جنگی که هم اکنون میان اسرائیل و آمریکا از یک سو و حکومت اسلامی اشغالگر ایران، از سوی دیگر، جریان دارد، یکی از جنگهای شگفت انگیز در تاریخ است. در این جنگ، بسیاری از ایرانیان از کشته شدن فرمانروایان کشورشان به دست نیروی مهاجم شادمان میشوند و این شادی را، به شکل فریادهای شادی در شب اعلام کشته شدن علی خامنهای، ابراز میکنند. ویدیوهای فراوانی از بمباران در شهرهای گوناگون ایران منتشر شده که در آن، واژههای تائید و تشویق آمیز برای نیروی حمله کننده به کار برده میشود. در ویدیوهایی که ویرانی ناشی از بمبارانها را نشان میدهد، هیچگونه ابراز تأسفی شنیده نمیشود؛ شاید به این سبب که هدف حملات، پایگاهها و جایگاه پاسداران، بسیجیها و دیگر نیروهای سرکوبگر بودهاند.
همانند چنین احساسی میان مردم از یک سو و نیروی مهاجم از سوی دیگر را شاید بتوان در حمله ویتنام به کامبوج در دی 2537 (دسامبر 1978 - ژانویه 1979) یافت که کامبوجیها برای رهایی از چنگال خونریز هم میهنانشان، خمرهای سرخ، نیروی مهاجم خارجی را به عنوان نجات بخش مینگریستند و هرجا و هرگاه که میشد، مردم و حتی نظامیان کامبوجی، به نیروهای ویتنامی کمک میکردند تا بتواند هرچه زودتر کشورشان را از کابوس حکومت خمرهای سرخ آزاد کند. چنین بود که نیروهای ویتنامی در مدت ده روز توانستند خمرهای سرخ را از قدرت برانند و کامبوج را آزاد کنند. آنگاه بود که جهانیان رفته رفته از ابعاد جنایات دلخراش و قتل عامهای خمرهای سرخ آگاه شدند و دانستند چرا کامبوجیها علیه فرمانروایان کشور خودشان به نیروی مهاجم خارجی امید بسته بودند و به آن کمک میکردند.
جنگ میان حکومت اسلامی اشغالگر ایران و اسرائیل از فردای پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد. از 28 بهمن 2537 که یاسر عرفات، رهبر سازمان فلسطینی الفتح، بی آگاهی قبلی، وارد تهران شد و گفت کسی برای ورود به خانه خودش ویزا نمیگیرد، حکومت اسلامی همه امکانات ایران را در خدمت هدف نابودی اسرائیل قرار داد. حتی در جنگ ایران و عراق نیز گردانندگان دستگاه تبلیغاتی حکومت اسلامی، به جای برانگیختن جوانان ایرانی برای دفاع از میهن، شعار میدادند که: « راه قدس از کربلا میگذرد ». یعنی تصرف اورشلیم، برای فرمانروایان اسلامی، از دفاع از ایران مهمتر بود. جنگ حکومت اسلامی با اسرائیل فقط به شعار نبود. در اجرای عملی این شعار، در 47 سال گذشته، اشغالگران ایران چندین تریلیون دلار از داراییهای ایرانیان را برای فلسطین خرج کردند یا بهتر بگوییم، به هدر دادند. به گفته خودشان، و به هزینه مردم ایران، در غزه، لبنان، یمن، سوریه، عراق ارتشهای منطقهای تشکیل دادند، مزدوران پاکستانی و افغانستانی را در تیپهای زینبیون و فاطمیون سازماندهی کردند و در کشتار مردم سوریه و ایران به کار گرفتند. و این، غیر از هزینههای تبلیغاتی برای گسترش یهودستیزیست که از اندونزی تا مالی و موریتانی از دارایی مردم ایران پرداخت شد.
برای به گفته خودشان "آزادی فلسطین" و در واقع برای نابود کردن اسرائیل، در صنایع اتمی و موشکی سرمایه گذاریها کردند، در تونلها و کارگاههای زیرزمینی در غزه، لبنان و یمن موشک مونتاژ کردند و در زیرزمین سامانه پرتاب موشک ساختند و همه این کارها را، به هزینه ملت ایران، به فلسطینیها، لبنانیها و یمنیها آموزش دادند.
جنگ با ایالات متحده آمریکا نیز، فراتر از شعارهای "مبارزه با امپریالیسم"، که پسانترها به "مبارزه با استکبار" و "مبارزه با نظام سلطه" تغییر شکل داد، با اشغال سفارت آمریکا در تهران و به گروگان گرفتن دیپلماتهای آمریکایی آغاز شد و با انفجار جایگاه سربازان آمریکایی در بیروت در اول آبان 2542 (23 اکتبر 1983) که به کشته شدن 241 سرباز آمریکایی انجامید، ادامه یافت. همه آنچه که پسانتر روی داد، از تحریمها گرفته تا کمک به عراق در جنگ، پیامدهای گروگانگیری و عملیات تروریستی بود و هست.
جنگ حکومت اسلامی با ایرانیان از همان نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد، وقتی که صادق قطب زاده ناسیونالیسم ایرانی را توطئه استعمار برای تفرقه افکنی میان مسلمانان اعلام کرد و گفت از این پس، خط اصلی سیاست ما اینترناسیونالیسم اسلامی (امت گرایی، به جای ملی گرایی) است. آیت الله خمینی در سخنرانی 18 امرداد 2539 گفت ملی گرایی اساس همه بدبختیهای ماست. و البته منظورش از "ما"، مردم ایران نبود، امت اسلام بود. دشمنی عملی حکومت اسلامی با ایرانیان، با کشتار ارتشیان ایرانی، چهار روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آغاز شد و با حذف نمادهای ملی، تحمیل حجاب اسلامی، تحریف تاریخ ایران در کتابهای درسی، تحمیل قوانین ما قبل قرون وسطائی اسلام بر ایرانیان، سرکوبی هنر ایرانی، سلب همه آزادیهای سیاسی و اجتماعی، برقراری شکنجه و تجاوز سیستماتیک در زندانها و اعدامهای دست جمعی ادامه یافت تا به کشتار گسترده برای سرکوبی جنبشهای متعدد ضد رژیم و قتل عام تاریخی دی 2584 انجامید.
ایرانیها در 47 سال گذشته بارها کوشیدند ولی نتوانستند خود را آزاد کنند. هر بار، با دادن تلفات سنگین، از حکومت اسلامی شکست خوردند. اکنون این جنگ چهار جانبه (حکومت اسلامی، اسرائیل، آمریکا و مردم ایران) به جایی رسیده است که اسرائیل و آمریکا مستقیماً با حکومت اسلامی اشغالگر ایران درگیر شدهاند. پیش از هر چیز باید یادآوری کرد که این جنگ نه به خواست و فراخوان ما ایرانیها آغاز شد، نه به خواست ما ادامه مییابد و نه به سبب کارزار تبلیغاتی « نه به جنگ » متوقف میشود. هر یک از طرفهای درگیر برای رسیدن به هدفهای خودشان جنگ را آغاز کردند و هر وقت صلاح بدانند آن را به پایان خواهند رساند.
طرف چهارم، مردم ایران، در این میان چه باید بکنند؟ به اسرائیل و آمریکا کمک کنند تا حکومت اشغالگر را بکوبد و آنها بتوانند آزاد شوند یا اینکه به حکومت اسلامی کمک کنند تا بتواند از چنگ اسرائیل و آمریکا جان به در ببرد و به تاراج و ستم و تجاوز و شکنجه و کشتار ایرانیان ادامه دهد؟
برای روشنتر شدن مطلب، اجازه بدهید مثالی بزنم. در 5 شهریور 1946 ایرانی (27 اوت 1387 میلادی) بزرگترین قتل عام تاریخ ایران روی داد و به فرمان تیمور گورکان، سپاهیان او بیش از 70000 تن از مردم اصفهان را کشتند. پانزده سال پس از این قتل عام و در حالی که در این مدت بخشهای دیگری از ایران را به خاک و خون کشیده بود، تیمور به جنگ پادشاه عثمانی رفت. آیا در آن جنگ، ایرانیها باید پشت سر تیمور قرار میگرفتند و فقط به این دلیل که او فرمانروای ایران بود، "اختلافات داخلی" را به کنار میگذاشتند و در جنگ علیه عثمانی به او کمک میکردند؟ تا چه شود؟ او پیروز شود و به تاخت و تاز و قتل عامها ادامه دهد؟
در 18 و 19 دی 2584 دومین قتل عام بزرگ تاریخ ایران روی داد و در شهرهای گوناگون ایران بیش از 36500 تن به فرمان علی خامنهای قتل عام شدند. 29 روز بعد، در 9 اسفند همان سال، اسرائیل و آمریکا به حکومت اسلامی حمله کردند. در آغاز جنگ، علی خامنهای (تیمور گورکان زمان) کشته شد ولی جنگ چندین هفته ادامه یافت. در این مدت ایرانیها چه باید بکنند؟ صرفاً به این دلیل که خامنهای فرمانروای ایران بود "اختلافات داخلی" را کنار بگذارند و درحالی که هنوز بیش از 53000 ایرانی در زندانهای سپاه اسلام زیر شکنجه و در انتظار اعدام هستند، در پشت سر کسانی که فقط 20 روز پیش از آن، آنها را قتل عام میکردند متحد شوند و از حکومت اشغالگر اسلامی دفاع کنند؟
ترفندهای تبلیغاتی حکومت اشغالگر کاملاً شناخته شده است. در جنبش « زن، زندگی، آزادی » مردم را میترساندند که اگر این رژیم بیفتد، در ایران هرج و مرج رخ میدهد و کشور تجزیه میشود. امسال، علاوه بر دو مترسک هرج و مرج و تجزیه، از یک سو کوشش میکنند احساسات ملی و میهنی ایرانیان را علیه دخالت بیگانه برانگیزند و از سوی دیگر با تحریف فاجعه اصابت موشک به دبستان « شجره طیبه » میناب در تلاشند فاجعه بسیار بزرگتر قتل عام دی ماه را تحت الشعاع قرار دهند.
روز 9 اسفند 2۵8۴ در پی برخورد یک موشک به دبستان "شجره طیبه" میناب نزدیک به 170 کودک جان خود را از دست دادند. همه ایرانیان، در درون و بیرون کشور، بی تردید، در این فاجعه سوگوار شدند. اکنون، پس از گذشتن بیش از 20 روز، و در شرایط قطع اینترنت، اطلاعات بیشتری درباره این فاجعه به دست آمده است:
- برخلاف آنچه در روزهای نخست گفته میشد، این دبستان در کنار یک پایگاه پاسداران نبود بلکه در درون پایگاه قرار داشت؛ پایگاهی که از آنجا موشک و پهپاد به سوی امارات پرتاب میشد.
- از نخستین ساعات بامداد شنبه 9 اسفند، مسئولان مدرسه میدانستند که جنگ آغاز شده ولی مدرسه را تعطیل نکردند.
- برخی از آموزگاران که بسیار آشفته و سراسیمه بودند، بخشی از دانش آموزان را به خانه فرستادند ولی بخشی دیگر، که زودتر آمده بودند، همچنان در دبستان باقی ماندند. چرا آنها را به خانه نفرستادند؟ کی مانع شد؟
- برخی از دانش آموزان کوشش کردند برادر یا خواهر کوچکتر خود را نیز با خود به خانه ببرند ولی درِ بین دو بخش دبستان که همیشه باز گذاشته میشد، آن روز استثنائاً بسته و قفل بود (مانند درهای خروجی سینما رکس آبادان). چه کسی دستور داده بود در را ببندند و قفل کنند؟
- روایت رسمی حکومت اسلامی این است که آمریکاییها، در جریان حمله به پایگاه پاسداران که دبستان در آن قرار داشت، عمداً یا سهواً این مدرسه را هدف قرار دادند.
- روایت دیگر این است که یکی از موشکهایی که پاسداران از آن پایگاه پرتاب میکردند، به سبب نقص فنی بالا نرفته و نزدیک محل پرتاب (روی دبستان) سقوط کرده است.
- و سرانجام این فرض هم مطرح است که پاسداران، کودکان دبستان را عمداً به عنوان سپر انسانی در محل نگهداشته بودند.
در این شرایط، ما هنوز نمیدانیم آیا دبستان شجره طیبه میناب سینما رکس دوم است یا نه ولی این را میدانیم که سران و گردانندگان حکومت اشغالگر اسلامی، تقریباً بلا استثناء، شبها در زیرزمین بیمارستانها میخوابند و نیروهای سرکوبگر در تهران و شهرهای دیگر، در مدرسهها متمرکز شدهاند. آخرین پیام ویویویی محسنی اژهای نیز در یک دبستان ضبط شده بود.
کسانی که امروز کارزار تبلیغاتی « نه به جنگ » به راه میاندازند، دانسته یا نادانسته، در همان راهی گام برمیدارند که حکومت اسلامی جلوی پایشان گذاشته است. امروز « نه به جنگ » هیچ معنایی مگر « آری به ادامه حکومت اشغالگران اسلامی » ندارد. نه به جنگ یعنی ادامه تجاوز به زنان و دختران ایرانی در زندانها. نه به جنگ یعنی، ادامه اعدام، شکنجه و کور کردن ایرانیان. اگر جنگ متوقف شود، آیا ایرانیان میتوانند حکومت اسلامی را سرنگون کنند؟ آیا میتوانند، دست کم، زندانیان را آزاد کنند؟ نه! گردانندگان حکومت اسلامی از محسن اژهای گرفته تا احمد رضا رادان و حتی گوینده تلویزیون اسلامی، پیشاپیش وعده دادهاند که از همه مخالفان رژیم، زندانی یا آزاد، انتقام خواهند گرفت.
















