خبرنامه گویا: این مقاله برای رعایت معیارهای تحریریه درباره حجم مطالب کوتاه شده است؛ متن کامل آن را میتوانید از طریق این لینک بخوانید
پژوهش و تحلیل: اندیشکده شهوند
توضیح شفافسازی: راگو کندری بنیانگذار و مدیر اندیشکده شهوند است و این مطالعه از سوی همان اندیشکده تهیه شده است.
مطالعهای تطبیقی درباره دو رویکرد به مسئله تجدد ایرانی در اندیشه سید جواد طباطبایی و راگو کندری
چکیده
مسئله تجدد ایرانی را نمیتوان
صرفاً به گذار از سنت به مدرنیته، اقتباس نهادهای جدید یا اصلاح ساختارهای سیاسی فروکاست.
تجدد در ایران از آغاز با پرسشهایی درباره دولت، قانون، مشروعیت، هویت تاریخی، نسبت
دین و سیاست و توانایی جامعه برای تولید مفاهیم متناسب با جهان جدید همراه بوده است.
از این منظر، بحران تجدد ایرانی همزمان بحرانی تاریخی، مفهومی و سیاسی است.
مقاله حاضر با رویکردی تطبیقی،
دو رویکرد متفاوت به این مسئله را در اندیشه سید جواد طباطبایی و راگو کندری بررسی
میکند. از یک سو، طباطبایی با تمرکز بر زوال اندیشه سیاسی، نظریه انحطاط و مفهوم ایرانشهری،
مسئله ایران را در نسبت میان سنت سیاسی ایران و ضرورت فهم جهان جدید صورتبندی میکند.
از سوی دیگر، کندری در رنسانس اخلاقی ایران بحران ایران را از منظر گسست میان
ارزشهای اعلامشده، زبان سیاسی و عملکرد واقعی نظام سیاسی بررسی میکند و امکان بازسازی
نظم عمومی را بر پایه جدایی اقتدار دینی از دولت، استدلال عمومی و همترازی میان اندیشه،
گفتار و کردار دنبال میکند.
فرضیه اصلی مقاله آن است که
این دو رویکرد، با وجود تفاوت بنیادی در خاستگاه نظری و تاریخی، دو سطح متفاوت از یک
مسئله مشترک را آشکار میکنند: بحران زمانی عمیق میشود که صورتهای سیاسی و اخلاقی
یک جامعه از محتوای واقعی و کارکرد اصیل خود جدا شوند. در این معنا، زوال اندیشه سیاسی
نزد طباطبایی و تسخیر اخلاقی نزد کندری را نمیتوان یکسان دانست، اما میتوان آنها
را در سطحی انتزاعیتر، در چارچوب «بحران معنا» بهعنوان مفهوم واسط تحلیلی این مقاله،
با یکدیگر مقایسه کرد؛ مفهومی که به خود دو متفکر نسبت داده نمیشود.
مقدمه
مواجهه ایران با جهان جدید،
از آغاز، صرفاً مسئلهای درباره فناوری، صنعت یا اصلاح اداری نبود. ورود مفاهیم جدید
سیاسی و اجتماعی، پرسشهایی بنیادی درباره دولت، قانون، ملت، آزادی، عدالت، اقتدار
و نسبت سنت با جهان جدید ایجاد کرد. به همین دلیل، مسئله تجدد ایرانی را نمیتوان تنها
در سطح تغییر نهادها بررسی کرد. تغییر نهادی زمانی پایدار میشود که جامعه بتواند معنای
آن نهادها، مبانی مشروعیت آنها و نسبتشان با تاریخ سیاسی و فرهنگی خود را نیز درک کند.
بحران تجدد ایرانی، از این منظر،
دستکم سه سطح بههمپیوسته دارد. نخست، بحران اندیشه سیاسی است: ناتوانی در تولید
یا بازسازی مفاهیمی که بتوانند وضعیت جدید را توضیح دهند. دوم، بحران مشروعیت است:
گسست میان ادعاهای اخلاقی و سیاسی نظام و تجربه واقعی جامعه. سوم، بحران نهادی است:
هنگامی که فاصله میان اصول اعلامشده و عملکرد واقعی به اندازهای افزایش مییابد که
اعتماد عمومی و ظرفیت اصلاح درونی نهادها فرسوده میشود.
سید جواد طباطبایی یکی از مهمترین
متفکرانی است که مسئله تجدد ایرانی را از منظر تاریخ اندیشه سیاسی بررسی کرده است.
در پروژه فکری او، ایران صرفاً یک واحد جغرافیایی یا دولت معاصر نیست، بلکه مسئلهای
تاریخی و نظری است. او با طرح نظریه انحطاط و بازخوانی سنت سیاسی ایران، به این پرسش
میپردازد که چرا اندیشه سیاسی در ایران نتوانست در مواجهه با جهان جدید به صورتبندی
مفهومی متناسبی دست یابد. مفهوم ایرانشهری در این چارچوب، یکی از ابزارهای اصلی برای
فهم تداوم تاریخی دولت و نظم سیاسی در ایران است.
۱. طباطبایی: زوال اندیشه سیاسی و مسئله ایرانشهری
ارجاع این بخش: سید جواد طباطبایی، زوال اندیشه سیاسی در ایران: گفتار در مبانی نظری انحطاط ایران و دیباچهای بر نظریه انحطاط ایران.
۱.۱. بحران به مثابه بحران اندیشه سیاسی
در مرکز پروژه طباطبایی این
ایده قرار دارد که بحران ایران را نمیتوان صرفاً با ناکارآمدی دولت، استبداد سیاسی
یا ضعف نهادهای اداری توضیح داد. این عوامل مهماند، اما میتوانند خود بخشی از مسئله
بزرگتری باشند: ناتوانی در تولید اندیشه سیاسی متناسب با شرایط تاریخی جدید.
از این منظر، زوال اندیشه سیاسی
به معنای فقدان کامل تفکر در ایران نیست. مسئله آن است که سنت سیاسی نتوانسته است در
مواجهه با جهان جدید، مفاهیم خود را به نحوی خلاقانه بازسازی کند. جامعه ممکن است با
مفاهیمی مانند قانون، دولت مدرن، ملت یا آزادی مواجه شود، اما اگر نتواند نسبت میان
این مفاهیم و تجربه تاریخی خود را بفهمد، آنها ممکن است به صورت عناصر وارداتی و از
هم گسیخته باقی بمانند.
در چنین وضعیتی، تجدد میتواند
به اقتباس صورتهای جدید بدون تحول در توانایی مفهومی جامعه تبدیل شود. نهاد جدید ایجاد
میشود، اما زبان سیاسی لازم برای فهم آن شکل نمیگیرد؛ قانون نوشته میشود، اما نسبت
آن با دولت و جامعه روشن نیست؛ مفهوم ملت وارد گفتمان سیاسی میشود، اما مبانی حقوقی
و سیاسی آن بهطور کامل درک نمیشود.
از این منظر، بحران تجدد پیش
از آنکه صرفاً بحران نهاد باشد، بحران توانایی فهم نهاد است. تجدد فقط مجموعهای از
نهادهای قابل انتقال نیست؛ نوعی تحول در شیوه اندیشیدن سیاسی نیز هست. جامعهای که
نتواند درباره دولت و قانون به زبان مفهومی جدید بیندیشد، ممکن است نهادهای مدرن را
با منطقهای پیشامدرن یا ناسازگار تفسیر کند.
بنابراین، مسئله طباطبایی صرفاً
«مدرن شدن» نیست؛ مسئله این است که آیا ایران توانسته است تجدد را به خودآگاهی تاریخی
و سیاسی تبدیل کند یا نه. این مسئله در زوال اندیشه سیاسی در ایران صورتبندی
اولیه و منسجم خود را پیدا میکند و سپس در دیباچهای بر نظریه انحطاط ایران
در چارچوب گستردهتر نظریه انحطاط بسط مییابد.
۱.۲. ایرانشهری و مسئله تداوم تاریخی
مفهوم ایرانشهری در این چارچوب
اهمیت پیدا میکند. ایرانشهری را نمیتوان صرفاً بازگشتی نوستالژیک به گذشته یا احیای
یک نظام سیاسی تاریخی دانست. در پروژه طباطبایی، این مفهوم ابزاری برای فهم تداوم تاریخی
دولت، سرزمین و نظم سیاسی ایران است.
در سنت سیاسی ایران، مفاهیمی
مانند داد، فرّه و تدبیر فرمانروایی به مسئله نظم سیاسی، عدالت و شایستگی فرمانروا
مربوط میشدند. این مفاهیم البته با مفاهیم مدرن مانند حاکمیت قانون، شهروندی برابر
یا مشروعیت دموکراتیک یکسان نیستند. یکی از خطاهای روششناختی در خوانش سنت سیاسی ایران،
تبدیل مستقیم مفاهیم تاریخی به معادلهای مدرن است.
طباطبایی این مسئله را در آثار
مختلف خود درباره تاریخ اندیشه سیاسی ایران پی میگیرد و در ابن خلدون و علوم اجتماعی
نیز، از زاویهای متفاوت، مسئله محدودیت تاریخی تولید اندیشه و امکان تفکر در تمدن
اسلامی را بررسی میکند.
اهمیت ایرانشهری در اینجا در
چیز دیگری است: نشان دادن اینکه سیاست در ایران تاریخی دارد و این تاریخ نمیتواند
در طراحی آینده بهسادگی کنار گذاشته شود.
بازخوانی ایرانشهری، اگر بهدرستی
انجام شود، نه به معنای بازگرداندن نظم سیاسی گذشته، بلکه به معنای بازسازی آگاهی تاریخی
درباره شکلگیری دولت و نظم سیاسی در ایران است. از این منظر، پرسش اصلی این نیست که
چگونه میتوان گذشته را احیا کرد، بلکه این است که چگونه میتوان از سنت سیاسی ایران
عبور کرد، بدون آنکه تاریخ ایران را از حافظه سیاسی جامعه حذف کرد.
این پرسش، مسئله تجدد ایرانی
را از تقلید نهادی جدا میکند. تجددی که هیچ نسبتی با حافظه تاریخی جامعه ندارد، ممکن
است از نظر نهادی مدرن باشد، اما از نظر سیاسی و فرهنگی فاقد عمق لازم برای استمرار
باشد.
در عین حال، همین نکته یک محدودیت
نظری نیز ایجاد میکند. تداوم تاریخی بهخودیخود مشروعیت سیاسی ایجاد نمیکند. اینکه
یک مفهوم یا سنت در تاریخ ایران حضور داشته است، به این معنا نیست که باید در نظم سیاسی
آینده صاحب اقتدار حقوقی یا سیاسی باشد. میان حافظه تاریخی و منبع مشروعیت سیاسی باید
تمایز گذاشت.
این تمایز برای بحث حاضر اساسی
است: میتوان تاریخ ایران را حفظ کرد، از منابع فرهنگی آن برای فهم خود استفاده کرد
و در عین حال، اقتدار سیاسی را بر مبنای اصول و قواعدی مستقل از تقدس تاریخی یا دینی
سامان داد.
۲. کندری: از رنسانس اخلاقی ایران تا بازسازی نظم سیاسی
ارجاع این بخش: Raghu Kondori، Iran's Ethical Renaissance: Good Thought, Good Words, Good Deeds -- A Secular Rebirth.
اگر طباطبایی مسئله تجدد ایرانی
را عمدتاً از مسیر تاریخ اندیشه سیاسی و نسبت ایران با سنت سیاسی خود بررسی میکند،
نقطه عزیمت راگو کندری در رنسانس اخلاقی ایران متفاوت است.
مسئله اصلی در اینجا، پیش از
هر چیز، رابطه میان ارزش، اقتدار و عملکرد است: چه اتفاقی میافتد هنگامی که نظامی
سیاسی مشروعیت خود را بر ادعای اخلاقی بنا میکند، اما میان ارزشهایی که نمایندگی
آنها را بر عهده میگیرد و تجربه واقعی جامعه فاصلهای فزاینده شکل میگیرد؟
در این چارچوب، بحران صرفاً
ناکارآمدی حکومت یا نارضایتی از سیاستهای مشخص نیست. مسئله عمیقتر، فرسایش معنایی
است که میان زبان رسمی و واقعیت سیاسی پدید میآید. هنگامی که مفاهیمی مانند عدالت،
اخلاق، معنویت یا مسئولیت عمومی بهطور مستمر در زبان قدرت حضور داشته باشند، اما عملکرد
واقعی نهادها با آنها ناسازگار شود، خود زبان سیاسی نیز بهتدریج اعتبار خود را از
دست میدهد.
از این منظر، رنسانس اخلاقی
ایران را باید بیش از یک اثر درباره اخلاق فردی دانست. پروژه کندری تلاش میکند
مسئله اخلاق را از سطح فضیلت شخصی به سطح ساختار حکمرانی منتقل کند؛ یعنی بپرسد آیا
نظام سیاسی میتواند میان آنچه میاندیشد، آنچه میگوید و آنچه انجام میدهد، رابطهای
قابل دفاع برقرار کند.
۲.۱. تسخیر اخلاقی
مفهوم «تسخیر اخلاقی» در این
چارچوب برای توضیح وضعیتی به کار میرود که در آن یک نظام سیاسی، مفاهیم اخلاقی یا
دینی را در ساختار اقتدار خود جذب میکند و بهتدریج آنها را با نیازها و اولویتهای
نهادی خود منطبق میسازد.
در نقطه آغاز، ممکن است اخلاق
بهعنوان معیاری برای محدود کردن قدرت مطرح شود. حکومت ادعا میکند که قدرت سیاسی باید
در خدمت عدالت، معنویت یا خیر عمومی باشد. اما اگر همین ارزشها بهتدریج در ساختار
قدرت ادغام شوند، رابطه میان اخلاق و قدرت تغییر میکند. اخلاق دیگر صرفاً معیاری بیرونی
برای سنجش قدرت نیست؛ خود به بخشی از زبان رسمی قدرت تبدیل میشود.
این تغییر پیامد مهمی دارد.
هنگامی که یک نظام سیاسی خود را نه فقط بهعنوان یک حکومت، بلکه بهعنوان نماینده یک
حقیقت اخلاقی یا دینی معرفی کند، مخالفت با سیاستهای آن میتواند به صورت مخالفت با
آن ارزشها بازنمایی شود. در نتیجه، مرز میان نقد سیاسی و انکار اخلاقی مخدوش میشود.
«تسخیر اخلاقی» دقیقاً به این
نقطه اشاره دارد: اخلاقی که قرار بود قدرت را محدود و ارزیابی کند، بهتدریج درون سازوکار
قدرت قرار میگیرد و بخشی از مشروعیت همان قدرت میشود.
این وضعیت را نباید با ادعای
سادهای مبنی بر اینکه دین ذاتاً ضد سیاست است یکی دانست. مسئله کندری اساساً درباره
رابطه ساختاری میان اقتدار سیاسی و ادعای اخلاقی است. هر ایدئولوژی سیاسی، دینی یا
غیردینی، اگر ارزشهای خود را بهصورت انحصاری در اختیار قدرت قرار دهد، میتواند با
خطر مشابهی مواجه شود.
از این منظر، مفهوم تسخیر اخلاقی
ظرفیت تعمیم نظری دارد، هرچند صورت تاریخی آن در ایران معاصر مشخصاً با درهمتنیدگی
اقتدار دینی و سیاسی مرتبط است.