Saturday, May 16, 2026

صفحه نخست » بازیچه در جشن و سرور دیگران! ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgسفر ترامپ به چین، با شکوهی که در پیشواز او به نمایش گذاشته شد، برای من نه نگاه به یک رویداد دیپلماتیک، بلکه نگاه به زخمی عمیق بود؛ زخمی پنهان‌شده در دیدار رهبران دو ابرقدرت؛ یکی با تمدنی چند هزار ساله، دیگری با تمدنی نوین. گفت‌وگو بر سر کشوری سومی با تمدنی بزرگ و باشکوه، اما افتاده از اسب.

بر سر ایران!

این نوشته دردنامه یک ایرانی است؛ یک ایرانی که نمی‌تواند در برابر فلاکت سرزمینی که از آن شکوه تاریخی به این سقوط دردناک رسیده است، سکوت کند.

«آه ای ملت من، پس در کدامین هنگام تو در جشن و سرور دیگران بازیچه اندوه‌خیزی نخواهی بود
و در کشتزار دیگران مترسکی متروک؟»

ـ امه سزر

به مراسم بسیار باشکوه استقبال از رئیس‌جمهور آمریکا، آقای ترامپ، نگاه می‌کنم. بی‌شک میلیون‌ها انسان از ملت‌های مختلف این دیدار مهم و این استقبال بی‌نظیر را نگاه می‌کنند. هر مراسم رسمی، به‌خصوص چنین باشکوه، در دل ملتی که رهبرانش بدین‌سان مورد استقبال قرار می‌گیرند، غرور و افتخار می‌آفریند؛ چرا که این احترام به سرزمینی است که در چنان جایگاهی ایستاده که نمی‌توان با رهبر آن جز این رفتار کرد.

پیشواز باشکوه دیروز، نشان‌دهنده عظمت کشوری با تاریخ و تمدنی طولانی‌ است که راه‌های پرپیچ‌وخم بسیاری برای رسیدن به چنین جایگاهی طی کرده است؛ جایگاهی که ترامپ را مجبور می‌کند برای اجرای طرح‌های خود، رنج سفر بیست‌ساعته را به خود هموار کند تا با همتایی صحبت نماید که می‌تواند عروسک‌هایی را که در صحنه جهانی به‌عنوان ابزار قدرت و اعمال نفوذ در دست دارد، با آنها بازی کند؛ به شرط توافق، نخ‌هایشان را بکشد و در صندوق نمایش بگذارد.

درد است نگاه کردن به دو ابرقدرتی که در کنار هم ایستاده‌اند تا بده‌بستان در مورد کشوری تحقیرشده انجام دهند؛ کشوری که خود زمانی بخش بزرگی از جهان را زیر نگین امپراطوری خود داشت. روزگاری که والنتین، امپراطور روم، در برابر اسب شاپور، پادشاه ساسانی، زانو می‌زد. سرزمینی که پیامبری چون زرتشت را به جهان عرضه نمود؛ پیامبری که پیامش صلح بود و راستی در پندار، گفتار و کردار.

تمدنی بزرگ که پادشاهانش نخستین منشور آزادی و حقوق بشر را به باشندگان جهان باستان هدیه می‌دادند.

آوخ، آوخ، چه با این سرزمین رفت؟ سرزمینی که داریوش از اهورامزدا برای آن طلب شادی و برکت می‌کرد و از او می‌خواست این سرزمین اهورایی را از شر دشمن، قحطی و دروغ نگاه دارد.

دریغ و درد که چنین نشد. این سرزمین بلاکشیده، چه فراز و نشیب‌هایی برای رسیدن به اصل خود و آن عظمت ازدست‌رفته طی کرده است؛ از بابک تا یعقوب لیث، از نادر تا رضاشاه و محمدرضاشاه که کمر به تعالی و عظمت این سرزمین بستند. فرو افتادن، برخاستن؛ از کشوری غرق در بیماری، فلاکت، قحطی و ناامنی، کشوری ساختند رو به ترقی؛ جایگاهی بر آن بخشیدند که توانست در همایشی باشکوه، تمامی رهبران جهان را در بزرگداشت سرزمینی با دوهزار و پانصد سال تاریخ و تمدن، در کنار آرامگاه کوروش گرد آورد.

همایشی که دیگر در هیچ کشور جهان تکرار نشد. ایرانی که می‌رفت جایگاه تاریخی خود را احیا کند؛ ایرانی که منادی صلح بود، اقتصادش رو به شکوفایی داشت و آرام‌آرام از فقر، بیماری، فساد، رشوه‌خواری، دروغ، نکبت و خرافات فاصله می‌گرفت.

اما شد آنچه نباید می‌شد. چرخ بازیگر، که دست‌های معینی آن را می‌چرخاند، مردی را بر این سرزمین و مردمان آن نازل کرد که هیچ حسی نسبت به آن نداشت.

مردی که ملت را در قالب امت می‌دید؛ مردی که تعبد را بر تخصص ارجح می‌دانست و روشنفکران و دانشگاهیان را دشمن اسلام و مردم می‌خواند؛ جنگ را نعمت می‌دانست و راه رسیدن به قدس را از طریق کربلا می‌خواست. مردی که از لحظه ورود، شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» داد؛ آدمکشان بالفطره را حاکم بر سرنوشت ملت نمود و از همان آغاز، شروع به قتل‌عام فرهیختگان و روشنفکران کرد.

جنگی هشت‌ساله را بر این سرزمین تحمیل کرد و زمانی که مجبور به تسلیم شد و جام زهر را سر کشید، تلخی نشسته بر جان را با قتل‌عام وحشتناک هزاران زندانی سیاسی، بر کام خود و جانیان گردآمده به دور خویش شیرین ساخت. جانشینش راه او را ادامه داد و کاری کرد که «صد رحمت به کفن‌دزد نخستین».

امروز از آن سرزمین چیزی جز آه هزاران هزار مادر به عزای فرزند نشسته، جز فقر، گرانی، دزدی، بیکاری، ناامیدی و سرکوب نمی‌بینی. زندان‌ها پر، شکنجه و اعتراف‌گیری اجباری امری معمول، و طلوع سحر به اعدام باشرف‌ترین و زیباترین فرزندان وطن تبدیل شده است؛ به امری عادی.

جانیان کثیفی بر رأس امور نشسته‌اند که در پاسخ به هر فریاد آزادی‌خواهانه جوانان این سرزمین، گلوله‌ای بر گلویشان می‌نشانند.

طوماری غریب از حکومتی کودک‌کش که بزرگ‌ترین وظیفه آن نابودی این سرزمین بود؛ کشیدنش از اوج به حضیض، تبدیل آن به عروسک‌ها و مهره‌های بازی در دست رهبران چین و روسیه تا با آنها بازی کنند، امتیاز بگیرند و امتیاز بدهند.

امتیاز بدهند از جیب ملتی که دیگر آهی در بساط آن نمانده است؛ مترسکی متروک در کشتزار دیگران.

استقبال باشکوهی بود؛ از سرزمینی گرفتار که وجه‌المعامله مهمان و میزبان شده است.

سرزمین من، سرزمین ما، ایران‌زمین!

ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy