های فرقه ای اجازه نمی داد) چندان بی نام و گمنام نماندم و برای مثال بگویم که تنها در کتاب قطوری که شجاع الدین شفا 0 که ایشان را هرگز ندیدم) در دهه ۶۰ به نام «پیکار با اهریمن» در پاریس به چاپ رساند ۱۷ شعر از من یا بدون نام یا با امضاء «لاادری» و «گمنام» یا «بچهٔ کاشون» یا «الف روشنا» یا «غزلباش» یا ،م.سحر (بدون آنکه از من آن مُطّلع باشم ) وارد مجموعه بزرگ شعر خود کرده بود و این بدان معناست که سراینده این شعرها با آنکه از ابزار کافی برای شهرت نسبی برخوردار بوده اما هرگز به دنبال نامجویی خاص خودیا شیفتۀ خواندن سرود اَنا الدّ یکٌ مِن اَلهِندی / جمیلُ الشکلِ والقدّی ، نبوده است.
یعنی به اندازهٔ کافی از توانایی برای کسب نام برخوردار بوده که چنانچه بخواهد و طبع سختگیرش بپذیرد، به محافل و مراکز مربوط به نامداران سیاست و قدرت در پاریس نزدیک شود و خوشبختانه چنین اتفاقی در مورد من رخ نداده و بسیار آگاهانه و همراه با وسواس برایم پیش نیامده است ، زیرا چنین شیوه ای همواره با نیاز روحی و مناعت طبعم فاصله داشته است!
بنا براین افتخار و اعتراف می کنم که در این ۴۹ سال که با آنکه تلاش های من در حوزه ادبی و فرهنگی و هنری (تئاتر) به دور از مبارزه سیاسی نبوده ، با هیچیک از مشاهیر و مدعیان رهبری سیاسی ملاقاتی نداشته ام ! خواه نامشان علی امینی بوده باشد خواه بختیار ( که احترام خاصی برایش قائل بوده ام)، خواه شاهزاده ، خواه شهبانو. فرح، خواه بنی صدر خواه رجوی یا دیگران!
اما این بار که وطنم ایران درسیاه ترین دوران های تاریخی بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، باتوجه به وجود ِ دعوی های پر سر و صدا ی مدعیان رنگارنگ رهبری از جمهوری خواه و مارکسیست های هزار تکه ‌ گرفته تا اسلامیست های ریزه خوار استالینیسم و از مدعیان میراث خواری مصدق گرفته تا انواع و اقسام منتظر الریاسه های و کاندیداتور های میانمایه ( و اغلب کوتوله) ریاست جمهوری در طیفهای چپ و راست و قومپرست و فدرالیست و ملوک الطوایف گرا و آرزومندان دوران های سپری شدهٔ خانخانی و البته اسلامیستهای امتگرای جهان وطن مدعی اصلاح طلبی و انواع و اقسام آرزو به دل ماندگان قدرت سیاسی و کشته مردگان ایدئولوژی های وارداتی یا من درآوردی دینی یا غیر دینی ، و با توجه به حضور همهٔ این جماعات که گاهی به صورت، جمع اند و همواره به معنا پراکنده اند ، و همه در رقاب تبا یکدیگر به دنبال نشستن روی صندلی ریاست اند، سرانجام چنان واقع شد . و چنین بود که بر مبنای سالها اندیشیدن بی غرض و بی حب و بغض‌ و به مدد نگاه نقد گرایانه و عاری از تعارف و مداهنه و تمجید در برابر بسیاری از محافل و جرگه های فکری و نظری و سیاسی،به این نتیجه رسیده ام که در این برهه خطیر از زمان و در این وضعیت دهشتناک تاریخی که موجودیت ایران به یمن اشتباهات یا اختلافات یا گروه گرایی ها یا قدرت طلبی ها یا خود شیفتگی ها یا بلاهت ها یا بد طینتی ها یا سرسپردگی ها به منافع بیگانه (مثل سر سپردگی به مرحوم ولی همچنان زندهٔ روسیهٔ شوروی ) یا به دلیل تعصبات قبیله ای و قومی یا دینی شدیدا به خطر افتاده ، درست ترین و کارساز ترین و کوتاه ترین و کم خطر ترین راه نجات ایران بازگشت به لحظه ایست که خیانت بزرگ رخ داد، یعنی باز گشت به مشروطه پادشاهی و قرار گرفتن ریل قطار تاریخ به همانجا که از آن دچار انحراف شده بود، یعنی به روزگارِ پیش از « لاکن خُدعَه کردم!» ، یعنی به همان سال ۵۷ و به همان دوران صدارت بختیار که خوشبختانه چنین مسیر و چنین هدفی نماینده ای معتبر و ‌‌قابل اعتماد دارد و آن کسی نیست جز شاهزاده رضا پهلوی!

این نتیجه ایست که من ضمن تعمقی طولانی بر مبنای آنچه دیده آم و شنیده آم و خوانده ام به آن رسیده ام و اینهمه حاصل تعمق و اندیشۀ فردی خود اینجانب بوده و نه تأثیر فلان ایدئولوژی ورشکسته یا تلقین بهمان مدعی سیاست باز قدرت طلب کینه ورز!

بنا براین دفاع من از شخصیت رضا پهلوی به عنوان ولیعهد ایران و وارث سلطنت مشروطه (که در اثر خیانت و اشتباه بزرگ و بلاهت غیر قابل بخشش جمعی سیاستکار و لقمهٔ سیاست خوار در همراهی و همفکری با ملاهای مرتجع و عقب مانده برچیده شد و زمام امور ایران و سرنوشت نسل های متعدد ایرانی اینگونه به چنگ اوباش اسلامگرای امت پرست بی وطن افتاد)

باری برچنین مبنایی ست که به نظر من دفاع از شاهزاده رضا پهلوی برای رهبری دوران گذار به منزلهٔ دفاع از ایران ، و دفاع از نجات ایران و دفاع از موجودیت و پایندگی ایران است!

از این رو در برهه فعلی از تاریخ پر رنج و‌پرمخاطره و خونین وطنم ایران معتقدم که نجات ایران از این توحش بنیان کن خونین برای دوران گذار نیازمند به رهبری ست قابل اعتماد و این اعتماد را مثل ملیون ها مردم ایران که به ندای او پاسخ گفتند و از جانفشانی دریغ نکردند در وجود شخص شاهزاده رضا پهلوی یافته ام و بیان و اعتراف به این حقیقت در عرصه اجتماعی و ملی مهم ترین انگیزه ام برای ملاقات و اظهار حمایت (هرچند با تأثیری ناچیز) با او بوده است!

البته کاملابرایم قابل درک است که منجمد شدگان در افکار شکست خورده و کینه توزان میراث دار حسرت و شکست های سیاسی و فکری دهه های پیشین که هویتشان به خبط ها و خطاهای فکری شان گره خورده و اینگونه به از هر چهار سو راندگان بدل شده اند ، نتوانند به چنین حقیقتی پی ببرند و نتوانند بفهمند که علت راستین پیوستن به اکثریت مردم ایران و حمایت از شاهزاده چیست و ریشه آش در کجاهاست ؟

ازین رو مرا با آنان کاری نیست و همچنان تماشاگر بروز عقده ها و کین ورزی ها و تکرار خبط های فکری آنان در جهت سرنگون کردن رضا شاه و محمد رضا شاه (پس از ۱۰۰ سال (رضاشاه و نیز پس از ۵۰ سال محمد رضا شاه ) می مانم و جز آنکه بر احوال روحی و فکری و عقلی آنان دچار تأسف باشم کار دیگری از من ساخته نیست!
م. سحر
پاریس

https://msahar.blogspot.com/



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy