Friday, May 29, 2026

صفحه نخست » والدینی که چند بار می‌میرند، کاوه - از ایران

javidnam.jpgجوانان فقط یکبار می‌میرند، اما والدین‌شان گاهی دو بار و بعضاً سه بار. حکومت‌های سرکوبگر فقط انسان‌ها را نمی‌کشند؛ آنها خانواده‌ها را به مرگ تدریجی مبتلا می‌کنند. والدین ایرانی، تنها به صرف داشتن فرزندی جوان و معترض، نه فقط هدفِ مرگ که گرفتار شکلی فرساینده‌تر از آن یعنی اضطراب دائمی می‌شوند؛ اضطرابی که آهسته و بی‌صدا، جان انسان را می‌جود.

پدر و مادر نخستین بار زمانی می‌میرند که فرزندشان بازداشت می‌شود؛ وقتی حکومت جوان خانواده را با زندان‌های طولانی‌مدت، شکنجه یا اعدام تهدید می‌کند و سایهٔ همان تهدید را بر خانه و خانواده می‌اندازد. بار دوم زمانی می‌میرند که می‌بینند آینده و زندگی، بر دیدگان جوان دلبندشان تاریک شده است؛ جوانی که باید زندگی می‌کرد، عاشق می‌شد، کار می‌کرد و امید می‌ساخت، اما حالا هر صبح را با ترس آغاز می‌کند. و آخرین بار، زمانی است که ساعت اندوه لبریز می‌شود؛ زمانی که دیگر نه جسم، که روح انسان توان ادامه دادن ندارد.

جوان، گستاخ است؛ طاغی است؛ سرشار از میل آزادی و خشمِ حق‌خواهی. او برای به‌دست آوردن حقوق به تاراج‌رفته‌اش، شجاعت را در گفتار و رفتار و حتی در شیوهٔ اندیشیدنش تمرین می‌کند. گاهی نیز والدینش را به سازشکاری متهم می‌کند و با عصبانیت می‌پرسد چرا مردان پنجاه و شصت و هفتاد ساله، آنچنان که باید و شاید، حکومت را آماج خشم و نفرت نمی‌کنند. چرا به‌جای آنکه مستقیم به چهرهٔ حکومت تف بیندازند، بیشتر از نابسامانی‌ها می‌گویند یا حتی گاهی اپوزیسیون را نقد می‌کنند.

اما جوان، غالباً از چیزی بی‌خبر است؛ از سازوکاری پنهان که فقط والدین آن را با گوشت و استخوان لمس می‌کنند. حکومت، خودِ جوان را به گروگان می‌گیرد تا پدر و مادر مراقب گفتار و رفتار خویش باشند. فرزند معترض، تنها فرزند خانواده نیست؛ او به ابزاری برای کنترل عاطفی والدین تبدیل می‌شود. حکومت می‌خواهد پدر، هر جمله‌اش را با ترس وزن کند؛ مادر، هر شب با اضطراب بخوابد؛ خانواده، حتی در خصوصی‌ترین لحظه‌های زندگی، سایهٔ تهدید را حس کند. جوان، آن لحظه که پدرش را به سازشکاری متهم می‌کند، نمی‌داند خودش تبدیل به همان اهرم فشاری شده که حکومت با آن، شجاعت والدین را مهار می‌کند.

اگر کسی با دقت به تماس‌گیرندگان و ابرازنظرکنندگان در رسانه‌های فارسی‌زبان نگاه کند، تفاوت زبان نسل‌ها را می‌بیند. جوان‌ها غالباً بی‌پروا حکومت را به چالش می‌کشند و احساسات منفی خود را عریان‌تر بیان می‌کنند، اما نسل‌های بالاتر، مخصوصاً پس از پنجاه سالگی، بیشتر از رنج‌ها و نابسامانی‌ها سخن می‌گویند. خشم‌شان را با رقص و پایکوبی نشان می‌دهند، نفرت‌شان را با رها کردن کبوتران به آسمان، و اندوه‌شان را با سکوت‌های طولانی. آنان کمتر موضع‌گیری‌های تند و نفرت‌آلود می‌کنند، نه به این دلیل که حکومت نفرت‌انگیز نیست، بلکه چون عشق‌شان به بازماندگان، بیشتر از نفرت‌شان از حکومت است.

والدین باشرف، غالباً مانع فرزند معترض خود نمی‌شوند. بسیاری از آنان حتی در دل، به شجاعت فرزندشان افتخار می‌کنند، اما میان افتخار و وحشت، فاصله‌ای هولناک وجود دارد. آنان شمشیر را از رو نمی‌بندند، نه از سر بزدلی، بلکه برای حفاظت از عزیزی که در تیررس شکارچیان جانی حکومت ایستاده است. حکومت‌های سرکوبگر، فقط با گلوله و زندان حکومت نمی‌کنند؛ آنها با تزریق دائمیِ ترس به قلب خانواده‌ها حکومت می‌کنند.

وقتی به رفتار خانواده‌های جاویدنامان نگاه می‌کنیم، این حقیقت آشکارتر می‌شود. شعارهای آنان بیشتر ابراز تعلق است تا ابراز نفرت. مادر جاویدنام هنوز فرزندی دیگر برای از دست دادن دارد. خواهر او هنوز در تیررس تهدید است. پدر هنوز باید زنده بماند و بار این اندوه را حمل کند. حکومت حتی پس از مرگ جوان نیز دست از مجازات خانواده برنمی‌دارد. جاویدنام شدن، پایان هزینه نیست؛ آغاز مرحله‌ای طولانی‌تر و فرساینده‌تر است. جوان شاید یک صدم راه را برود، اما نود و نه درصد باقی را خانواده و بازماندگان می‌پردازند؛ آنان که باید سال‌ها با تهدید، فشار، احضار، اضطراب و سوگواری زندگی کنند.

در تمام این سال‌ها، آرام‌آرام به این فکر رسیده‌ام که خواندن نام جاویدنام‌ها، چیزی فراتر از خبررسانی است. نوعی مکث روحی است؛ چیزی شبیه مراقبه. نخست چنین حسی نداشتم، اما بعدها وقتی دستم را بر سینه گذاشتم و در سکوت به نام‌ها گوش دادم، احساس کردم انسان برای چند دقیقه از هیاهوی روزمره جدا می‌شود و به معنای فقدان و ایستادگی فکر می‌کند. شاید به همین دلیل است که گمان می‌کنم اگر نام جاویدنام‌ها پیش از تحلیل‌های سیاسی خوانده شوند، کلمات بعدی تأثیر عمیق‌تری پیدا می‌کنند؛ گویی روح و روان شنونده، پیشاپیش آمادهٔ شنیدن حقیقت شده است.

از همین رو برای سلامتی و سرافرازی کسانی چون مراد ویسی دعا می‌کنم؛ نه فقط به‌خاطر تحلیل سیاسی، بلکه به این دلیل که وطن، بیش از هر زمان دیگری، به انسان‌های پاک‌اندیش و شریف نیاز دارد.

اما آنچه امروز بیش از هر چیز نگران‌کننده به نظر می‌رسد، فقط سرکوب مستقیم نیست؛ بلکه تلاش برای فرسایش اعتماد اجتماعی است. ماجرای اینترنت پرو، نمونه‌ای کوچک اما گویا از همین وضعیت بود. همه می‌دانستند که اینترنتِ نیمه‌آزاد، پس از ماه‌ها محدودیت، می‌تواند ابزاری برای امتیازدهی گزینشی و حتی ایجاد شکاف در جامعه باشد. افراد بسیاری از آن استفاده کردند، اما خطر آنجاست که جامعه، به‌جای فهم پیچیدگی وضعیت، به‌سرعت به سمت قضاوت و حذف یکدیگر برود.

این درست نیست که پرستار، پزشک، ورزشکار یا هر شهروند دیگری را صرفاً به‌خاطر استفاده از اینترنت پرو، خائن قلمداد کنیم. اگر چنین منطقی حاکم شود، ملت آرام‌آرام به اقلیتی کوچک تبدیل خواهد شد و اکثریت جامعه، زیر سایهٔ سوءظن و اتهام قرار خواهند گرفت. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً از همین نقطه تغذیه می‌کنند؛ از لحظه‌ای که مردم به‌جای بی‌اعتمادیِ مبتنی بر معیار، وارد فضای مسموم بدگمانی همگانی می‌شوند.

جامعه‌ای که همه در آن به یکدیگر مشکوک باشند، دیگر توان همبستگی ندارد. حکومت ابتدا فرزندان را گروگان می‌گیرد تا والدین را ساکت کند، و سپس جامعه را به جان خودش می‌اندازد تا مردم از یکدیگر بترسند. این همان نقطه‌ای است که سرکوب، فقط سیاسی نیست؛ به ویرانیِ عاطفی و اجتماعی تبدیل می‌شود.

شاید مهم‌ترین وظیفهٔ ما در چنین روزگاری، حفظ همین رشته‌های آسیب‌دیدهٔ اعتماد و همدلی باشد؛ اینکه پیش از قضاوت، اندکی مکث کنیم و به یاد بیاوریم بسیاری از آدم‌هایی که آرام‌تر سخن می‌گویند، سال‌هاست بارِ گروگان‌گیریِ عاطفیِ حکومت را بر دوش می‌کشند، بی‌آنکه دیده شوند.

کاوه

از ایران



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy