Saturday, Feb 7, 2026

صفحه نخست » برای تسلای دلِ داغدارم، عزت مصلی‌نژاد

Ezat_Mossallanejad.jpg

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت

آسمان دگری جویم و ماه دگری

خانمان سوختم از دل چو کشیدم یک آه

آسمان سوزم اگر من کشم آه دگری

به مردم بزرگم می‌بالم؛ مردمی که همواره آنان را درخشان، مهربان، همدل و مشفق شناخته‌ام. هرگز روزهای خوب را از یاد نمی‌برم؛ زمان‌هایی که آدم‌ها از هر قشر و جایگاهی، فراتر از توان خود، به یاری یکدیگر می‌شتافتند، به‌ویژه برای حمایت از آسیب‌پذیرترین‌ها.

اما امروز، بهت و اندوه قلبم را دربرگرفته است؛ هنگامی که نیروی نابهنگام و تیره‌ی مرگ را می‌بینم که چون کابوسی دهشتناک بر جامعه‌ی ایران سایه افکنده است. هزاران جوان جان باخته‌اند؛ هزاران تن دیگر زیر شکنجه‌های هولناک در زندان‌ها رنج می‌کشند؛ و میلیون‌ها خانواده داغدار عزیزان خویش‌اند. به قول کارو:

زن غمین، مرد غمین، بچه غمین، پیر غمین

وه که سرتاسر این ملک ستمدیده ی زار

نفسی نیست دهد مژده ی ایام بهار

با وجود قطع اینترنت، از قتل برخی از دوستانم آگاه شده‌ام. با مردمم سوگواری می‌کنم. اندوهم چنان ژرف است که خواب از چشمانم رفته و از طلوع خورشید هراس دارم. نسبت به همه‌چیز بی‌حس می‌شوم؛ جهان پوچ می‌نماید. احساس خلأ و نیستی بر همه‌ی ابعاد این زندگی رنج‌آور چیره شده است.

دردناک‌ترین بخش این فاجعه، برزخِ بی‌اطمینانی است--ناآگاهی از آن‌که فردا چه در انتظار ماست. بارها از خود پرسیده‌ام: آیا از این بدتر هم می‌شود؟ آیا روزهای بهتری خواهد آمد؟ تاریخ به من آموخته است که پاسخ هر دو پرسش، با اندوه، آری است.

عمری دراز زیسته‌ام؛ با حضور فعال در اعتراض‌ها و مبارزات عدالت‌خواهانه، با تجربه‌ی زندان و شکنجه، و با زیستِ آواره‌وارِ تبعید. از این تجربه‌ها آموخته‌ام که راهی جز مبارزه نیست--با اتکای به همه‌ی توان اخلاقی‌مان--برای یافتن گذرگاهی باریک از سرزمین تاریکی به قلمرو نور. پاشنه‌ی آهنینِ استبداد نسلی از جوانان تحصیل‌کرده، مسئول، دل‌سوز و شجاع را لگدمال کرده است--زیان‌هایی که جامعه برای دهه‌ها قادر به جبران‌شان نخواهد بود. افسوس!

بارها به خود گفته ام ای کاش آن عزیزان توسط اهریمنان خونخوار به خاک و خون کشیده نشده بودند و به جای آن عزیزان ما رفته بودیم. لیکن دریغ از این آرزوی ناممکن، به قول انوری ابیوردی:

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد

که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

گی دو موپاسان نویسنده فرانسوی مرگ را نيرومندترين پديده هاي زندگي می داند. بشنویم اززنده یاد هاشم جاوید که در این رابطه نیکو سروده است:

پیر خرد یک نفس آسوده بود

خلوت فرموده بود

کودک دل رفت و دو زانو نشست

مست مست،

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت هست

گفت که ای خسته ترین رهنورد

سوخته و ساخته ی گرم و سرد،

بر رخت از گردش ایام گرد

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد

گفت: چه بود ای همه دانندگی

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود

سخت در اندیشه فرو مانده بود

ناگه از شاخه ای افتاد برگ

گفت: مرگ!

در این لحظات تیره، پیوسته به خود یادآوری می‌کنم که همه مسافرانِ یک کاروانیم. برخی زودتر به مقصد می‌رسند و برخی دیرتر. باید بپذیریم که مرگ ضروری و گریزناپذیر است. اما اعتراف می‌کنم که این استدلال در برابر کشتار وحشیانه‌ی هزاران غیرنظامیِ بی‌سلاح--از جمله کودکانی با رؤیاهای شیرین آینده--ناتوان می‌ماند.

کوشیده‌ام این فاجعه را فلسفی بنگرم، اما هنوز پاسخ ساده‌ای برای ریشه‌های قساوت انسان نسبت به انسان نیافته‌ام. عطش قدرت، تعصب، حرص، منافعِ تثبیت‌شده و سادیسم تنها بخشی از پاسخ‌اند؛ پیچیدگی همچنان باقی است. ازاین‌رو، با کنار نهادن گمانه‌زنی‌های بی‌ثمر، به امیدِ پیروزی نهاییِ انسانیت نفس می کشم--و از امید نیرو می‌گیرم تا اندوه را تاب آورم. بار دیگر خود را به عدالت اجتماعی و حقوق بشر متعهد می‌کنم و مصمم می‌مانم تا توان ایستادگی در برابر این محنت بزرگ را داشته باشم.

درباره‌ی هستیِ انسان بسیار اندیشیده‌ام. شادی جرقه‌ای است--کوتاه و گذرا. اندوه، اما، پایدار است. اگر از در بیرون رود، از پنجره بازمی‌گردد. ما انسان های فانی گویی تنها یک انتخاب داریم: صبر و شکیبایی. هرچند آرزو داریم از رنج بگریزیم، رنج ما را به تأمل فرامی‌خواند و می‌تواند به زایش ابتکارهای نوین انسانی بینجامد--اگر بیاموزیم تکه پاره‌های زندگیِ شکسته‌مان را گرد آوریم و اندوه را به پددیده ای سازنده بدل کنیم. تاریخ به ما یادآور می‌شود که آنان که بیش از همه رنج برده‌اند، غالباً به والاترین منزلت اخلاقی در این زندگی گذرا دست یافته‌اند:

بوره سوته دلون گرد هم آییم

سخن واهم کریم غم ها کشاییم

ترازو آوریم غم ها بسنجیم

هر اون سوته تریم سنگین تر آییم

باید با اراده‌ای استوار خود را توانمند سازیم تا درد را بکاهیم و مبارزه‌مان را علیه فرهنگ ماتم که حاکمانِ تاریک‌اندیش بر ما تحمیل کرده‌اند ادامه دهیم. با خواندن فیلسوفان رواقیِ سده‌ی چهارم پیش از میلاد، خود را تسلی می‌دهم. ویلیام اروین درباره‌ی انضباط رواقی می‌نویسد:

"اراده همانند نیروی ماهیچه است: هرچه آن را بیشتر به کار گیریم، نیرومندتر می‌شود. با چنین تمرینی، رواقیان می‌توانند خود را به انسان‌هایی با شجاعت و خویشتن‌داری چشمگیر بدل کنند... کاملاً بر خویشتن مسلط شوند و بدین‌سان، احتمال زیستنِ نیک را به‌مراتب افزایش دهند."

رودکی در برخورد خود به مسئله مرگ و زندگی دیدی رواقی گرایانه را عرضه می دارد. معروف است هنگامی که امیر نصر سامانی فرزند جوان خود را از دست می‌دهد و در سوگی ژرف فرو می‌رود، شاعر با این شعر به تسلای دل سلطان می رود و به او اندرز می دهد که جهان بر یک قرار نمی ماند، تحول بدون فداکاری نامیسر است، ناگزیز از ادامه راهیم و در این رهگذر مرگ بهایی است که برای ادامه ی زندگی می پردازیم:

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

به خود یادآوری می‌کنم که جامعه‌ی ایران در طول تاریخ، یورش‌های بی‌شمار بیگانه و کشتارهای گسترده را از سر گذرانده است و بارها استقامتِ شگفت‌انگیزی از خود نشان داده است. مردم ما از توان اخلاقی، اراده و حرمتِ عمیق به زندگی برخوردارند که در آگاهی جمعی‌شان ریشه دارد. به خود می‌گویم: من دژی استوارم. تسلیم نخواهم شد. شجاعت و منابع لازم را دارم تا این اندوه را به چیزی سازنده بدل کنم--برای خودم، خانواده‌ام و جامعه‌ام: الماس سختم من که نمی شکنم. بزن بزن که شکسته نمی شوم!

بسیاری از آنان که عزیزان‌شان را از دست داده‌اند، همچنان با آنان زندگی می‌کنند. بازماندگانِ شکنجه برایم روایت کرده‌اند که زندانیانِ محکوم به مرگ، در راهِ اعدام، به هم‌بندانِ بازمانده ندا می‌دادند: "به‌جای ما زندگی کنید--از جانب ما."

پس زندگی فراتر از گوشت و استخوان است. زندگیِ فرزندانِ عزیزمان--که به‌طرزی بیرحمانه از ما گرفته شدند--در درون ما ادامه دارد. زیستن اغلب دشوارتر از مردن است، زیرا مسئولیت می‌آورد. زیستن به‌جای رفتگان یعنی ادامه دادنِ راه آنان، شاید به شکلی دیگر، اما با تعهدی تمام‌عیار. ازاین‌رو به خود یادآوری می‌کنم: "تو سربازی در میدان نبردِ زندگی هستی. خودویرانگری مرگبار است. برای ادامه‌ی مبارزه باید از نظر روانی و جسمی نیرومند بمانی."

گاه، هنگامی که به قتل‌عام جوانان و مصونیتِ عاملان می‌اندیشم، احساس می‌کنم جهان به پایان رسیده است. بااین‌حال، خود را با این آگاهی آرام می‌کنم که هر انسان اقیانوسی است و زندگی همچنان زنده است--در حرکت، در هماهنگی، در نوزایی. بر امکان‌های آینده چشم می‌دوزم، نه بر گذشته‌ای بازنگشتنی. عشق، والاترین تجلی انسانیت ماست

کمبود وحشتناکی که با رفتنِ عزیزان برجا می‌ماند هرگز از میان نمی‌رود؛ باید آموخت با آن زیست. از فلسفه‌ی اگزیستانسیال نیرو می‌گیرم که می‌آموزد ما به جهان افکنده شده‌ایم و باید دست به عمل بزنیم. چنان‌که موریس مرلو-پونتی یادآور می‌شود: "هیچ چیز از بیرون مرا تعیین نمی‌کند... زیرا از همان آغاز بیرون از خودم هستم و به روی جهان گشوده‌ام."

در این لحظات، همبستگیِ عمیقی با مردمم احساس می‌کنم. آرزو دارم با آنان سوگواری کنم--و در کنارشان کار کنم--تا توانِ جمعی‌مان برای تاب‌آوری در برابرِ آسیب همگانی را تقویت کنیم.

هرچند مرگ سایه‌اش را بر جامعه‌ی ایران افکنده است، باور دارم که در نهایت، زندگی پیروز خواهد شد. رؤیاها شاید به کابوس بدل شوند، اما زمان آبستنِ زایشِ نو است. این حقیقت را در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دیدیم. اگر امروز بذرِ پاکی بکاریم، روزی به بار خواهد نشست. گفت‌وگوی ما با نسل‌های آینده است:

شب­تاب کرمکان که شبان در فروزشند

ديباچه­ی تلاش و سرآغاز رويشند

در زير توده­های يخ دیرمان خشم

گُلپونه­های عاطفه در حال رويشند

زن بازتاب ناب فرآيند زندگی است

مسکين کسان که در پِی روبند و پوششند

روزی نه دير، پرده­ی پندار می­دَرند

آنان که پيشتاز جهان پژوهشند

تا رنگ­ها يکی شود و کيش­ها يکی

عشق و وفا و عاطفه در کار و کوششند

پس بیایید از نوسان‌های روزمره‌ی نومیدی فراتر رویم و چشم‌اندازی زیباشناختی از جهان بجوییم - چشم‌اندازی ریشه‌دار در یگانگی عشق و تعالیِ اخلاقی که این چشم‌انداز نه صرفاً از کنش که از بودن برمی‌خیزد. و چنین است که حتی در سوگ تاب می‌آوریم. در ابن دوران سوگ و تاریکی، با الهام از والت ویتمن، قطعه ی ذیل بارها با خود زمزمه کرده ام:

شبانگاه بر ساحل، کودکی و پدرش ایستاده‌اند
رو به خاور، به آسمانِ پاییزی چشم دوخته‌اند

در دلِ تیرگی، نواری شفاف از اثیر
هنوز در مشرق باقی مانده است
مشتری، این سیاره‌ی فرمانروا
بزرگ و آرام، سر برمی‌آورد

کودک، دست در دست پدر
ابرهای غارتگر را می‌نگرد
که می‌روند تا همه‌چیز را فرو بلعند کودک
سرد و خاموش، سرشک از دیده فرو می‌بارد

مویه مکن، کودکِ دلبندم
بگذار با بوسه‌ای سرشک از دیدگانت بزدایم
ابرهای غارتگر
دیر زمانی بر پهنه‌ی آسمان باقی نخواهند ماند

شکیبا باش
مشتری دوباره پدیدار خواهد شد
شبی دیگر باز بنگر

جمله‌ی ستارگان، سیمگون و زرین‌فام
دوباره خواهند درخشید، که پایدارانند
خورشیدهای سترگ و جاودان
و ماه‌های اندیشناک و دیرپای
بار دیگر خواهند تابید

و تو، ای کودکِ دلارامِ من
بی‌خودی برای مشتری ماتم گرفته‌ای
در زندگی چیزهایی هستند
که از ستارگان نیز جاودانه‌ترند



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy