عجیب بود؛ چرا امسال مانند سالهای قبل اصلاً متوجه باز شدن شکوفههای گیلاس روبهروی پنجرهٔ اتاقش نشده بود. وقتی پنجرهٔ اتاق را باز کرد، عطر ملایمی در فضا پیچید؛ عطری پیچیده در نسیم صبحگاهی. بیرون همهچیز در آرامش بود. از گوشهٔ ایوان نخستین شعاع آفتاب را دید؛ نور زرد کمرنگی که بر غنچههای گیلاس تابیده بود، قلبش را لرزاند. چطور این همه شکوفه را ندیده بود؟ آن هم شکوفههای گیلاس را!
دستهٔ کوچکی از زنبورهای عسل دور شکوفههای گیلاس میچرخیدند. به دقت نگاهشان کرد. با چه شتاب و حرارتی داشتند شهد غنچهها را میمکیدند. کندوها، شانههای عسل، تلاش بیوقفه؛ فکر میکند بسیاری از این زنبورها با همین بهار زاده شدهاند، بیشتر از یک بهار و یک تابستان زنده نخواهند ماند. اما باید این عسل را بسازند. این وظیفهٔ آنهاست.
بوی عسل در مشامش میپیچد. این بو او را تا کجاها که نمیبرد؛ به دو دکان در دهانهٔ بازار شیشهگرخانهٔ تبریز. آنجا که خیابان فردوسی پایان میگرفت و دو دکان چسبیده به هم عسل با شیربرنج و خامه میفروختند. به خانهای کوچک در انتهای سیلاب قوشخانه که او مستأجر یک اتاق آن بود، با درخت گیلاسی در کنار پنجره. دخترک صاحبخانه آرام در حیاط میچرخد و او از پنجره نگاهش میکند. دستهایش را به دور درخت حلقه میکند. سرش را بر تنهٔ آن میگذارد، گویی او را در آغوش گرفته است. درخت گیلاس شکوفه میزند. بوی عسل در فضا میپیچد.
زنبورهای عسل در فضا میچرخند و صدای وزوز آرامشان حیاط را پر کرده است. او چگونه این همه زیبایی و تازه شدن حیات را ندیده است؟ درخت گیلاس شکوفه داده، بیآنکه او متوجه شود! آیا پیر شده است؟ چرا امسال بهار دلگیر است؟ چرا نمیتواند با همان لذت سالهای قبل در حیاط خانه بچرخد، دست بر پوست نمناک درختان که هنوز سردی زمستان را با خود دارند بکشد، لرزشی آرام را در بدن خود حس کند؛ لرزشی که میداند دیرپا نیست و گرمای تابستان تا بن استخوان این درختان نفوذ خواهد کرد.
این چرخهٔ زندگی است؛ همین سرما، همین سردی و برودت نفوذ کرده بر جان درخت، خود تا مدتها او را از هجوم گرما حراست خواهد کرد. این اعتدال حیات است در چرخهٔ طبیعت. اما دریغ و درد که این اعتدال در زندگی انسانها، به دست خود انسان، در سیمای قدرت و استبداد، از مدار طبیعی خود ـ که میتواند توالی یک زندگی با نشاط، توأم با خلاقیت و سازندگی باشد ـ خارج میشود. مستبدان حاکم، خشونت را به جای مدارا، جنگ و خونریزی و کشتار را به جای ملاطفت و اعتدال بر جامعه حاکم میسازند. انسان، این شاهکار طبیعت، چنان در چنبرهٔ کینه و نفرت غرق میشود که دیگر قادر به دیدن زیباییهای طبیعت و شنیدن نیوش باد صبا نیست. به جای نوا و الحان بلبلان، صدای انفجار بمبها و فریاد دردآور انسانها از زیر آوار، فریاد جانهای گلولهنشسته بر قلبها، صدای دیگری نمیشنود.
روزگاری بود که جرعهای آب مستش میکرد و پارهای نان سیرش مینمود. نوای زندگی را با کوچکترین ترنم میشنید و ضربآهنگ آن را حس میکرد. حال آن شیدایی جای خود را به آرامشی پیرانه داده است. بندهای محکمشدهٔ زندگی بر دستها و پاها مانع از آن میشود که همراه ضربآهنگ تند حیات حرکت کند، با مشت بر دروازهٔ سنگین تاریخ بکوبد، فریاد سر دهد:
«آی آزادی، سرانجام تو را خواهم گشود، حتی اگر به بهای جان باشد.»
اما دریغ که امسال بهار نه با پیراهن سفید و سبز خود، بل با پیراهن خونین جوانان این سرزمین، با فریاد تلخ مادران و پدران فرزند از کفداده از راه رسید.
نفس باد صبا مشکین نیفشاند، جز بوی گلاب برخاسته از مزار زیباترین فرزندان کشتهشدهٔ این سرزمین.
بانگ هزار دستانی در فضا نپیچید، جز مرغوای جغدی.
جز فریاد پدری که در جستجوی جنازهٔ فرزند خود بود: «سپهر بابا کجایی؟»
فریاد شادمانهای برنخاست.
آری، امسال بهار با جامهٔ خونین و صدای محزون یک ملت از راه رسید.
«...چه بینشاط بهاری که بیرخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لالهای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید...»
در هفتاد و پنج سالگیاش بر رگهای خود نظر میکند، بر دیوارههای سختشدهٔ آن، بر خون غلیظشدهای که به سختی درون آن جاری است. به صدای نسل جوانی گوش میدهد که در جستجوی زندگی، با بهاری شادیبخش و امیدآفرین، قدم به صحنه نهاده است؛ آوازخوانهایی با حنجرههای زخمی اما سرشار از زندگی، آوازخوانهای این نسل.
به تکتک عکسهایشان مینگرد، به ندای درون خود گوش میدهد:
غمین نباش، که این روزها خواهند گذشت.
تو بایستی که در این پیرسالی خود نیز تسلیم غم زمانه نشوی.
تو اگر نتوانی به پا خیزی، اگر عافیتطلبیِ پیرانهسری مانع از آن شود که نتوانی رگ خود بگشایی و خون خود را با خون روشن جوانانی که آزادی را فریاد میزنند پیوند دهی، یاریرسان درخت شاداب اودیسه نخواهی بود.
اودیسه شور و نیرو را از مردم خود، از نسل جوانی که پسرش نماد آن بود، میگرفت و آن را با خرد و امیدی که هرگز نقصان نیافت درهم میآمیخت و شادی نهفته در بطن درخت زندگی را تضمین میکرد. اودیسه در وجود هر انسان، تا زمانی که پیکار میکند، زنده است. این است پیام هر نو شدن طبیعت، پیام بهار؛
پیام تسلیم نشدن، ساختن و تداوم بخشیدن به زندگی.
زندگیای که قبل از ما با تلخی و شیرینی آن زیسته شده، و حال نیز باید زیست.
ابوالفضل محققی

باز سر و کله «توده ای ها» پیدا شد، شکوه میرزادگی

تراژدی در فلسفه پلاتون، مسعود امیرخلیلی















