Tuesday, May 12, 2026

صفحه نخست » کسروی به روایت کسروی؛ منطق و اصول چیزی جز بافندگی های بیهوده نیست! عسگرآقا

aa.jpgاحمد کسروی، چنانکه خوانده اید، در تبریز تولد یافت. پدر بزرگش از علمای آن شهر و صاحب مسجد و محراب بود. اما پدرش راه دیگری بر گزیده و به کسب و کار پرداخته بود. کسروی در خرد سالی پدرش را از دست داد و تحت سر پرستی شوهر عمه اش قرار گرفت. دوران نو جوانی او مصادف بود با انقلاب مشروطیت و در گیری مستبدین و مشروطه خواهان. چگونگی را وی در تاریخ مشروطه ایران در سه بخش نوشته است. کسروی در نوشتن از شیوه خاصی پیروی می کرد و در اینجا نیز محض رعایت امانت، تصرفی در نثر و شیوه نگارش او نشده است:

خدا را شکر که من در دام منطق و اصول نیفتادم و اگر افتادم زود جستم

چنانکه در گفته های گذشته باز نمودم درسهای ملایی که در مدرسه های کهن خواندندی به چند رشته بودی:

یکی صرف و نحو عربی و معانی و بیان و بدیع برای دانستن زبان عربی. دیگری منطق که از یادگارهای یونان باستان است. دیگری اصول. دیگری فقه. دیگری حکمت ( فلسفه).

از این پنج رشته دانستن زبان عربی و یاد گرفتن فقه سود مند می بود. و از رنجها نتیجه ای به دست توانستی آمد. ولی منطق و اصول و حکمت جز بافندگی های بیهوده ای نمی بود و به جای سود جز زیان نتوانستی داد.

منطق را یونانیان بنیاد گزارده اند و چنین می گویند که راه « دلیل آوردن » را به هر کسی یاد دهد. ولی « دلیل آوردن » نه چیزی است که آدمی نیاز به یاد گرفتن آن از دیگری دارد. هر کسی با نیروی خدادادی خود راه آن داند. مردم عامی در گفتگوهای خود پیاپی دلیل آورند بی آنکه منطق خوانده باشند. مثلا مردی می خواهد از بزاز پارچه ای بخرد، بزاز به شاگردش خود می گوید، « به این آقا پارچه بهتری بده همسایه ماست ». در این جمله کوتاه دلیل یاد گردیده و لغزشی نیز رخ نداده. بلکه اگر راستی را بخواهیم کسانی که به منطق می پردازند و دیرگاهی آن را دنبال می کنند دریافت های ساده شان از میان رفته راه دلیل آوردن راست و درست را گم می کنند.

اما اصول، داستان آن شگفت تر است. زیرا اصول در نخست یک رشته قاعده هایی می بوده که در آغاز فقه یاد داده می شده، از « استصوابی » و « اصل برائت » و مانند این ها، و این ها چیز هایی است که در دو یا سه درس توان آموخت. ولی رفته رفته چیزهای دیگری به آنها افزوده و آنگاه بافندگی! پیش گرفته کار را به جایی رسانیده اند که می بایستی ده سال و بیست سال درس اصول خواند.

از سخن خود دور نیفتم. منطق و اصول و حکمت دام هایی در سر راه من می بود. من با آن پژوهش به درس خواندن و چیز یاد گرفتن راه به رویم باز می بود که همچون هزار ها دیگران سالها به این درس ها پردازم و نیروهای مغزی خود را فرسوده و بیکاره گردانم. خدا را سپاس که به آن راه ها نیفتادم و اگر افتادم زود جستم.

پایان درس ملایی و بیماری سختی که گرفتار شدم

در تابستان ۱۳۲۸ هجری قمری که سالم بیست شده و پس از چهار سال درس خواندن به ملایی رسیده بودم در میان خویشان و آشنایان خانواده ای گفتگو از ملایی من می رفتی. گاهی پندم دادندی که همچون ملایان عمامه را سترگ تر گردانم و ریش را فرو هلم و شلوار سفید پوشیده کفش های زرد یا سبز آخوندی به پا کنم، راه را تند نروم، کسانی که « مریدانه » سلام می دهند‌‌ به رویشان خندم و دلشان جویم. پیداست که این ها از دست من بر نیامدی.

در آن روزها یک سالوسکاری شگفتی در میان ملایان ( ویژه جوانان ایشان) رواج یافته بود. بدینسان که عمامه را هر چه شول و ویل گرداندندی. شال را به کمر چنان بستنی که در راه رفتن باز شدی و سرش به زمین کشیدی؛ این ها برای آن بودی که گفته شود آقا « لا قید » است، از خود نا آگاهانه است. ملا زادگان ورزش این سالوسکاری ها کردندی. ولی من به یکباره آخشیج ( ضد) آن ها را می کردم و از هرچه که رنگ رویه کاری توانستی داشت دوری می جستم و این بود از خویشان ایراد می شنیدم.

روزی با وصی پدرم به گفتگو نشسته بودیم. گفتم: درخواندن من پایان پذیرفته. چه اگر بیش از این بخوانم باید به نجف روم و آن چیزی است که نمی خواهم. زیرا مرا باید که برادران کوچکم را به دبستان فرستم و آنان را بزرگ گردانم. خواهر کوچکم را به شوهری دهم . این است خواستارم مرا در بازار به کار گمارید.

اندکی اندیشیده گفت: چهار سال بیوسیده ام ( انتظار کشیده ام) که شما درسهاتان به پایان رسانید و مسجد و محکمه نیای خود را به دست گیرید. شما اکنون می خواهید به بازار روید؟!...اگر به بازار خواستیدی رفت پس چرا درس خواندی؟!...شما باید از این رمضان که در پیش است به مسجد روید و نماز خوانید و موعظه کنید.

گفتم ملایی از من بر نیاید و سالم نیز کم است. بیش از این نتوانستم سخنی گویم و بر خواستم. در دل می گفتم: باید خودم در اندیشه کاری باشم. ولی چند روزی نگذشت که گرفتار تیفوسی گردیدم که همه این اندیشه ها در کنار ماند. این بیماری یکی از رخدادهای هناینده در زندگی من بوده زیرا بشوند ( سبب) آن بسیار کمخون و ناتوان گردیدم.

بر گرفته از خاطرات روانش شاد احمد کسروی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy