در حرکتهای سیاسی ـ اجتماعی، در سراسر تاریخ بشر، عاملان و گردانندگان این جنبشها همواره به درستی و حقانیت راهِ خود باورِ کامل داشتهاند؛ یعنی یقین داشتهاند که عملِ مبتنی بر باورهای آنان بهترین راهِ ممکن برای ادارهٔ جامعه و تغییر وضعیت موجود است. در این میان، تفاوتی میان چپ و راست و دیگر دستهبندیهای سیاسی وجود ندارد. این، ظاهراً از ویژگیهای ذاتیِ هر حرکت اجتماعی و سیاسی است.
جنبشهای سیاسی در طول تاریخ با ویژگیها و «چسبهای» خاص خود شناخته و از یکدیگر متمایز شدهاند. یکی از این گونهها، آن چیزی است که در فرهنگ سیاسیِ جهان «ارتجاع» نامیده میشود. تعریف بسیار خلاصه و عمومیِ این مفهوم، چنانکه در منابع معتبر جهانی از جمله دانشنامهٔ بریتانیکا آمده، چنین است:
«ارتجاع، حمایت از بازگرداندنِ وضعیت اجتماعیِ پیشین است.»
در این تعریفِ مطلق، سخنی از خوب یا بد بودنِ آن وضعیت پیشین در میان نیست. مقصود صرفاً گرایش به گذشته است؛ به زمانی پیش از اکنون و به معیارها و ساختارهایی که روزگاری مبنای ادارهٔ جامعه بودهاند.
تاریخ بشر سرشار از دورههایی است که بعدها «عصر طلایی» نام گرفتهاند؛ از عصر پریکلس در آتنِ باستان گرفته تا دوران شکوه امپراتوری روم. قصد این نوشته پرداختن به چرایی و چگونگیِ آن دورانها نیست، بلکه تنها یادآوریِ این نکته است که تاریخ، آکنده از گذشتههایی است که زمانی باشکوه، مقتدر و مرفه مینمودند.
اما هیچیک از آن دورانها پایدار نماندند. همگی، در مسیر زمان، یا از درون فروریختند و یا در برابر نیروهای بیرونی شکست خوردند. آنچه باقی ماند، تنها روایتها و یادها بود. بسیاری از آن عظمتها، خود قربانیِ عملکرد و تناقضاتِ درونیِ خویش شدند.
از آنجا که زمان مسیری یکسویه دارد و همواره رو به جلو حرکت میکند، هر تلاشی برای بازگرداندنِ کاملِ یک دورانِ سپریشده، چیزی جز واپسگرایی نیست؛ بازگشت به نظمی که دورهٔ تاریخیِ آن پایان یافته است. اگر آن نظم توانِ بقا میداشت، اساساً فروپاشی رخ نمیداد.
در طول تاریخ، حتی نیرومندترین امپراتوریها و حکومتها نیز رو به زوال نهاده و نابود شدهاند. این چرخه، بخشی جداییناپذیر از حرکت تاریخ است و هیچ قدرتی توانِ متوقف ساختنِ آن را ندارد. نمونهٔ معاصر آن نیز فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود. پس از هر فروپاشی، حسرت خوردن و دریغ گفتن، واقعیتِ تاریخی را تغییر نمیدهد. حرکت تاریخ، خواه ناخواه، رو به پیش است.
ایرانِ دوران پهلوی نیز، با همهٔ ویژگیها، دستاوردها و کاستیهایش، از این قاعدهٔ جهانشمول مستثنا نبود. آن دوران سپری شد و آنچه امروز وجود دارد، واقعیتِ اکنونِ تاریخ ایران است. بنابراین، هر حرکت سیاسی که در پیِ بازگرداندنِ کاملِ ساختارها، ارزشها و نهادهای پیش از ۱۳۵۷ باشد ــ خواه خوب یا بد ــ در معنای کلاسیکِ علوم سیاسی، حرکتی «ارتجاعی» محسوب میشود.
اینکه گروهی از مردم بخواهند با نمادها، شعارها و تشکلهای گوناگون در پیِ احیای ارزشها یا نهادهای حکومت پهلوی، از جمله ساواک یا ساختارهای مشابه آن باشند، بیتردید حقِ سیاسیِ آنان است. اما همین کوشش، در تعریف تاریخی و سیاسیِ خود، مصداقِ گرایشِ ارتجاعی به گذشته است.
اینکه چنین خواستههایی روزی جامهٔ عمل بپوشند یا نه، موضوعی است که آینده روشن خواهد کرد؛ اما ارزیابیِ امروزِ اینگونه حرکتها، بر پایهٔ فهم تاریخی و ادبیات علوم سیاسی، همان چیزی است که از آن با عنوانِ «ارتجاع» یاد میشود.
حکومت اسلامی ـ شیعیِ تهران از نخستین روزهای استقرار خود، در پیِ برپاییِ چیزی بود که آن را «حکومت عدلِ علی» مینامید؛ یا به بیانی دیگر، سودای بازگرداندنِ جامعه به تصویری آرمانی و خیالپردازانه از صدر اسلام را در سر داشت. از همین منظر، میتوان آن را یکی از آشکارترین نمونههای «ارتجاع مذهبی» در دوران معاصر دانست.
اما گردانندگان این حکومت خیلی زود دریافتند که ادارهٔ یک کشورِ مدرن با اتکا به چنین اوهامی ممکن نیست. از همینرو، ناچار به استفاده از بخشهایی از ساختار اداری، امنیتی و نظامیِ بهجامانده از حکومت پهلوی شدند. حضور افرادی چون حسین فردوست در کنار حکومت تازهتأسیس، خود نشانهای از این واقعیت بود که بخشی از نیروهای رژیم پیشین، به دلایل گوناگون، در ساختار جدید جذب یا با آن همراه شدند. در ارتش، دستگاههای اداری و حتی برخی نهادهای امنیتی نیز چنین روندی دیده شد.
اشاره به این واقعیتها از آن رو اهمیت دارد که تصویری اسطورهای و یکسره پاک و منزه از گذشته، جای تحلیل تاریخی را نگیرد. گذشته، هر اندازه هم که برای گروهی نوستالژیک و درخشان جلوه کند، در نهایت واقعیتی تاریخی با همهٔ ضعفها، تناقضها و مسئولیتهای خود بوده است.
بیتردید، تلاش برای پایان دادن به حکومت اسلامی ـ شیعیِ کنونی، حقِ هر ایرانیِ آزادیخواه و وطندوست است. پادشاهیخواهان نیز طبعاً بخشی از مخالفان این حکومتاند و حق دارند دیدگاه سیاسی خود را تبلیغ کنند. اما آنجا که بخشی از این جریان، بیش از تمرکز بر آینده، بر احیای کاملِ ساختارها و ارزشهای پیش از ۱۳۵۷ تأکید میکند، این رویکرد از منظر کلاسیک علوم سیاسی میتواند واجد نوعی گرایش به گذشته تلقی شود؛ زیرا بازگشت به نظمی که خود، به هر دلیل، تداوم نیافته و فروپاشیده است، همواره موضوع بحث و نقد در ادبیات سیاسی و تاریخی بوده است.
آنچه امروز نیز در بخشی از فضای سیاسیِ پیرامون این جریان دیده میشود، تکیه بر احساسات جمعی، نوستالژی و چهرهمحوری در کنار مباحث سیاسی است. تاریخ معاصر نشان داده است که هرگاه سیاست از خردِ انتقادی فاصله بگیرد و بیش از اندازه بر هیجان عمومی و تصویرسازیهای احساسی استوار شود، امکان شکلگیری رفتارهای اقتدارگرایانه افزایش مییابد.
با این همه، تردیدی نیست که حکومت کنونیِ ایران نیز پایدار نخواهد ماند. جامعهٔ ایران، دیر یا زود، در پیِ بهدست گرفتنِ سرنوشت خویش برخواهد آمد. امید آن است که پس از فروپاشی این نظام، نیرویی آیندهنگر و خردگرا بتواند زمینهٔ برپایی نظمی را فراهم آورد که نه تکرار استبداد سلطنتی باشد و نه استمرار حکومت دینی؛ بلکه نظامی متکی بر ارادهٔ آزادِ مردم، برای مردم.
ایرانِ آینده، بیش از هر چیز، نیازمند آزادیهای فردی و اجتماعی، عدالت، رفاه عمومی، امنیت انسانی و حاکمیت قانون است؛ نه بازتولید دستگاههای امنیتی و هراسآور، با هر نام و عنوانی. تجربهٔ تاریخیِ مردم نیز نشان داده است که زخمی که از استبداد بر جامعه مانده، بهآسانی فراموش نمیشود. همانگونه که در فرهنگ عامه گفتهاند: «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد.» برای بسیاری از ایرانیان، خاطرهٔ نهادهایی چون ساواک، هنوز همان ریسمانی است که یاد آور مار است و هراس انگیز. خوبست که در پی برپایی حرکتی نوین و رو به آینده یی روشنتر باشیم چرا که : فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر...
تا هست،ایران و ایرانی سرافرازباد. سرنگون باد حکومت ِاسلامی-شیعی تهران.

















