سفر اخیر رضا پهلوی به اروپا را نمیتوان صرفاً یک حرکت سیاسی یا رسانهای دانست. این سفر در واقع تلاشی بود برای به چالش کشیدن یک تناقض قدیمی در سیاست اروپا: فاصله میان اصول اعلامشده و رفتار عملی. اروپا سالهاست از حقوق بشر در ایران سخن میگوید، اما در عمل همچنان جمهوری اسلامی را بهعنوان طرف اصلی تعامل حفظ کرده است.در نگاه نخست، این وضعیت ممکن است شبیه نوعی مماشات به نظر برسد، اما واقعیت پیچیدهتر است.
اروپا جمهوری اسلامی را تحریم کرده، از نقش آن در بیثباتسازی منطقه انتقاد کرده و بهویژه بهدلیل همکاری نظامی با روسیه آن را تحت فشار قرار داده است. با این حال، همین اروپا از حرکت بهسوی حمایت فعال از تغییر سیاسی در داخل ایران خودداری میکند. این دوگانگی، حاصل مجموعهای از ملاحظات امنیتی، اقتصادی و ساختاری است.
اما پیام رضا پهلوی تنها انتقاد از این وضعیت نبود. او تلاش داشت این نکته را نیز به اروپا منتقل کند که ادامه اتکا به جمهوری اسلامی، نه یک ضرورت، بلکه یک انتخاب است و این انتخاب میتواند تغییر کند. او بارها تأکید کرده که تغییر در ایران اجتنابناپذیر است و در عین حال کوشیده خود را بهعنوان بخشی از راهحل معرفی کند، نه صرفاً منتقد وضعیت موجود. با ارائه طرحهایی برای دوران گذار و تأکید بر جلوگیری از خلأ قدرت، او در عمل این پیام را منتقل میکند که ایران پس از جمهوری اسلامی میتواند وارد مسیری باثبات و قابل پیشبینی شود. به بیان دیگر، اگرچه او بهصورت مستقیم تضمینهای ژئوپولیتیک به اروپا ارائه نمیدهد، اما تلاش میکند این تصور را شکل دهد که اروپا لزوماً نیازمند جمهوری اسلامی برای حفظ ثبات و منافع خود نیست، و گزینهای جایگزین هرچند هنوز در حال شکلگیری وجود دارد.
بخش مهمی از احتیاط اروپا به مسئله انرژی بازمیگردد. اروپا پس از جنگ اوکراین توانست وابستگی خود به گاز روسیه را بهشدت کاهش دهد، اما این به معنای امنیت کامل انرژی نبود. بلکه وابستگی آن را به بازار جهانی افزایش داد. در چنین شرایطی، ثبات خلیج فارس بهویژه تنگه هرمز که بخش قابلتوجهی از نفت جهان از آن عبور میکند برای اروپا حیاتی است. بنابراین، حتی بدون وابستگی مستقیم به نفت ایران، هرگونه بیثباتی در ایران میتواند اثرات اقتصادی جدی برای اروپا داشته باشد.
در کنار این ملاحظات، ساختار سنتی دیپلماسی نیز نقش تعیینکنندهای ایفا میکند. دولتها ترجیح میدهند با دولتها مذاکره کنند، نه با جنبشهای اجتماعی. جمهوری اسلامی، با وجود ماهیت سرکوبگرش، همچنان یک ساختار حکومتی مشخص دارد که برای دستگاه دیپلماسی اروپا «قابل تعامل» است. در برابر این واقعیت، اپوزیسیون ایران هنوز به یک مرکزیت کاملاً تثبیتشده نرسیده است. اما این به معنای نبود تلاش برای شکلگیری آن نیست. رضا پهلوی در سالهای اخیر دقیقاً در حال کار بر همین نقش بوده است: ایفای نقش یک چهره ملی برای دوران گذار، بدون تحمیل شکل نظام آینده و با تأکید بر رأی مردم. او همچنین تلاش کرده با ارائه طرحهایی برای دوران پس از جمهوری اسلامی، از سطح نمادین فراتر رفته و به سمت ارائه ساختار حرکت کند. با این حال، تردید اروپا همچنان باقی است. بخشی از این تردید ریشه در اختلافات درون اپوزیسیون دارد. وقتی خود نیروهای مخالف نتوانند بر سر یک حداقل مانند پذیرش یک چهره برای هماهنگی دوران گذار به توافق برسند، این پیام بهطور طبیعی به خارج منتقل میشود که هنوز انسجام لازم شکل نگرفته است. در چنین شرایطی، انتظار از اروپا برای پذیرش رسمی یک رهبر، انتظاری واقعبینانه نیست.
در جامعهشناسی سیاسی، این مسئله شناختهشده است که گروههای تندرو حتی اگر از سر حمایت عمل کنند، میتوانند به کاهش مشروعیت یک رهبر در نگاه بیرونی منجر شوند. در مورد رضا پهلوی نیز، رفتار برخی از هواداران افراطی که بهجای ایجاد ائتلاف، به حذف و تقابل با دیگر نیروهای مخالف میپردازند، میتواند یکی از عواملی باشد که او را در نگاه ناظران خارجی کمتر بهعنوان گزینهای مورد اجماع نشان میدهد.
از سوی دیگر، بخشی از مخالفتها با او همچنان بر پایه نام خانوادگی و برداشتهای متفاوت از میراث پهلوی شکل میگیرد. میراثی که همچنان محل اختلاف جدی است. برای بسیاری از ایرانیان، دوره محمدرضا شاه با نوسازی، توسعه زیرساختها، رشد اقتصادی و تلاش برای قرار دادن ایران در مسیر پیشرفت گره خورده است. در عین حال، منتقدان نیز بر محدودیتهای سیاسی آن دوره تأکید دارند. این اختلاف روایتها باعث شده ارزیابی آن دوران، و به تبع آن درباره رضا پهلوی، همچنان محل مناقشه باقی بماند. با این حال، پرداختن کامل به کارنامه محمدرضا شاه خود نیازمند یک مقاله مستقل است. چه موافق آن دوران باشیم چه منتقد، نمیتوان انکار کرد که بخش مهمی از زیرساختهای ایران مدرن از آموزش و صنعت گرفته تا نهادسازی در همان دوره شکل گرفت. بررسی منصفانه آن دوره، بهدلیل اهمیت تاریخی آن، باید جداگانه و با دقت بیشتری انجام شود و پرداختن مفصل به آن در اینجا، از هدف اصلی این بحث فاصله میگیرد.
در سطحی کلانتر، سیاست اروپا در قبال ایران تنها به این عوامل محدود نمیشود. اروپا همواره تلاش کرده در این پرونده تا حدی استقلال خود را از ایالات متحده حفظ کند. تجربه خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ نقطه عطفی در این نگاه بود. در حالی که اروپا همچنان به توافق پایبند مانده بود، تصمیم یکجانبه واشنگتن نهتنها مسیر دیپلماسی را مختل کرد، بلکه نشان داد که اروپا در عمل ابزارهای کافی برای حفظ یک توافق بینالمللی بدون همراهی آمریکا را در اختیار ندارد. شرکتهای بزرگ اروپایی که پس از برجام وارد بازار ایران شده بودند، تحت فشار تحریمهای ثانویه آمریکا ناچار به خروج شدند و سازوکارهایی مانند اینستکس نیز نتوانستند کارایی لازم را داشته باشند.
این تجربه برای اروپا روشن کرد که وابستگی ساختاری به نظام مالی و امنیتی غرب به رهبری آمریکا، استقلال واقعی آن را محدود میکند. از این رو، اروپا در سالهای بعد تلاش کرده نقش مستقلی در دیپلماسی ایران ایفا کند. نقشی که هدف آن نه تقابل با آمریکا، بلکه کاهش آسیبپذیری در برابر تصمیمات یکجانبه است. این استقلالطلبی در عمل به حفظ کانالهای ارتباطی با تهران انجامیده است، حتی در شرایطی که روابط بهشدت متشنج بودهاند. با این حال، همین رویکرد باعث شده در نگاه بسیاری از ایرانیان، اروپا بیش از آنکه در کنار مردم باشد، در حال مدیریت رابطه با رژیم دیده شود.
شاید مهمترین نکتهای که کمتر به آن توجه میشود، ضرورت استقلال راهبردی برای آینده ایران است. تجربه تاریخی نشان داده که اتکای کامل به یک بلوک قدرت نمیتواند ضامن منافع ملی باشد. ایران آینده نیازمند سیاستی متوازن است. این به معنای همسویی ارزشی با قدرتهایی مانند چین یا روسیه نیست، بلکه به معنای درک واقعیتهای نظام بینالملل است. چین امروز یکی از مهمترین بازیگران اقتصادی جهان است و نادیده گرفتن آن خطایی راهبردی خواهد بود. ایران آینده باید بتواند با همه قدرتها، از موضع استقلال و منافع ملی، تعامل کند. رضا پهلوی ناگزیر است همین اصل را دنبال کند: استقلال از شرق و غرب، در عین تعامل با هر دو. تجربه تاریخی نیز نشان میدهد که زمانی ایران توانسته جایگاه قویتری داشته باشد که چنین توازنی را حفظ کرده است. در همین چارچوب، میتوان این انتظار را مطرح کرد که همانگونه که او تلاش کرده با اروپا و کشورهای غربی گفتوگو کند، در آینده مسیر گفتوگو با بازیگران مهمی مانند چین را نیز حتی در سطح غیررسمی مد نظر قرار دهد. این امر نه تنها بخشی از واقعگرایی در سیاست خارجی است، بلکه برای جلب درک، کاهش نگرانیها و همراهی طیف گستردهتری از بازیگران بینالمللی در مسیر عبور از جمهوری اسلامی نیز اهمیت دارد, چرا که بدون حداقلی از پذیرش و هماهنگی جهانی، هر روند گذار با موانع جدیتری روبهرو خواهد شد.
در نهایت، مسئله ایران برای اروپا یک آزمون واقعی است. اما پیش از آن، شاید یک آزمون مهمتر ایرانی شکل گرفته است: آیا اپوزیسیون ایران میتواند به حداقلی از اجماع برسد؟ اگر ما خود نتوانیم بر سر یک چهره یا چارچوب گذار به توافق برسیم، چرا باید انتظار داشته باشیم اروپا چنین کاری را انجام دهد؟ آینده ایران در نهایت در داخل آن رقم خواهد خورد. اما نحوه مواجهه جهان با این روند، میتواند آن را تسریع کند یا به تأخیر بیندازد. اروپا میان اصول و منافع خود در حال انتخاب است و ایران، بیش از هر زمان دیگری، در نقطهای قرار دارد که این انتخاب دیگر نمیتواند به تعویق بیفتد.

















