
از شکافِ دیوارهای چهلستون
رؤیای کودکانی میوزد
که در قابِ جنگ
نبضشان
بیصدا فرو نشست.
*
شهر
هنوز بوی همان لحظه را میدهد
لحظهای که ترس
در چشمان مادران لانه کرد
و چکمهها
بر گلوی نازکِ عشق
سایه انداختند.
*
دیگر هیچ آوازی از آسمان نمیآید؛
تنها شرمی سنگین
در رگهای خیابان میگردد
وقتی صاحبانِ قدرت
خون را
چون شرابی تلخ
در جامِ تاریخ میچرخانند.
*
سرزمینِ من
قلبی کبود است
که سالها
زیرِ تازیانهٔ فرمانها
و بوی باروت
کُند و خسته میتپد.
*
آنان
نغمهٔ آزادی را
در قفسهای آهنین گذاشتند
تا موجهای آرامِ عشق
در سپیدهدم
بیصدا خاموش شوند.
*
جنگ
نان را از سفرهها میرباید
و در دلِ شب
اضطراب را
در دهانِ کودکان میگذارد.
*
کنون
سایهٔ جنگ
بر سینهٔ این خاک فتاده است؛
و هر تپش
با صدای انفجار
میلرزد.
*
هنوز
در عمقِ همین ویرانی
نبضی پنهان
بیصدا
برای زندگی
میتپد.
*
زندگی
حتی از میان خاکستر
راهی برای نفس کشیدن پیدا میکند.
*
قلبِ ما
دیگر نه میدانِ تمرین،
که زخمِ بازِ جنگ است.
*
و ما
عشق را
نه در پستوهای ترس
که در روشنای فردا
آرام و بلند
خواهیم خواند.
*
ی. صفایی
بیست و سوم مارس ۲۰۲۶
*
کانال شعرها، نوشتارها و مقالات

















