تیراندازی در دانشکده دندانپزشکی قزوین
رسانههای ایران از کشته شدن یک دانشجوی زن در دانشکده دندانپزشکی قزوین به ضرب گلوله خبر دادهاند.
میزان، خبرگزاری قوه قضائیه، از قول دادستان قزوین نوشت: «بررسیهای اولیه نشان میدهد این دو دانشجو که در آستانه فارغالتحصیلی قرار داشتند، در مرحله متارکه از یک رابطه عاطفی بودند و پیش از این نیز اختلافات خانوادگی شدیدی با یکدیگر داشتند. صبح امروز، مرد جوان با یک قبضه سلاح کلت جنگی وارد محوطه درمانگاه شده و چهار گلوله به ناحیه سینه دانشجوی دختر شلیک کرده است. شدت جراحات وارده بهحدی بود که متاسفانه وی در همان محل جان خود را از دست میدهد.»
علیاصغر عسگری گفت که «ضارب بلافاصله پس از ارتکاب قتل، همان سلاح را به سمت سر خود گرفته و با شلیک یک گلوله اقدام به خودکشی میکند.»
منطقِ جنون! تحلیلی بر فاجعه دانشکده دندانپزشکی قزوین
جعفر بخشی بینیاز
وقتی اسلحه وارد اتاقِ عشق میشود، دیگر نباید از پایانِ تلخِ داستان تعجب کرد.
تراژدیِ صبح دوشنبه دهم خردادماه در دانشکده دندانپزشکی قزوین؛ جایی که یک دانشجوی سال آخر، در آستانه رسیدن به اوج موفقیت تحصیلی، به زندگی همدورهای خود و سپس خودش پایان داد، نه فقط یک قتل، که یک شکستِ ساختاری در حوزهٔ فردی و اجتماعی است.
این حادثه یک حقیقت تلخ را به رخ میکشد؛ بیپرده و بسیار شفاف. تخصص علمی و پیشرفت آکادمیک لزوماً به معنای بلوغِ روانی و هوشِ عاطفی نیست.
ما با دو دانشجو روبهرو هستیم که در آستانهٔ تبدیل شدن به پزشک بودند؛ افرادی که قرار بود در این جامعه شفادهنده باشند، اما در پیچوخم یک رابطه عاطفی شکستخورده، به ناگاه تبدیل به قربانی و جانی شدند.
این نشان میدهد که در نظام آموزشی ما، مهار کردن خشم، تابآوری در برابر «نه» شنیدن و عبورِ سالم از فروپاشیهای عاطفی، همتراز با دروس تخصصی آموزش داده نمیشود.
ریشهٔ این فاجعه را باید در مفهومِ غلط مالکیت جستوجو کرد. در فرهنگ سنتی که گاهی در میان نسل جوان نیز بازتولید میشود، شکستهای عاطفی یا متارکه، یا پایانِ یک رابطه، اغلب نه به عنوان یک حق فردی برای انتخابِ مسیرِ متفاوت، بلکه به عنوان یک خیانت یا تحقیرِ عمومی درک میشود.
مرد جوانی که به جای گفتوگو و منطق و استدلال، اسلحه را انتخاب کرده، احتمالاً در ذهنِ خود به این نتیجه رسیده که اگر او متعلق به من نباشد، نباید متعلق به هیچکس دیگری باشد.
این منطقِ وحشتناک، همان خاکی است که بذرهای خشونت در آن جوانه میزنند.
سؤال اساسیتر که نباید مغفول بماند، این است که سلاح جنگی در دست یک دانشجوی دندانپزشکی چه میکند؟
وقوع این جنایت در فضای دانشگاهی، زنگ خطری برای امنیتِ نهادهای عمومی است. وقتی خشونتِ کلامی و روانی در روابطِ در حالِ فروپاشی با دسترسی به ابزارِ مرگ ترکیب میشود، نتیجه چیزی جز فاجعه نیست.
جامعهای که اسلحه در آن به راحتی در دسترس باشد، در واقع برای خشمهای لحظهای، تراژدیهای غیرقابل جبران تدارک دیده است.
این حادثه نه فقط برای دو خانواده که حالا داغدار عزیزانشان هستند، بلکه برای جامعهٔ نخبگانی ایران نیز یک داغِ بزرگ است.
دو مسیرِ شغلی که قرار بود به خدمت به مردم ختم شود، در یک صبحِ دوشنبه برای همیشه مسدود شد.
متارکه یا هر اسم دیگری که این رابطه را بر هم زده باشد، بخشی از واقعیتِ روابط انسانی است؛ بخشی که دردناک است اما کشنده نیست.
آنچه این درد را به مرگ تبدیل کرد، فقدانِ آموزشِ خروجِ سالم از رابطه و ترویجِ فرهنگِ انتقام بود.
این حادثه تنها یک خبر در بخش حوادث نیست؛ یک فریاد است. فریادی برای بازنگری در نحوه آموزش مهارتهای زندگی، غربالگریهای سلامت روان در محیطهای حساس دانشگاهی و از همه مهمتر، آموزشِ این نکتهٔ کلیدی که هر انسانی صاحبِ تن و روان خویش است و هیچ عشقی، تأکید میکنم که هیچ عشقی، مجوزِ سلبِ حیاتِ دیگری را ندارد.

کلمه: میرحسین موسوی در بیمارستان بستری شد















