شاید اگر محدودهٔ فرکانس شنوایی انسان هنوز محدود بود، و به همان محدودهٔ طبیعیِ دیدنِ کوهها و ستارهها در شب راضی میماندیم، امروز حالِ همهٔ ما بهتر بود.
در دنیای امروز، ما «انسانیت» و ضمیر آگاه خود را به امپراتوری دیجیتال اهدا کردهایم. ضمیر آگاه ما رنگارنگ، قابلِ تغییر و دارای ریتم شده است. به ماشینهایی بیاحساس تبدیل شدهایم و اینگونه است که هورمونها از بین میروند؛ انسانها دیگر از خجالت سرخ نخواهند شد و هر انسانی برای دیدن صحنههای دردناک، دیگر احتیاجی به دماسنج نخواهد داشت.
در گذشته، انسان برای دیدن جهان مجبور بود آن را زندگی کند. درد را لمس میکرد، شادی را در آغوش میگرفت، از مرگ میترسید و از عشق سرخ میشد. فاصلهای میان انسان و تجربه وجود نداشت. اما امروز، جهان در صفحهای کوچک خلاصه شده است؛ صفحهای که با حرکت انگشت بالا و پایین میرود و نامش «اسکرول» است.
دیگر هیچچیز در ذهن ما نمیماند. تصاویر، پیش از آنکه به احساس تبدیل شوند، از مقابل چشم عبور میکنند. انسانِ مدرن، در برابر حجم بیپایان اطلاعات، فرصتِ سوگواری، خجالت، تأمل و حتی شادیِ واقعی را از دست داده است. ما هر روز هزاران تصویر از رنج انسانها میبینیم، اما کمتر از همیشه درد را احساس میکنیم.
شاید خطر اصلیِ جهان دیجیتال، خودِ تکنولوژی نباشد؛ بلکه عادتکردنِ ما به تماشای بیوقفه باشد. ذهن انسان برای این حجم از تضاد ساخته نشده بود. در چند ثانیه، مغز ما از تصویر ساحل و موسیقی، به تصویر زندان و اعدام پرتاب میشود و دوباره به تبلیغ لباس و غذای رنگارنگ بازمیگردد. این جابهجایی دائمی، احساسات را فرسوده میکند؛ گویی روح انسان فرصتِ تنظیمِ خود را از دست داده است.
نسلهای گذشته، جهان را با محدودیتهای طبیعی تجربه میکردند. شب تاریک بود و انسان برای دیدن ستارهها سرش را بالا میگرفت. سکوت وجود داشت و گوش انسان تنها بخشی از صداهای جهان را میشنید. اما امروز، انسان میخواهد همهچیز را ببیند، همهچیز را بشنود و از همهچیز باخبر باشد. شاید همین عبور از مرزهای طبیعی، آرامش را از ما گرفته است.
مادرم همیشه میگفت: «نباید در کار خدا دست برد.» آن زمان، این جمله ساده به نظر میرسید، اما امروز معنای دیگری پیدا کرده است. ما نهتنها طبیعت، بلکه ریتم احساسات انسانی را نیز تغییر دادهایم. ضمیر آگاه انسان به بخشی از امپراتوری دیجیتال تبدیل شده؛ امپراتوریای که از توجه، ترس، خشم و هیجان ما تغذیه میکند.
در این جهان جدید، حتی مفاهیمی چون حقوق بشر، عدالت و انسانیت نیز گاهی شبیه نامهایی دور و زیبا شدهاند؛ واژههایی که هنوز وجود دارند، اما زیر انبوه تصویرها و خبرها کمرنگ شدهاند. ما دربارهٔ رنج انسانها میخوانیم، چند ثانیه مکث میکنیم و سپس اسکرول میکنیم.
شاید بزرگترین فاجعهٔ عصر ما این نباشد که انسانها بیاحساس شدهاند؛ بلکه این باشد که دیگر از بیاحساسشدنِ خود نیز نمیترسند. روزی انسان از دیدن صحنهای دردناک سرخ میشد، سکوت میکرد و شب خوابش نمیبرد. امروز اما، همهچیز بخشی از جریان بیپایان محتوا شده است.
و شاید سؤال اصلی این باشد:
اگر روزی انسان تواناییِ شرم، همدردی و مکثکردن را از دست بدهد، چه چیزی از «انسان» باقی خواهد ماند؟
کامبیز دستوری

















