این سطور از زبان فردی خداناباور نوشته میشود که سالیان سال برای سرنگونی حکومت اسلامی تلاش کرده است. آرمان نویسنده استقرار حکومتی دموکراتیک و قانونمند است. نظمی که در آن دین در جایگاه اخلاقی خود قرار گیرد و هیچ فرد یا نهادی فراتر از قانون نباشد. این همان رویایی است که نیاکان ما در جنبش مشروطه بنیاد نهادند اما هنوز به تحقق کامل نرسیده است.
در تحولات اخیر چنین تصور میشد که با هدف قرار دادن «سر مار» و ورود مردم به صحنه حکومت اسلامی ظرف یک هفته تا ده روز سقوط خواهد کرد. با این حال علیرغم بمباران بیش از هشت هزار نقطه در کشور و عبور تلفات غیرنظامی از هزار نفر این سناریو محقق نشد. رژیم با اقداماتی همچون بستن تنگه هرمز، حمله به کشورهای منطقه و کنترل خیابانها توانست از فروپاشی فوری جلوگیری کند.
بررسی علل این عدم سقوط نیازمند مجالی مستقل است، اما بهطور خلاصه باید گفت که این نظام از دل انقلابی مذهبی برآمده و بر بستری از سنتهای ریشهدار شیعه، فرهنگ عاشورا و مفهوم شهادت استوار شده است. عناصر تشکیلدهنده آن با وجود فساد و ناکارآمدی از بطن خیابان و آیینهای مذهبی به قدرت رسیدهاند و با نوعی مغزشویی ایدئولوژیک کشتن را ثواب و کشته شدن را پاداش اخروی میدانند.
آنچه مسلم است شیوه حکمرانی رژیم اسلامی کشور را به ورطه جنگ و ابربحرانهای داخلی کشانده است. اگر به عمق ماجرا بنگریم این جنگ در واقع سرریز بحرانهای انباشته داخلی است که در طول دهههای گذشته شکل گرفتهاند. چنانچه حکمرانی ۴۷ سال اخیر بهگونهای بود که همه گرایشهای سیاسی متنوع و متکثر از طریق انتخابات آزاد و در چارچوب یک مجلس ملی بهعنوان مرکز ثقل قدرت در تصمیمگیریهای اساسی مشارکت داشتند هرگز سیاست خارجی کشور به مسیری کشیده نمیشد که دو ارتش نیرومند جهان به خاک ایران حمله کنند.
از اصلاحات دو دهه پیش گرفته تا خیزشهای میلیونی و حتی حمله نظامی گسترده قدرتهای خارجی هیچیک به استحاله یا سقوط رژیم منجر نشدهاند. جنگ اخیر ضربات سنگینی بر پیکر رژیم وارد کرده است. با خاتمه جنگ نیز حکومت قادر نخواهد بود جامعه غرق در بحران های فزاینده را اداره کند. در نتیجه شورشهای بعدی به احتمال زیاد رخ خواهد داد و همانند دی ماه گذشته هزاران هزار جوان برومند ایران قربانی خواهند شد .
در این میان نقلقولی منسوب به سان تزو در «هنر جنگ» یادآور میشود: اگر دشمن را نمیتوانی شکست دهی با او مذاکره کن. از منظر میلیونها ایرانی که در شرایط دشوار کنونی زندگی میکنند حکومت اسلامی به یک دشمن داخلی تبدیل شده است. بسیاری حتی پیش از آغاز جنگ مداخله خارجی را راه رهایی میپنداشتند. اما واقعیت آن است که با وجود حملات، حذف چهرههای کلیدی و حتی کشته شدن خامنه ای این کابوس همچنان پابرجاست.
واقعبینی اقتضا میکند که بپذیریم راهحل نظامی کارآمد نیست. در صورت تداوم جنگ رژیم قادر است با ابزارهای نامتقارن و حداقلی به مقاومت ادامه دهد. بنابراین تداوم جنگ لزوماً به پایان آن منجر نخواهد شد.
در صورت پایان جنگ بدون دستاورد ملموس این خطر وجود دارد که رژیم با سرعت مهرههای از دسترفته را جایگزین کرده و با شدت بیشتری به سرکوب داخلی بپردازد. فضایی که میتواند برای دههها ادامه یابد. برای چنین نظامی اعدام هزاران نفر به اتهام «همکاری با دشمن» یا سختتر کردن زندگی مردم مانعی جدی محسوب نمیشود.
با این حال جنگ اخیر رژیم را تضعیف کرده و این واقعیتی انکارناپذیر است. اکنون که فشارها به اوج رسیده فرصتی تاریخی فراهم شده است تا این تهدید به یک امکان سیاسی تبدیل شود.
این امکان تنها زمانی محقق خواهد شد که باقیمانده رژیم که بر ستونهای سپاه پاسداران تکیه دارد به عنوان یکی از بازیگران صحنه سیاست به رسمیت شناخته شود. این رویکرد به معنای بازگشت به اصلاحطلبی حکومتی نیست، بلکه تلاشی است برای بنیانگذاری نوعی آشتی ملی.
عناصر این آشتی ملی متنوعاند: از خود رژیم مستقر در تهران گرفته تا جریانهای مختلف اپوزیسیون از جمله هواداران رضا پهلوی، احزاب کردی، سازمان مجاهدین خلق، جمهوریخواهان، گروههای چپ و کنشگران مدنی که در قالب بیانیههای جمعی حضور یافتهاند.
در چنین چارچوبی نقش آیتالله علی سیستانی بهعنوان یک میانجی بالقوه واجد اهمیت ویژهای است. او نهتنها یکی از معتبرترین مراجع تقلید در جهان تشیع به شمار میرود بلکه در بزنگاههای تاریخی عراق نیز نقشی تعیینکننده ایفا کرده است. پس از سقوط صدام حسین در پی حمله آمریکا به عراق حتی ایالات متحده آمریکا نیز ناگزیر شد برای مدیریت اوضاع و جلوگیری از فروپاشی کامل نظم اجتماعی به نفوذ و جایگاه او اتکا کند. فتاوا و مواضع او در آن مقطع نقشی مهم در مهار خشونتهای فرقهای و هدایت روند سیاسی عراق ایفا کرد.
از سوی دیگر سیستانی به دلیل جایگاه فقهی و مرجعیت دینی خود از نوعی نفوذ معنوی بر بدنه مذهبی و حتی بخشی از ساختار قدرت در ایران نیز برخوردار است. هرچند او همواره کوشیده استقلال خود از حاکمیت ایران را حفظ کند اما نمیتوان انکار کرد که اعتبار او در میان شیعیان از نجف تا قم به او ظرفیتی کمنظیر برای ایفای نقش میانجی میبخشد. همین ترکیبِ اعتبار دینی، فاصله از قدرت سیاسی و تجربه عملی در مدیریت بحران است که او را به یکی از معدود چهرههایی تبدیل میکند که میتواند در شرایط پیچیده کنونی زمینهساز گفتوگویی ملی و عبور از بنبست موجود شود.
بر این اساس اگر نمایندگانی از این جریانها و احزاب در قالب شورایی مشترک از چنین مرجعی درخواست میانجیگری کنند امکان شکلگیری خطوط کلی یک طرح آشتی ملی فراهم خواهد شد.
شاید این پیشنهاد در نگاه نخست تخیلی به نظر برسد، اما پرسش اساسی این است: ما ایرانیان چه زمانی قرار است درباره سرنوشت مشترک خود وارد گفتوگو شویم؟ چه زمانی قرار است به درکی مشترک از مفهوم «حق» برسیم و بپذیریم که هر ایرانی صرفنظر از عقیده و گرایش سیاسی از حق مشارکت در تعیین سرنوشت کشور برخوردار است؟ نادیده گرفتن این حق به معنای تداوم چرخهای از آشوب، جنگ، انقلاب، خشونت و خونریزی خواهد بود.
تجربه تاریخی ما نیز گواه همین واقعیت است. در دوران رضا شاه دارندگان اندیشههای سوسیالیستی از حق مشارکت سیاسی محروم بودند. در دوران محمدرضا شاه هر کسی که با حکمرانی انفرادی او مخالف بود از عرصه سیاست حذف میشد. در جمهوری اسلامی نیز هر کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد در معرض سرکوب و تضییع حقوق مدنی - سیاسی قرار دارد.
حال این پرسش مطرح است: آیا اپوزیسیون نیز باید عکسِ برگردان همان رژیمی باشد که ظاهراً قرار است سرنگون شود؟ مجاهدین پهلوی را به رسمیت نمیشناسند. پهلوی هم متقابلاً آنها و احزاب کردی و همچنین هر کسی را که به قول ایرج مصداقی در تظاهرات مونیخ نگوید "یک ملت، یک پرچم، یک رهبر و آن هم شاهزاده رضا پهلوی "از دایره مشارکت سیاسی بیرون میگذارد.
پس پرسش همچنان پابرجاست: چه زمانی قرار است ما نیزهمانند ملل متمدن جهان در درجه اول برای یکدیگر حق متقابل قائل شویم و در درجه دوم همدیگر را به رسمیت بشناسیم؟ بدون این دو اصل هیچ طرحی برای آینده ایران حتی اگر با نیت خیر تدوین شده باشد به نتیجه نخواهد رسید.
این طرح میتواند بر دو مفهوم بنیادین «حق» و «شناسایی» استوار باشد. «حق» به این معنا که همه ایرانیان اعم از حاکمان و مخالفان در تعیین سرنوشت کشور سهم دارند. «شناسایی» بدین معنا که هر دو سوی منازعه یکدیگر را به عنوان بخشی از واقعیت سیاسی ایران به رسمیت بشناسند. چنین چارچوبی میتواند مبنای یک گذار مسالمتآمیز باشد.
هیچ جنگی ابدی نیست. اگر از فرصت جنگ برای حرکت به سوی آشتی ملی استفاده نشود تداوم وضعیت موجود و حتی آیندهای تاریکتر برای ایران دور از انتظار نخواهد بود. این لحظه شاید آخرین فرصت برای شکستن چرخه خشونت و گشودن راهی به سوی آیندهای متفاوت باشد.
درویش رنجبر
دیپلمات پیشین ایران
۵ فروردین ۱۴۰۵

نَفَس در شکافِ دیوار، ی. صفایی
















