در این مقاله به بررسی تضادهای فکری و رفتاری سیاستمداران در ایران میپردازم. منظور از این تضادها مجموعه افکار و رفتارهایی است که با گفتههای افراد همخوانی ندارد. این موارد را بهصورت گسترده در گفتار و عملکرد بسیاری از سردمداران حکومت فعلی ایران میتوان مشاهده کرد؛ تضادهایی که به نظر میرسد ریشه در نوعی تربیت فکری و ایدئولوژیک دارند.
پرسش این است که چرا بسیاری از سیاستمداران در ایران دچار چنین ناهماهنگی میان گفتار و رفتار هستند و چرا این وضعیت بارها کشور را در موقعیتهای بحرانی قرار داده است. طی دهههای گذشته دیدهایم که تصمیمهایی بدون درک کافی از پیامدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی گرفته شده و نتیجه آن خسارتهای سنگین برای مردم و کشور بوده است.
انسانها از کودکی میآموزند که رفتار نادرست پیامد دارد و برای رسیدن به نتیجه بهتر باید در فکر و عمل خود تجدیدنظر کنند. اما اگر فردی به بلوغ برسد و هنوز نتواند اشتباه خود را بپذیرد یا رفتار خود را اصلاح کند، در زندگی شخصی و اجتماعی دچار مشکل میشود. وقتی چنین افرادی در رأس قدرت قرار میگیرند، این ناتوانی در اصلاح خطا میتواند به فاجعههای بزرگ برای یک کشور منجر شود.
در بسیاری از موارد میتوان مشاهده کرد که برخی از سیاستمداران نه تنها حاضر به پذیرش خطا نیستند، بلکه همیشه خود را کاملاً محق میدانند و برای دیدگاه مخالف هیچ حقی قائل نمیشوند. این حالت سبب میشود که فاصله آنان از واقعیت و از انصاف بیشتر شود.
مشکل زمانی عمیقتر میشود که افراد نتوانند پیامدهای تصمیمهای خود را ببینند یا نخواهند بپذیرند که سیاستها و رفتارهایشان باعث آسیب به مردم شده است. وقتی چنین وضعیتی در سطح اداره یک کشور رخ دهد، نتیجه آن ادامه اشتباهات و تکرار بحرانها خواهد بود.
در برخی موارد، این ناتوانی در پذیرش خطا با نوعی تربیت ایدئولوژیک و دینی نیز تقویت میشود. آموزشهایی که از کودکی به افراد داده میشود، اگر بر اطاعت مطلق و تقسیمبندی جهان به حق و باطل استوار باشد، میتواند زمینه شکلگیری نگاه غیرانتقادی را فراهم کند. در چنین فضایی، فرد ممکن است تصور کند که همیشه در طرف درست قرار دارد و بنابراین نیازی به بازنگری در رفتار خود ندارد.
در تاریخ، نمونههای بسیاری دیده میشود که حکومتهای ایدئولوژیک در مواجهه با مخالفت مردم، به جای اصلاح رفتار، به سرکوب و خشونت روی آوردهاند. این مسئله فقط به ایران محدود نیست، اما در جمهوری اسلامی نیز نمونههای متعددی از این نوع برخورد دیده شده است؛ از سرکوب اعتراضات گرفته تا انکار خطاهای بزرگ سیاسی و نظامی.
در چنین شرایطی، مجموعهای از رفتارها شکل میگیرد که میتوان آن را تضاد فکری ـ رفتاری نامید:
۱. اصرار بر حق مطلق بودن خود و نپذیرفتن حق برای دیگران.
۲. ناتوانی در دیدن پیامدهای تصمیمها و اشتباهات.
۳. ادامه دادن همان رفتارها حتی پس از آشکار شدن نتایج زیانبار آنها.
وقتی این سه ویژگی در سطح اداره یک کشور جمع شود، خطرهای بزرگی برای جامعه به وجود میآید. تجربه دهههای گذشته نشان داده است که چنین رویکردی میتواند به خشونت، بحران اقتصادی، انزوا در روابط خارجی و آسیب به زیرساختهای کشور منجر شود.
در بسیاری از موارد، حکومتهای ایدئولوژیک برای حفظ قدرت از تبلیغات گسترده استفاده میکنند و با تکیه بر مفاهیم دینی یا انقلابی تلاش میکنند رفتارهای خود را توجیه کنند. این نوع تبلیغات میتواند باعث شود که بخشی از جامعه واقعیت را آنگونه که هست نبیند و نتواند درباره عملکرد حکومت قضاوتی مستقل داشته باشد.
از سوی دیگر، وقتی مسئولان یک کشور حاضر به پذیرش مسئولیت اشتباهات خود نباشند و همواره مشکلات را به دشمنان خارجی نسبت دهند، امکان اصلاح سیاستها از بین میرود. نتیجه چنین وضعی ادامه بحران و افزایش فاصله میان حکومت و مردم است.
برای رهایی از این چرخه، لازم است فرهنگ سیاسی جامعه بر پایه تفکر انتقادی، پذیرش خطا و مسئولیتپذیری شکل بگیرد. مطالعه فلسفه، آشنایی با دیدگاههای گوناگون و تمرین در تردید و پرسشگری میتواند به افراد کمک کند که احتمال خطا در خود را بپذیرند و دیدگاه دیگران را نیز بررسی کنند.
اگر جامعهای بیاموزد که هیچ فرد یا گروهی مالک مطلق حقیقت نیست، امکان گفتوگو، اصلاح و پیشرفت فراهم میشود. آینده بهتر برای ایران زمانی ممکن است که هم مردم و هم نخبگان سیاسی و فکری، در برابر گذشته و حال خود با صداقت و مسئولیت نگاه کنند و از تکرار خطاهای پیشین پرهیز نمایند.
به امید آزادی و آبادانی کشورمان.
ترانه جوانبخت

تراژدی در فلسفه پلاتون، مسعود امیرخلیلی

«نه به جنگ» یعنی آری به چی؟ آرمان مستوفی















