میان پرده سیاسی در خلیج فارس و امید ما ایرانیان
کیسینجر، وزیر خارجه اسبق آمریکا، در کتاب دیپلماسی (۱۹۹۴) در مورد روابط ایران و ایالات متحده، بهویژه همکاری استراتژیک با محمدرضا شاه پهلوی در دهه ۱۹۷۰، توضیح میدهد که کمتر کشوری در جهان مانند ایران وجود داشته که ایالات متحده دلایل اندکی برای مخاصمه با آن داشته باشد. او شاه را در طول ۳۷ سال متحد آمریکا و نماد دوستی میان دو کشور میداند.
به اعتقاد کیسینجر، منافع دو کشور به شخص خاصی وابسته نبود، بلکه در چارچوب استراتژی کلی آمریکا برای حفظ توازن قوا در خاورمیانه، بهویژه در منطقه خلیج فارس، تعریف میشد. او ایران را کلید حفظ «توازن نیروها» در منطقهای میداند که از نظر انتقال انرژی، یکی از حیاتیترین نقاط جهان است.
کیسینگر رفتار بعدی آمریکا و برخی متحدانش با شاه ایران را نادرست و حتی ننگین توصیف میکند، زیرا این متحد قدیمی نهتنها از نظر سیاسی، بلکه از نظر انسانی نیز در دوران بحران تنها گذاشته شد. او معتقد است در مورد روابط آمریکا با شاه، روایتهای نادرست زیادی ساخته شد و چنین القا گردید که حمایت از شاه صرفاً به دلیل روابط شخصی یا تمایل به پشتیبانی از یک نظام اقتدارگرا بوده است.
به نوشته او، رابطه ایران و آمریکا بیش از هر چیز یک واقعیت ژئوپولیتیکی بود. ایران در میانه اتحاد جماهیر شوروی و خاور نزدیک عربی قرار داشت و نقش مهمی در جلوگیری از گسترش نفوذ شوروی در منطقه ایفا میکرد. از نظر او، تهدید واقعی برای استقلال ایران نه از سوی آمریکا که هزاران کیلومتر دورتر قرار داشت، بلکه از سوی قدرتی بود که در شمال ایران همواره در پی نفوذ و گسترش حضور خود در این منطقه بوده است.
برای ایرانیان نیز این واقعیت تاریخی قابل توجه است که در بسیاری از دورهها، حاکمان ایران برای حفظ استقلال کشور ناچار بودهاند به توازن میان قدرتهای بزرگ توجه کنند. در چنین شرایطی، اتکا به یک قدرت جهانی دوردست گاه امنتر از تکیه بر همسایهای بوده که در طول تاریخ بارها در امور ایران دخالت کرده است.
کیسینگر شاه ایران را فردی با درک سیاسی بالا توصیف میکند که امنیت کشور را نه در مانور میان ابرقدرتها، بلکه در یک همکاری پایدار با ایالات متحده میدید. با خروج بریتانیا از خلیج فارس و فشارهای آمریکا در شرق آسیا، شاه به این نتیجه رسیده بود که ایران باید در نهایت بر توان خود نیز تکیه کند. از همین رو تلاش کرد با نوسازی اقتصادی و اجتماعی، پایههای قدرت داخلی کشور را تقویت کند.
در سالهای پایانی حکومت پهلوی، در آمریکا تلاش شد مسئولیت سقوط شاه به عوامل مختلفی نسبت داده شود، از جمله فروش گسترده تجهیزات نظامی پیشرفته. اما کیسینجر در کتاب خود تأکید میکند که سقوط شاه بیش از هر چیز به روند سریع نوسازی جامعه ایران و شکاف میان تحولات اقتصادی و ساختارهای سنتی اجتماعی مربوط بود.
به نظر او، برنامههای مدرنسازی، اصلاحات ارضی، گسترش آموزش، توجه به حقوق زنان و توسعه اقتصادی، جامعهای را پدید آورد که خواهان مشارکت سیاسی بیشتری بود. این تحولات، همراه با مهاجرت گسترده از روستا به شهر، تغییرات فرهنگی و گسترش آموزش، شرایطی ایجاد کرد که نیروهای مختلف اجتماعی ــ از مذهبیون تا گروههای رادیکال ــ در مخالفت با نظام سلطنتی به یکدیگر نزدیک شدند.
برآیند
امروز با گذشت دههها، داوری درباره آنچه بر ایران گذشت آسان نیست. بدون تردید، فرصت بزرگی برای توسعه، پیشرفت علمی و بهبود شرایط زندگی مردم در اختیار کشور قرار گرفت؛ فرصتی که به دلایل مختلف، به نتیجهای پایدار نرسید.
نمیتوان همه مسئولیت را بر عهده یک فرد یا یک گروه گذاشت. هم حکومت اشتباهاتی داشت و هم جامعه و نخبگان سیاسی و فکری در تشخیص مسیر آینده دچار خطا شدند. بخشی از روشنفکران آن دوره، در حالی که جامعه ایران با سرعت به سوی دگرگونیهای بزرگ پیش میرفت، بیش از آنکه به مدیریت این گذار کمک کنند، بر تنشها و نارضایتیها افزودند.
تاریخ ایران نشان میدهد که این سرزمین همواره محل برخورد اندیشهها، باورها و جریانهای گوناگون بوده است؛ از آیینهای کهن تا مذاهب مختلف و ایدئولوژیهای جدید. همین تنوع، در عین حال که میتواند سرچشمه پویایی باشد، گاه زمینه اختلاف و بیثباتی را نیز فراهم کرده است.
شاید مهمترین درس آن دوران این باشد که پیشرفت و ثبات، بدون همدلی ملی، بدون واقعبینی سیاسی و بدون پذیرش مسئولیت جمعی ممکن نیست.
با امید به آیندهای که در آن آزادی، قانونگرایی، سکولاریسم و همزیستی مسالمتآمیز باورهای گوناگون بتواند جایگزین کشمکشهای فرساینده شود، میتوان به فردایی بهتر برای ایران اندیشید.
یاد و خاطره همه جانباختگان راه آزادی و سربلندی این سرزمین گرامی باد.
پاینده بماند ایران.

باعث تعجّب نخواهد بود! بهمن پارسا

مکانیسم توهم پیروزی در پرتو گفتمان ولایی، احمد علوی















