جنگ جمهوری اسلامی با اسرائیل و آمریکا، که نشانههایی از فرسایش و تضعیف این نظام را آشکار کرده است، هرچند هدف انقلاب ایران نبوده، اما محصول مستقیم سیاستهای داخلی و خارجی آن است. سیاستهایی که نه تنها در عرصه منطقهای و جهانی تنشآفرین بوده، بلکه با سرکوب خشونتبار داخلی، مسیر این تقابل را هموار کردهاند. با اینهمه، مسئلهی آزادی(به عنوان افق اصلی انقلاب ایران) در هیچ وضعیتی از میان نمیرود.
اگرچه این جنگ، ناخواسته میتواند زمینههای تضعیف و در نهایت فروپاشی ساختار قدرت را فراهم آورد و از این جهت بطور مستقیم و غیرمستقیم در راستای خواست آزادیخواهانه قرار گیرد، اما تردیدی نیست که در غیاب آن، هزینههای تحمیلشده بر جامعه تا این اندازه سنگین نمیبود. از همینرو، نسبت میان "هزینه" و "آزادی" به مسئلهای اساسی بدل میشود: آیا این سطح از ویرانی، میتواند در افق آزادی توجیه پذیر باشد؟
در پاسخ باید گفت که آنچه از آن بهعنوان "انقلاب ایران" یاد میشود، یعنی مجموعهای از جنبشهای اجتماعی و مطالبات انباشتهشده برای آزادی، نه توانسته است سیاست های جنگطلبانه جمهوری اسلامی را مهار کند و نه اساساً امکان چنین تأثیری را داشته است. برعکس، سرکوبهای گسترده داخلی، هرگونه ظرفیت تعدیل را از میان برده و حتی در مواردی به تشدید تنشهای خارجی انجامیده است.
جمهوری اسلامی برای تثبیت خود، همواره نیازمند تعلیق آزادی در داخل و بازتولید تهدید در خارج بوده است. در این چارچوب، "دشمن خارجی" نه یک امر تصادفی، بلکه عنصری کارکردی در بقای این نظام بوده است؛ عنصری که بهواسطه آن، سرکوب داخلی توجیه و بازتولید میشود.
اکنون که در نتیجهی همین منطق، کشور درگیر جنگی پرهزینه شده است، واقعیت آن است که این جنگ(خواسته یا ناخواسته) با روند انقلاب اجتماعی در ایران درهم تنیده است. این پیوند، نه از سر انتخاب، بلکه از سر اجبار تاریخی شکل گرفته است. از این منظر، مسیر آزادی از دل وضعیتی میگذرد که خود محصول انسداد آزادی بوده است. به بیان دیگر، آزادی در ایران امروز، در تقاطعی تراژیک با جنگ قرار گرفته است: تقاطعی که در آن، رهایی از یک نظام جنگزا، خود در بستر یک جنگ پرهزینه رقم میخورد.
نیکروز اعظمی

















