Saturday, Mar 21, 2026

صفحه نخست » آن «الله‌اکبر» شوم، گیله‌مرد

Gileh_Mard.jpgپاریس بودم؛ دسامبر ۱۹۷۸. خمینی هم آمده بود پاریس.

هر روز یک عالمه آخوند بی‌عمامه و عمامه‌دار از ایران پا می‌شدند، می‌آمدند و می‌رفتند زیارت امام‌شان؛
امامی که می‌گفت شاه گورستان‌ها را آباد کرده است!

من اما شاید تنها ایرانی بودم که به دیدار آن مارخوارِ اهرمن‌چهرهٔ نابکار نرفتم.

یک روز رفتم ایستگاه راه‌آهن تا سوار ترن بشوم. سری به یک کیوسک روزنامه‌فروشی زدم.

چشمم به یک نشریهٔ فارسی‌زبان افتاد؛ نامش «ایرانشهر» بود.

همان‌جا گوشه‌ای نشستم و از سر تا تهش را خواندم.

در شهر میلان، جلوی کلیسای «دوما»، جوانک سیاه‌پوست آفریقایی وقتی فهمید ایرانی هستم، مشت‌هایش را بالا برد و فریاد کشید:

«الله‌اکبر! الله‌اکبر!»

و من می‌پنداشتم «الله‌اکبر» صلای عشق و گلبانگ رهایی است،
و می‌پنداشتم که «الله‌اکبر» بازتاب بغض فروخوردهٔ ملتی است از ژرفای تاریخ،
و نمی‌دانستم همین «الله‌اکبر» سیلابی خواهد شد و میهنم را با خود خواهد برد.

و نمی‌دانستم همین «الله‌اکبر» گلوله خواهد شد و بر تن فرزندان میهنم خواهد نشست،
و نمی‌دانستم همین «الله‌اکبر» طاعونی خواهد شد برای تباهیِ همهٔ یاخته‌های سرزمینم،
و نمی‌دانستم همین «الله‌اکبر» صفیرِ تباهی و رنج و آوارگی است،
و نمی‌دانستم ما به چه طاعونی گرفتار آمده‌ایم،
و نمی‌دانستم همین «الله‌اکبر» دیواری خواهد شد تا برادران و خواهرانم را پای آن تیرباران کنند،
و نمی‌دانستم... و نمی‌دانستم... و نمی‌دانستم...

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد)



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy