
نیم قرن است و بی سرانجامیم
دست برداس و پای در دامیم
آنچنان با تغافلیم رفیق
که در افتاده زان سوی بامیم
راست یا چپ زهر صفی بودیم
همه قربانیانِ اسلامیم
عقل از ما ربود شیعه گری
محوِ تقلید و غرقِ اوهامیم
مارکس را در حسین ، یافته ایم
زین سبب با یزید، هم گامیم
جنگمان را خیال و وَهم آورد
صلجویانِ روزِ فرجامیم
جهلِ ما بود آنکه ما را کشت
مست و لایعقل از چنین جامیم
نی عجب ، گر همیشه مغبونیم
نی شگفت ، ار هماره ناکامیم
تا ز خوفِ خدا ، چنین گولیم
تا ز بیمِ بلا ، چنین رامیم
تا عنان داده ایم در کفِ دین
شرمِ اَعصار و ننگِ ایّامیم
درخورِ صدهزار توهینیم
لایقِ صدهزار دشنامیم
صورتی را به ضربِ سیلی سرخ
کرده ِ لیک از درون سیه فامیم
خونمان رایگان به جوی ، روان
گر ز ابنای خاص یا عامیم
کِبرمان کُشت از آنکه در ره دین
خاکسارانِ خیلِ اصنامیم
چون توان وصف کردمان که چُنین
درهم آشفته ایم و آرامیم
سرِ یاری نداشت با ما ، بخت
که زمانزادِ نا به هنگامیم !
رنج هجر و غم وطن نگذاشت
تا به غربت دمی بیارامیم!
لحظه ای رنجِ تن نیندوزیم
لحظه ای خون دل نیاشامیم!
گرچنین بگذرد زمان برما
داغ را مُهر و ننگ را نامیم
گرچنین عُمرِ ما روَد بر باد
بی اثر پوی و بی هنر گامیم
بار ننشسته بر زمین ، بذریم
باز ناداده با وطن ، وامیم!
م.سحر
پاریس

















