آرمانشهرهای شکستخورده
اسلام سیاسی، مارکسیسم و رؤیای ناتمام آزادی در ایران
هوشنگ رشدیه:
فهرست:
مقدمه
فصل اول: لنین؛ انقلابی که نخستین سنگ بنای دولت امنیتی را گذاشت
فصل دوم: استالین؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید
فصل سوم: قربانیان نامدار انقلاب؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید
فصل چهارم: مائو؛ انقلابی که میخواست انسان را از نو بیافریند
فصل پنجم: کوبا؛ انقلابی که در جستوجوی عدالت، آزادی را به زندان سپرد
فصل ششم: آرمانشهر سرخ؛ حزب توده و رؤیایی که از مسکو آغاز میشد
فصل هفتم: رؤیای تفنگ؛ چریکهای فدایی خلق و انقلابی که از لوله اسلحه آغاز میشد
فصل هشتم: سازمان مجاهدین خلق؛ اسلام انقلابی؛ سازمانی میان آرمان و اقتدار
فصل نهم: اسلام سیاسی و روحانیت؛ از مخالفت با دولت مدرن تا استقرار جمهوری اسلامی
فصل پایانی: درس یک قرن؛ از آرمانشهرها تا دولت ملی
مقدمه
تاریخ را تنها فاتحان نمینویسند؛ آرمانها نیز آن را مینویسند. هر نسلی، پیش از آنکه برای آینده بجنگد، نخست تصویری از آینده در ذهن خود میسازد؛ تصویری که گاه آن را «مدینه فاضله»، «جامعه بیطبقه»، «حکومت اسلامی»، «دیکتاتوری پرولتاریا» یا «انسان نو» مینامد. اما ارزش هر آرمان، نه در زیبایی واژگانش، بلکه در سرنوشتی است که برای انسان رقم میزند.
از سال ۱۲۹۹، که نقطه آغاز دگرگونیهای بزرگ در ایران معاصر به شمار میآید، تا سال ۱۳۰۴ که رضاشاه با رأی مجلس شورای ملی به پادشاهی رسید، کشوری که قرنها زیر بار ضعف دولت مرکزی، نفوذ قدرتهای خارجی، ملوکالطوایفی، ناامنی، بیسوادی، بیماریهای فراگیر و فقر مزمن خم شده بود، به تدریج وارد مرحلهای تازه از تاریخ خود شد. در آن روزگار، بسیاری از مردم نه شهروند، بلکه رعیت به شمار میرفتند؛ نه دولت ملی به معنای مدرن آن وجود داشت و نه هویت ملی منسجم. هر خان و قدرت محلی در قلمرو خود حکم میراند و قانون، بیش از آنکه از دولت سرچشمه بگیرد، تابع اراده صاحبان قدرت بود.
رضاشاه در چنین فضایی پروژهای را آغاز کرد که هدف آن ساختن دولتی نوین، ایجاد ارتش ملی، برقراری اقتدار حکومت مرکزی، گسترش آموزش، توسعه راهها، بنیانگذاری نهادهای اداری و قضایی جدید و شکل دادن به مفهوم «دولت-ملت» در ایران بود. کمتر تاریخنگاری در این تردید دارد که ایران در فاصله سالهای ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ از کشوری پراکنده و ناتوان، به دولتی با ساختارهای مدرنتر گام نهاد. این روند در دوران محمدرضاشاه نیز، با شتاب بیشتر در عرصه صنعت، آموزش، بهداشت، زیرساختها و حضور منطقهای و بینالمللی ادامه یافت.
اما همزمان با این روند، مخالفانی نیز از نخستین سالهای حکومت پهلوی شکل گرفتند؛ مخالفانی که اگرچه در مبانی فکری، آرمانها و حتی دشمنی با یکدیگر اختلافهای عمیق داشتند، اما در مخالفت با حکومت پهلوی، بهویژه در دهههای پایانی، به نوعی همگرایی نانوشته رسیدند. روحانیان و جریانهای اسلامگرا، حزب توده، سازمانها و گروههای مارکسیست و مارکسیست-لنینیست، مائوئیستها، سازمانهای چریکی مجاهدین خلق و فدایی ها و بخشهایی از نیروهای ملیگرا، هر یک با زبان و ادبیات خاص خود، خواهان برچیدن نظام موجود بودند.
وجه مشترک این جریانها، صرفاً مخالفت با حکومت نبود؛ هر یک در ذهن خود تصویری از ایران آینده داشتند؛ آرمانشهری که میپنداشتند پس از فروپاشی نظام موجود برپا خواهند کرد. برای گروهی، آن آرمانشهر در الگوی حکومت دینی و ولایت فقیه جستوجو میشد؛ برای گروهی دیگر، در اتحاد شوروی و دیکتاتوری پرولتاریا؛ برای برخی در چین مائو، برای برخی در کوبا، و برای گروههایی دیگر در قرائتی ایدئولوژیک از اسلام انقلابی. همه از آزادی، عدالت و رهایی سخن میگفتند، اما هر یک آزادی را در چارچوب حقیقت انحصاری خود تعریف میکرد.
انقلاب ۱۳۵۷ سرانجام یکی از این آرمانها را به قدرت رساند. جمهوری اسلامی نزدیک به پنج دهه است که بر ایران حکومت میکند و کارنامه آن در زمینه اعدامهای گسترده، سرکوب آزادیهای مدنی، زندان، شکنجه، تبعیض، فساد ساختاری، انزوای بینالمللی و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، موضوع قضاوت مردم ایران و گزارشهای فراوان نهادهای بینالمللی بوده است. بسیاری از همان نیروهایی که در سرنگونی حکومت پیشین نقش داشتند، خود اندکی بعد قربانی همان ساختاری شدند که در شکلگیری آن سهم داشتند.
اما اینجا پرسشی بنیادین پیش روی تاریخ قرار میگیرد؛ پرسشی که کمتر با صراحت بدان پرداخته شده است:
اگر به جای اسلامگرایان، یکی از جریانهای مارکسیست، مارکسیست-لنینیست، مائوئیست یا دیگر سازمانهای انقلابی قدرت را در ایران به دست میگرفت، با تکیه بر مبانی ایدئولوژیک خود چه نوع نظام سیاسی بنا میکرد؟ آیا الگوهای مورد ستایش آنان، که در مسکو، پکن، هاوانا یا دیگر پایتختهای انقلاب آزموده شده بود، تصویری متفاوت از آزادی، حقوق بشر و حکومت قانون ارائه میداد؟ یا آنکه همان چرخهای که در بسیاری از انقلابهای ایدئولوژیک قرن بیستم دیده شد، در ایران نیز میتوانست تکرار شود؟
این مقاله قصد ندارد به این پرسش با فرضیهپردازی یا داوری انتزاعی پاسخ دهد. داور اصلی، خود تاریخ است. از همین رو، به جای حدس زدن اینکه اگر فلان جریان در ایران به قدرت میرسید چه میکرد، به سراغ کارنامه حکومتهایی میرویم که همین جریانها آنها را الگو، الهامبخش یا آرمانشهر خود میدانستند. از روسیه لنین و استالین تا چین مائو، از کوبای کاسترو تا دیگر تجربههای حکومتهای ایدئولوژیک، خواهیم دید که آزادی، حقوق بشر، تکثر سیاسی، استقلال قوه قضائیه، مطبوعات آزاد و کرامت انسان در این نظامها چه سرنوشتی یافت.
زیرا اندیشههای سیاسی را نمیتوان تنها با شعارهایشان سنجید؛ باید آنها را با محصول تاریخیشان داوری کرد. اگر آرمانی، هرجا که به قدرت رسیده، به استبداد، سرکوب، زندان و حذف مخالفان انجامیده باشد، دیگر نمیتوان تنها به نام زیبای آن دل بست. تاریخ، آزمایشگاه اندیشههاست و خون انسانها، آخرین معیار داوری درباره آنها.
این نوشتار، دعوتی است به بازخوانی یکی از مهمترین درسهای قرن بیستم؛ اینکه آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و کرامت انسان، نه دستاورد طبیعی هر انقلاب، بلکه ثمره نهادهایی هستند که قدرت را محدود میکنند. هر آرمانی که خود را فراتر از قانون و حقیقت را در انحصار خویش بداند، دیر یا زود، هرچند با نام عدالت و رهایی، به همان جایی خواهد رسید که بسیاری از انقلابهای بزرگ تاریخ رسیدند: جایی که انسان، نخستین قربانی آرمان میشود.
فصل اول
لنین؛ انقلابی که نخستین سنگ بنای دولت امنیتی را گذاشت
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در حافظه بسیاری از روشنفکران قرن بیستم با واژههایی چون «عدالت»، «برابری» و «رهایی کارگران» پیوند خورده است. اما تاریخ، تنها با آرمانها نوشته نمیشود؛ با پیامدها نیز نوشته میشود.
ولادیمیر ایلیچ لنین در اکتبر ۱۹۱۷ با وعده «نان، صلح و زمین» به قدرت رسید. میلیونها روس که از جنگ جهانی اول، قحطی، استبداد تزاری و بیثباتی دولت موقت به ستوه آمده بودند، انقلاب را راهی برای پایان دادن به رنجهای خود میدیدند. اما تنها چند ماه پس از استقرار حکومت بلشویکی، روندی آغاز شد که بسیاری از مورخان آن را آغاز شکلگیری نخستین دولت تمامیتخواه قرن بیستم میدانند.
انحلال مجلس مؤسسان؛ نخستین شکست مردمسالاری
در نوامبر ۱۹۱۷ انتخابات مجلس مؤسسان برگزار شد. برخلاف انتظار بلشویکها، حزب سوسیالیست انقلابی اکثریت کرسیها را به دست آورد و بلشویکها در اقلیت قرار گرفتند.
به جای پذیرش نتیجه انتخابات، دولت لنین در ژانویه ۱۹۱۸ مجلس را تنها پس از یک جلسه منحل کرد و استدلال نمود که «قدرت شوراها» (سویتها) از پارلمان مشروعتر است. این اقدام از نگاه بسیاری از تاریخپژوهان، پایان نخستین تجربه انتخاباتی فراگیر روسیه و آغاز حکومت تکحزبی بود.
چکا؛ تولد پلیس سیاسی مدرن
در دسامبر ۱۹۱۷، لنین سازمانی به نام چکا (کمیسیون فوقالعاده مبارزه با ضدانقلاب و خرابکاری) را تأسیس کرد و ریاست آن را به فلیکس ژرژینسکی سپرد.
چکا اختیار گستردهای برای بازداشت، مصادره اموال، زندانی کردن و حتی اعدام بدون طی فرایند عادی قضایی داشت. بسیاری از پژوهشگران، چکا را سرآغاز دستگاههای امنیتی بعدی شوروی، از جمله GPU، NKVD و در نهایت KGB میدانند.
»ترور سرخ«
در تابستان و پاییز ۱۹۱۸، پس از سوءقصد به جان لنین و تشدید جنگ داخلی، حکومت بلشویکی سیاستی را در پیش گرفت که به «ترور سرخ» شهرت یافت.
هدف اعلامشده، مقابله با «ضدانقلاب» بود، اما دامنه سرکوب به طیف گستردهای از مخالفان، از جمله سوسیالیستهای غیر بلشویک، روحانیون، اشراف، افسران سابق، روشنفکران و منتقدان نیز کشیده شد.
برآورد تعداد قربانیان در منابع مختلف متفاوت است و از دهها هزار تا بیش از صد هزار نفر ذکر شده است؛ تفاوتی که ناشی از کمبود اسناد کامل و اختلاف روشهای پژوهشی است. با این حال، درباره اصل وقوع این کارزار سرکوب، میان مورخان اجماع گستردهای وجود دارد.
کرونشتات؛ هنگامی که انقلاب فرزندان خود را کشت
یکی از مهمترین رویدادهای دوران لنین، سرکوب شورش کرونشتات در سال ۱۹۲۱ بود.
شورشیان، که بسیاری از آنان همان ملوانانی بودند که در انقلاب ۱۹۱۷ از حامیان بلشویکها به شمار میرفتند، خواستار آزادی بیشتر برای شوراها، کاهش انحصار حزب، آزادی برخی زندانیان سیاسی و اصلاحات اقتصادی بودند.
دولت بلشویکی این شورش را تهدیدی علیه انقلاب دانست و آن را با نیروی نظامی سرکوب کرد. پس از سقوط کرونشتات، شمار زیادی از شورشیان کشته، اعدام یا زندانی شدند و بسیاری نیز به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند. درباره ماهیت سیاسی این شورش میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی آن را شورشی دموکراسیخواهانه و برخی دیگر حرکتی آمیخته با خطر بازگشت نیروهای ضدبلشویک ارزیابی کردهاند، اما اصل سرکوب خونین آن محل اختلاف نیست.
محدود شدن آزادی مطبوعات و احزاب
در فاصله کوتاهی پس از انقلاب، بسیاری از روزنامههای مستقل تعطیل شدند و احزاب رقیب یا ممنوع اعلام شدند یا امکان فعالیت مؤثر خود را از دست دادند. در عمل، حزب بلشویک به تنها نیروی سیاسی مسلط تبدیل شد و رقابت حزبی از میان رفت. این تمرکز قدرت، زمینهای شد که بعدها استالین بر همان ساختار، نظامی بسیار سرکوبگرتر بنا کند.
آیا استالینیسم از دل لنینیسم بیرون آمد؟
این پرسش هنوز یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات تاریخ قرن بیستم است.
دو دیدگاه اصلی وجود دارد:
- گروهی از مورخان معتقدند استالین از بسیاری جهات از میراث لنین فاصله گرفت و سرکوب را به ابعادی رساند که در دوره لنین سابقه نداشت.
- در مقابل، گروهی دیگر استدلال میکنند که عناصر اصلی نظام تکحزبی، پلیس سیاسی، سرکوب مخالفان و تمرکز قدرت در دوره لنین پایهگذاری شد و استالین همان ساختار را به شکلی افراطی گسترش داد.
منابع فصل اول
- Robert Service, Lenin: A Biography
- Richard Pipes, The Russian Revolution
- Orlando Figes, A People's Tragedy
- Anne Applebaum, Gulag
- Robert Conquest, The Great Terror
فصل دوم
استالین؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید
اگر لنین معمار نخستین بنای حکومت بلشویکی بود، استالین مهندس تبدیل آن بنا به یکی از گستردهترین دولتهای پلیسی تاریخ شد.
در سال ۱۹۲۴، پس از مرگ لنین، نبرد قدرت در حزب کمونیست آغاز شد. لئون تروتسکی، زینوویف، کامنف، بوخارین و دیگر رهبران انقلاب، هر یک خود را وارث مشروع انقلاب میدانستند.
اما مردی آرام، کمحرف و به ظاهر خاکستری، آرامآرام همه آنان را از صحنه کنار زد.
ژوزف استالین.
تاریخ، بعدها نشان داد که بزرگترین خطر برای یک انقلاب، گاه نه دشمنان بیرونی، بلکه تمرکز بیحد قدرت در درون آن است.
از «دیکتاتوری پرولتاریا» تا دیکتاتوری یک نفر
مارکس، در آثار خود، از «دیکتاتوری پرولتاریا» بهعنوان مرحلهای گذرا در گذار به جامعه بیطبقه سخن گفته بود؛ مفهومی که موضوع تفسیرهای گوناگون بوده است. اما در عمل، در اتحاد شوروی، قدرت نه در دست طبقه کارگر، بلکه در دست حزب و سپس در حلقهای بسیار محدود پیرامون استالین متمرکز شد.
در دهه ۱۹۳۰، حزب کمونیست دیگر عرصه رقابت اندیشه نبود؛ به ساختاری بدل شده بود که مخالفت در آن میتوانست به زندان یا مرگ بینجامد.
مورخ بریتانیایی رابرت کانکوئست در The Great Terror این دوره را یکی از گستردهترین پاکسازیهای سیاسی تاریخ مدرن توصیف میکند.
دادگاههای نمایشی؛ عدالت در خدمت سیاست
بین سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸، موجی از محاکمات مشهور موسوم به «دادگاههای مسکو» برگزار شد.
در این دادگاهها، بسیاری از رهبران قدیمی انقلاب، از جمله زینوویف، کامنف و بوخارین، به اتهامهایی چون جاسوسی، خرابکاری و خیانت محاکمه شدند. بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که اعترافهای متهمان تحت فشار، تهدید یا شکنجه اخذ شده بود.
اغلب آنان پس از محاکمه اعدام شدند.
امروز این دادگاهها در ادبیات حقوقی، نمونهای از «محاکمه نمایشی (Show Trial) » به شمار میروند.
پاکسازی بزرگ
استالین تنها به رهبران حزب بسنده نکرد.
ژنرالهای ارتش سرخ، استادان دانشگاه، نویسندگان، مهندسان، کارگران، کشاورزان و حتی اعضای عادی حزب نیز در معرض بازداشت قرار گرفتند.
بر اساس پژوهشهای تاریخی، در فاصله ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ حدود ۱٫۵ میلیون نفر بازداشت شدند و صدها هزار نفر اعدام شدند. اسناد منتشرشده پس از فروپاشی اتحاد شوروی نشان میدهد که تنها در این دوره، بیش از ۶۸۰ هزار حکم اعدام توسط دستگاه امنیتی (NKVD) اجرا شد.
این ارقام بر پایه اسناد آرشیوی شوروی است و در میان پژوهشگران بهطور گسترده مورد استناد قرار گرفته است.
منابع:
- J. Arch Getty & Oleg Naumov, The Road to Terror
- Oleg Khlevniuk, Stalin: New Biography of a Dictator
- Robert Conquest, The Great Terror
گولاگ؛ امپراتوری اردوگاههای کار اجباری
یکی از مهمترین ابزارهای حکومت استالین، شبکه اردوگاههای کار اجباری بود که با نام «گولاگ» شناخته میشود.
میلیونها نفر به دلایل مختلف، از مخالفت سیاسی گرفته تا اتهامهای اقتصادی یا حتی گزارشهای بیاساس، به این اردوگاهها فرستاده شدند.
زندانیان در شرایط بسیار سخت، در پروژههای عمرانی، معادن، جنگلها و مناطق یخبندان سیبری کار میکردند.
مورخ آمریکایی آن اپلبام در کتاب مشهور Gulag: A History بر اساس اسناد آرشیوی نشان میدهد که میلیونها نفر در این نظام زندانی شدند و شمار قابل توجهی بر اثر گرسنگی، بیماری، سرما و کار طاقتفرسا جان باختند.
کشاورزی اجباری و قحطی
استالین در اواخر دهه ۱۹۲۰ برنامه اشتراکی کردن کشاورزی را آغاز کرد.
کشاورزان مجبور شدند زمین و دام خود را به مزارع اشتراکی واگذار کنند.
مقاومت گسترده کشاورزان، همراه با سیاستهای اقتصادی و شرایط اقلیمی، به قحطیهای گسترده انجامید.
شدیدترین آنها در سالهای ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۳ در اوکراین رخ داد.
برآورد شمار قربانیان متفاوت است و از حدود ۳ تا بیش از ۵ میلیون نفر ذکر شده است.
درباره اینکه این قحطی مصداق «نسلکشی» بوده یا نه، میان پژوهشگران و دولتها اختلاف نظر وجود دارد؛ اما درباره گستردگی فاجعه و مسئولیت سیاستهای حکومت در تشدید آن، اجماع قابل توجهی وجود دارد.
منابع:
- Anne Applebaum, Red Famine
- Timothy Snyder, Bloodlands
- Stephen Wheatcroft
پرستش شخصیت
در دوران استالین، رهبر حزب به شخصیتی فراتر از نقد تبدیل شد.
تبلیغات رسمی، از مدرسه تا روزنامه و هنر، پیوسته چهرهای قدسی از او میساخت و با لقبهایی چون «پدر ملتها» و «نابغه بزرگ»، شخصیتش را فراتر از نقد و پرسش مینشاند.
تصاویر او در مدارس، کارخانهها و ادارات نصب میشد و هرگونه انتقاد میتوانست به اتهام «دشمنی با خلق» بینجامد.
بسیاری از پژوهشگران این پدیده را یکی از نمونههای کلاسیک «کیش شخصیت» در حکومتهای تمامیتخواه میدانند.
آیا همه این اقدامات به نام عدالت انجام شد؟
یکی از تراژدیهای بزرگ تاریخ قرن بیستم آن است که بسیاری از این سیاستها، نه با شعار استبداد، بلکه با شعار عدالت، برابری و دفاع از انقلاب توجیه شدند.
استالین همواره اعلام میکرد که دشمنان در کمین انقلاباند و برای حفظ دستاوردهای آن باید سختگیری کرد.
اما تجربه تاریخی نشان داد که هنگامی که هیچ نهاد مستقلی برای مهار قدرت وجود نداشته باشد، مرز میان «دفاع از انقلاب» و «سرکوب جامعه» بهتدریج از میان میرود.
میراث
پس از مرگ استالین در سال ۱۹۵۳، نیکیتا خروشچف در سخنرانی مشهور سال ۱۹۵۶، بخش مهمی از جنایتها و کیش شخصیت او را محکوم کرد.
همین سخنرانی نقطه آغاز فرآیندی بود که بعدها «استالینزدایی» نام گرفت.
اما آنچه از استالین در حافظه تاریخ باقی ماند، تنها یک نام نیست؛ بلکه هشداری است درباره اینکه چگونه تمرکز قدرت، حذف نهادهای مستقل، نابودی آزادی بیان و تقدیس رهبر میتواند آرمانهای اولیه یک انقلاب را به حکومتی بدل کند که خود به یکی از بزرگترین ناقضان حقوق بشر در تاریخ معاصر تبدیل شود.
منابع فصل دوم
- Robert Conquest, The Great Terror.
- Anne Applebaum, Gulag: A History.
- Oleg Khlevniuk, Stalin: New Biography of a Dictator.
- Stephen Kotkin, Stalin.
- J. Arch Getty & Oleg Naumov, The Road to Terror.
- Timothy Snyder, Bloodlands: Europe Between Hitler and Stalin.
فصل سوم:
قربانیان نامدار انقلاب؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید
انقلابها معمولاً با این وعده آغاز میشوند که روشنایی را جایگزین تاریکی کنند.
اما هنگامی که قدرت، حقیقت را در انحصار خود میگیرد، نخستین کسانی که قربانی میشوند، نه دشمنان، بلکه بهترین فرزندان همان انقلاباند.
تاریخ اتحاد شوروی شاید روشنترین نمونه این تراژدی باشد.
در کمتر از دو دهه، کشوری که قرار بود بهشت روشنفکران و کارگران باشد، به جایی تبدیل شد که نویسنده از نوشتن میترسید، شاعر از شعر گفتن، استاد از اندیشیدن، و حتی عضو حزب از زنده ماندن.
نیکلای گومیلیف (Nikolai Gumilev)
یکی از بزرگترین شاعران روسیه و همسر پیشین آنا آخماتووا.
او در سال ۱۹۲۱ به اتهام مشارکت در یک توطئه ضدبلشویکی دستگیر و تیرباران شد.
امروزه بسیاری از مورخان معتقدند شواهد کافی برای اثبات این اتهام وجود نداشت.
مرگ او آغاز موج گسترده سرکوب روشنفکران روسیه بود.
منبع:
Simon Sebag Montefiore, Stalin: The Court of the Red Tsar.
فانی کاپلان
زنی که متهم شد به لنین سوءقصد کرده است.
بدون محاکمه عادلانه اعدام شد.
واقعه سوءقصد به لنین بعدها به یکی از مهمترین بهانههای آغاز «ترور سرخ» تبدیل شد.
اسقف بنیامین پتروگراد
رهبر کلیسای ارتدوکس روسیه.
در سال ۱۹۲۲ محاکمه و اعدام شد.
جرم اصلی او مخالفت با مصادره اموال کلیسا عنوان شد.
هزاران کشیش، استاد دانشگاه و روشنفکر
در سال ۱۹۲۲ حکومت لنین صدها استاد، فیلسوف، اقتصاددان و متفکر را با کشتیهایی که بعدها به «کشتی فیلسوفان» مشهور شد، از روسیه تبعید کرد.
افرادی مانند
- نیکلای بردیایف
- ایوان ایلین
- سرگئی بولگاکف
از مشهورترین متفکران تبعید شده بودند.
این اقدام، آغاز مهاجرت بزرگ نخبگان روسیه محسوب میشود.
استالین؛ قتل نخبگان در مقیاسی بیسابقه
اگر لنین مخالفان را حذف کرد،
استالین حتی به یاران لنین نیز رحم نکرد.
نیکلای بوخارین
از بزرگترین نظریهپردازان مارکسیسم.
عضو دفتر سیاسی حزب.
دوست نزدیک لنین.
در دادگاه نمایشی سال ۱۹۳۸ پس از اعترافات اجباری اعدام شد.
استفن کوهن در زندگینامه مشهور او، بوخارین را یکی از درخشانترین ذهنهای مارکسیسم قرن بیستم میداند.
گریگوری زینوویف
از رهبران اصلی انقلاب اکتبر.
رئیس کمینترن.
در سال ۱۹۳۶ اعدام شد.
لو کامنف
از نزدیکترین یاران لنین.
عضو نخستین دفتر سیاسی.
در همان دادگاههای نمایشی اعدام شد.
مارشال میخائیل توخاچفسکی
نابغه نظامی شوروی.
یکی از بزرگترین فرماندهان ارتش سرخ.
در سال ۱۹۳۷ به اتهام جاسوسی اعدام شد.
پس از فروپاشی شوروی اسناد نشان داد اتهامات او ساختگی بودهاند.
بسیاری از مورخان معتقدند حذف او یکی از دلایل ضعف اولیه ارتش شوروی در برابر حمله آلمان نازی بود.
وسولد مایرهولد
یکی از بزرگترین کارگردانان تئاتر جهان.
شکنجه شد.
اعتراف اجباری گرفتند.
در سال ۱۹۴۰ تیرباران شد.
اسحاق بابل
نویسنده بزرگ روس.
خالق مجموعه مشهور "سوارهنظام سرخ".
پس از ماهها شکنجه در ۱۹۴۰ اعدام شد.
سالها بعد حکومت شوروی اعتراف کرد اتهامات او ساختگی بوده است.
اوسیپ ماندلشتام
یکی از بزرگترین شاعران روسیه.
تنها به دلیل سرودن شعری انتقادی درباره استالین بازداشت شد.
به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد.
در سال ۱۹۳۸ در اردوگاه جان سپرد.
همسرش نادژدا ماندلشتام بعدها خاطرات مشهور Hope Against Hope را درباره این دوران نوشت.
آنا آخماتووا
هرچند اعدام نشد،
اما سالها ممنوعالقلم بود.
همسر سابقش اعدام شد.
پسرش بارها زندانی شد.
خودش تحت مراقبت دائمی پلیس مخفی قرار داشت.
شاهکار او، رکوئیم، یکی از دردناکترین روایتهای ادبی از استبداد استالینی است.
سرگئی واویلوف و نیکلای واویلوف
نیکلای واویلوف از بزرگترین دانشمندان کشاورزی جهان بود.
به علت مخالفت علمی با نظریات مورد حمایت استالین و تروفیم لیسنکو دستگیر شد.
در زندان بر اثر گرسنگی جان داد.
امروز بسیاری او را یکی از بزرگترین قربانیان دخالت ایدئولوژی در علم میدانند.
لئون تروتسکی
از رهبران اصلی انقلاب.
فرمانده ارتش سرخ.
پس از تبعید، در سال ۱۹۴۰ در مکزیک به دستور استالین توسط رامون مرکادر با ضربه کلنگ یخشکن ترور شد.
ترور او نشان داد که بازوی دستگاه امنیتی شوروی حتی تا آن سوی اقیانوس اطلس نیز میرسید.
میلیونها انسان گمنام
اما شاید بزرگترین تراژدی تاریخ شوروی این باشد که قربانیان اصلی، نامی در کتابها ندارند.
کشاورزانی که در اوکراین از گرسنگی مردند.
کارگرانی که در سیبری یخ زدند.
معلمانی که شبانه ناپدید شدند.
مهندسانی که تنها به دلیل گزارش یک همکار به گولاگ فرستاده شدند.
مادرانی که سالها پشت درهای زندان تنها یک پرسش را تکرار میکردند:
"پسرم زنده است؟"
الکساندر سولژنیتسین، برنده جایزه نوبل ادبیات و خود از زندانیان گولاگ، در کتاب مجمعالجزایر گولاگ نوشت:
"مرز میان خیر و شر، از میان دولتها یا طبقات نمیگذرد؛ از میان قلب هر انسان میگذرد".
این جمله شاید بهترین جمعبندی تجربه شوروی باشد. زیرا نشان میدهد هیچ آرمانی، هر اندازه بزرگ، اگر از نظارت قانون، آزادی اندیشه و حق نقد محروم شود، میتواند به ابزاری برای نابودی همان انسانهایی بدل شود که مدعی نجات آنان بوده است.
منابع فصل سوم
- Robert Conquest, The Great Terror.
- Anne Applebaum, Gulag: A History.
- Orlando Figes, A People's Tragedy.
- Stephen Kotkin, Stalin.
- Simon Sebag Montefiore, Stalin: The Court of the Red Tsar.
- Aleksandr Solzhenitsyn, The Gulag Archipelago.
- Nadezhda Mandelstam, Hope Against Hope.
فصل چهارم
مائو؛ انقلابی که میخواست انسان را از نو بیافریند
در تاریخ سیاست، رهبرانی بسیار آمدهاند که خواستهاند حکومت را دگرگون کنند؛ برخی در اندیشه اصلاح ساختارهای سیاسی بودهاند و برخی دیگر در سودای برهم زدن نظم کهن. اما کمتر کسی را میتوان یافت که آرزویش تنها تغییر حکومت نباشد، بلکه بخواهد انسان را نیز از نو بسازد؛ حافظهاش را تغییر دهد، باورهایش را بازنویسی کند و گذشتهاش را از او بگیرد تا جامعهای تازه، با انسانی تازه، بر بنیاد ایدئولوژی خویش بنا کند.
مائو تسهتونگ از همین دسته بود.
او خود را صرفاً یک رهبر سیاسی نمیدید؛ خود را معمار تاریخ میپنداشت. در نگاه او، انقلاب با تصرف قدرت پایان نمییافت، بلکه تازه آغاز میشد. انقلاب باید تا ژرفای ذهن و جان انسان نفوذ میکرد؛ خانواده، سنت، دین، فرهنگ، آموزش و حتی خاطرههای جمعی باید زیر و رو میشدند تا «انسان نو» پدید آید. اما تجربه تاریخ نشان داد که هرگاه قدرت سیاسی در پی آفرینش انسان جدید برآید، نخستین چیزی که قربانی میشود، خودِ انسان است.
چینی که مائو در آن به قدرت رسید، کشوری بود زخمخورده. دههها جنگ داخلی، اشغال ژاپن، فساد حکومت کومینتانگ، فقر، بیسوادی و گرسنگی، میلیونها نفر را به ستوه آورده بود. اکثریت مردم را دهقانانی تشکیل میدادند که در زمینهایی کار میکردند که مالک آن نبودند و بخش بزرگی از محصول خود را به مالکان میدادند. در چنین شرایطی، حزب کمونیست توانست خود را نماینده محرومان معرفی کند و امید به آیندهای عادلانه را در دل میلیونها نفر زنده سازد.
مائو برخلاف مارکس، که انقلاب را بر دوش طبقه کارگر صنعتی میدید، دهقانان را نیروی اصلی دگرگونی جامعه میدانست. همین تفاوت، بعدها الهامبخش بسیاری از جنبشهای چپ در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شد و در میان برخی نیروهای چپ ایران نیز بازتاب یافت.
در سال ۱۹۴۹، پس از سالها جنگ داخلی، نیروهای کمونیست وارد پکن شدند و جمهوری خلق چین اعلام موجودیت کرد. برای میلیونها چینی، آن روزها نوید پایان جنگ، فقر و تحقیر ملی بود. مردم امیدوار بودند کشوری ساخته شود که در آن عدالت جای بیعدالتی را بگیرد و امنیت جای آشوب را. اما تاریخ بار دیگر نشان داد که میان آرمان و قدرت، فاصلهای است که اگر با قانون، آزادی و نهادهای مستقل پر نشود، میتواند به یکی از تلخترین فجایع بشری بینجامد.
یکی از نخستین برنامههای حکومت جدید، اصلاحات ارضی بود. در ظاهر، هدف آن تقسیم زمین میان دهقانان فقیر بود؛ اما این برنامه به سرعت به کارزار حذف فیزیکی مالکان و کسانی تبدیل شد که «فئودال» یا «دشمن خلق» خوانده میشدند. در روستاها دادگاههای موسوم به «دادگاههای خلق» برپا شد. متهمان در برابر انبوه مردم قرار میگرفتند، تحقیر میشدند و بسیاری از آنان بیآنکه از دادرسی عادلانه برخوردار باشند، به مرگ محکوم میشدند. دهقانان تشویق میشدند علیه همسایگان خود شهادت دهند و حتی نوجوانان را به مشارکت در این محاکم وامیداشتند تا به گفته رهبران حزب، «روحیه انقلابی» در آنان پرورش یابد. برآورد پژوهشگران از شمار قربانیان این دوره متفاوت است، اما اغلب میان یک تا دو میلیون نفر را ذکر کردهاند.
چند سال بعد، مائو سیاستی را آغاز کرد که در ظاهر نوید آزادی بیشتری میداد. او اعلام کرد: «بگذار صد گل بشکفد و صد مکتب با یکدیگر رقابت کنند.» نویسندگان، استادان دانشگاه، هنرمندان و روشنفکران تشویق شدند آزادانه دیدگاههای خود را بیان کنند و از عملکرد دولت انتقاد نمایند. بسیاری این سخنان را نشانه آغاز دورانی تازه دانستند. مقاله نوشتند، نامه فرستادند و از فساد اداری، سانسور، سوءمدیریت و تمرکز قدرت سخن گفتند.
اما این بهار آزادی، کوتاهتر از آن بود که کسی گمان میکرد.
به محض آنکه انتقادها گسترش یافت، حکومت مسیر خود را تغییر داد. مائو اعلام کرد که دشمنان انقلاب از فضای باز سوءاستفاده کردهاند و کارزار «مبارزه با راستگرایان» آغاز شد. صدها هزار نفر از استادان، نویسندگان، روزنامهنگاران و کارمندان دولت برکنار شدند، به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند یا سالها از فعالیت اجتماعی محروم ماندند. بسیاری دیگر نیز جان خود را از دست دادند. از آن پس، سکوت به زبان رسمی جامعه بدل شد و کمتر کسی جرئت کرد حقیقت را بر زبان آورد.
اما بزرگترین فاجعه هنوز در راه بود.
در سال ۱۹۵۸، مائو طرحی را آغاز کرد که «جهش بزرگ به پیش» نام گرفت. او وعده داده بود که چین ظرف چند سال از کشورهای صنعتی اروپا پیشی خواهد گرفت. این برنامه نه بر محاسبات اقتصادی، بلکه بر ایمان ایدئولوژیک استوار بود. زمینهای کشاورزی در قالب کمونهای عظیم سازماندهی شد، مالکیت خصوصی تقریباً از میان رفت و میلیونها روستایی موظف شدند علاوه بر کشاورزی، در کورههای کوچک فولاد تولید کنند. مردم ابزار کشاورزی، قابلمهها، درها و هر وسیله فلزی را ذوب کردند تا سهم خود را در «جهش صنعتی» ادا کنند؛ اما محصول این تلاش، آهنی بیکیفیت و بیمصرف بود و در مقابل، ابزار تولید کشاورزی نابود شد.
از سوی دیگر، مسئولان محلی که از مجازات میترسیدند، آمارهای غیرواقعی از میزان برداشت محصولات کشاورزی به پکن گزارش میکردند. دولت نیز بر پایه همین گزارشهای ساختگی، غلات را از روستاها جمعآوری و حتی بخشی از آن را صادر میکرد. انبارهای دولتی پر بود، اما روستاها خالی از نان.
در بسیاری از مناطق، خانوادهها برای زنده ماندن به خوردن علف، پوست درخت، ریشه گیاهان و هر آنچه یافت میشد روی آوردند. گزارشهای مستندی نیز از آدمخواری در برخی استانها ثبت شده است؛ رخدادهایی که نه نتیجه خشکسالی، بلکه پیامد مستقیم سیاستهای حکومتی، پنهان کردن حقیقت و سرکوب هر صدای هشداردهنده بود. مورخ هلندی فرانک دیکوتر، بر پایه اسناد حزب کمونیست چین، این دوره را یکی از بزرگترین فجایع ساخته دست انسان توصیف کرده است. پژوهشگران شمار قربانیان را میان پانزده تا چهل و پنج میلیون نفر برآورد میکنند؛ اختلاف در آمار وجود دارد، اما درباره ابعاد فاجعه تردیدی نیست.
گویی این همه برای مائو کافی نبود.
در سال ۱۹۶۶، او کشور را وارد مرحلهای کرد که «انقلاب فرهنگی» نام گرفت. این بار هدف، نه اقتصاد، بلکه فرهنگ، آموزش، حافظه تاریخی و هویت جامعه بود. مائو اعلام کرد که جوانان باید علیه «چهار کهنه» ـ اندیشه کهنه، فرهنگ کهنه، سنتهای کهنه و عادتهای کهنه ـ برخیزند. میلیونها دانشآموز و دانشجو، با بازوبندهای سرخ، به خیابانها آمدند و «گاردهای سرخ» را تشکیل دادند.
آنچه در پی آمد، یکی از تلخترین فصلهای تاریخ فرهنگی بشر بود. استادان دانشگاه در میدانهای شهر تحقیر شدند؛ نویسندگان، شاعران، پزشکان، مهندسان و هنرمندان به عنوان «دشمن خلق» مورد ضرب و شتم قرار گرفتند یا به روستاها و اردوگاههای کار اجباری تبعید شدند. هزاران معبد، کتابخانه، نسخه خطی، اثر هنری و بنای تاریخی نابود شد. دانشگاهها برای سالها تعطیل شدند و نسلی کامل از آموزش عالی محروم ماند. حتی در درون خانوادهها نیز اعتماد از میان رفت؛ فرزندان، والدین خود را به حزب گزارش میکردند و همکاران از یکدیگر هراس داشتند. انقلابی که قرار بود انسان را آزاد کند، جامعهای ساخت که در آن حتی اندیشیدن نیز میتوانست جرم باشد.
در تمام این سالها، دستگاه تبلیغاتی حکومت، از مدرسه و دانشگاه گرفته تا روزنامه، رادیو، تئاتر و سینما، پیوسته در ساختن چهرهای اسطورهای از مائو میکوشید. تصویر او در همه جا حضور داشت، «کتاب سرخ» به متنی مقدس بدل شده بود و سخنانش معیار حقیقت شمرده میشد. هرگونه نقد، خیانت تلقی میگردید و وفاداری به رهبر، جای وفاداری به قانون و حقیقت را میگرفت. بدینسان، کیش شخصیت بر سراسر جامعه سایه افکند؛ همان پدیدهای که پیشتر در اتحاد شوروی نیز تجربه شده بود.
برآورد شمار قربانیان سیاستهای مائو در میان پژوهشگران متفاوت است. بیشتر مورخان معاصر، بر پایه اسناد منتشرشده پس از دهه ۱۹۹۰، تعداد جانباختگان ناشی از قحطی بزرگ را بین ۱۵ تا ۴۵ میلیون نفر برآورد کردهاند. اختلاف در ارقام، ناشی از تفاوت روشهای پژوهش و محدودیت اسناد است، اما درباره وقوع یکی از بزرگترین فجایع انسانی قرن بیستم، میان مورخان برجسته اختلاف جدی وجود ندارد.
در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، بخشی از نیروهای چپ ایران با تحسین به انقلاب چین مینگریستند و برخی نیز آموزههای مائو را الگوی مبارزه میدانستند. عدالت اجتماعی، مبارزه با امپریالیسم و دفاع از محرومان، شعارهایی بودند که نسل جوان را به خود جذب میکردند. اما کمتر کسی از اردوگاههای کار اجباری، قحطی بزرگ، نابودی آزادیهای فردی و بهای سنگینی که مردم چین برای تحقق آن آرمانها پرداختند، سخن میگفت.
این سخن به معنای آن نیست که هر گروه یا هر فردی که از اندیشههای مائو الهام میگرفت، اگر در ایران به قدرت میرسید، الزاماً همان سیاستها را اجرا میکرد. تاریخ چنین قطعیتهایی را برنمیتابد. اما تجربه چین هشداری بزرگ در خود دارد: هرگاه ایدئولوژی جای قانون را بگیرد، رهبر فراتر از نقد قرار گیرد و قدرت از نظارت و پاسخگویی رها شود، آزادی، کرامت انسان و حقوق بشر به آسانی قربانی خواهند شد.
شاید بزرگترین درس چین برای نسل امروز ایران همین باشد؛ هیچ آرمانی، هر اندازه عدالتخواهانه و پرشور، اگر بر آزادی، حاکمیت قانون، تکثر سیاسی و احترام به کرامت انسان استوار نباشد، میتواند به ضد خود تبدیل شود. تاریخ قرن بیستم، این حقیقت را نه در کتابهای فلسفه، بلکه بر گور میلیونها انسان نوشته است.
منابع فصل چهارم
۱-Frank Dikötter, Mao's Great Famine: The History of China's Most Devastating Catastrophe, 1958-1962. London: Bloomsbury, 2010.
یکی از مهمترین پژوهشهای معاصر درباره قحطی بزرگ چین که بر پایه اسناد محرمانه حزب کمونیست چین نوشته شده است.
۲- Frank Dikötter, The Cultural Revolution: A People's History, 1962-1976. London: Bloomsbury, 2016.
تحلیل مستند انقلاب فرهنگی، گاردهای سرخ، سرکوب روشنفکران و نابودی میراث فرهنگی چین.
۳-Jung Chang & Jon Halliday, Mao: The Unknown Story. Jonathan Cape, London, 2005.
زندگینامهای مفصل و انتقادی از مائو بر اساس اسناد شوروی، چین و خاطرات نزدیکان وی.
۴- Roderick MacFarquhar & Michael Schoenhals, Mao's Last Revolution. Harvard University Press, 2006.
از معتبرترین آثار دانشگاهی درباره انقلاب فرهنگی و تحولات پایانی حکومت مائو.
۵- Jasper Becker, Hungry Ghosts: Mao's Secret Famine. John Murray, London, 1996.
از نخستین تحقیقات جامع درباره قحطی بزرگ و پیامدهای سیاستهای اقتصادی مائو.
۶-Yang Jisheng, Tombstone: The Great Chinese Famine, 1958-1962. Farrar, Straus and Giroux, New York, 2012.
اثر مورخ و روزنامهنگار چینی که با استفاده از اسناد داخلی حزب کمونیست و تحقیقات میدانی، ابعاد فاجعه قحطی را بررسی کرده است.
۷- Philip Short, Mao: A Life. Henry Holt, New York, 1999.
زندگینامهای جامع که ضمن نقد، تلاش میکند شخصیت مائو را در بستر تاریخی چین تحلیل کند.
۸- Maurice Meisner, Mao's China and After: A History of the People's Republic. Free Press, 1999.
از آثار کلاسیک دانشگاهی درباره تاریخ جمهوری خلق چین.
۹.-The Black Book of Communism
Edited by Stéphane Courtois et al.
Harvard University Press, 1999.
اثری درباره کارنامه حکومتهای کمونیستی در قرن بیستم که بخشی از آن به حکومت مائو اختصاص دارد.
۱۰- Jonathan D. Spence, The Search for Modern China. W. W. Norton, 1999.
از معتبرترین کتابهای تاریخ چین معاصر که زمینههای ظهور مائو و تحولات پس از انقلاب را بررسی میکند.
منابع تکمیلی درباره حقوق بشر
- Amnesty International, گزارشهای تاریخی درباره جمهوری خلق چین.
- Human Rights Watch, گزارشهای پژوهشی درباره میراث انقلاب فرهنگی و نقض حقوق بشر در چین.
فصل پنجم
کوبا؛ انقلابی که در جستوجوی عدالت، آزادی را به زندان سپرد
در تاریخ معاصر، کمتر انقلابی به اندازه انقلاب کوبا توانسته است خیال نسلها را تسخیر کند. هنوز سالها از پیروزی آن نگذشته بود که تصویر مردی جوان با چهرهای آفتابسوخته، موهای پریشان، ریش انبوه، لباس زیتونی و ستارهای بر کلاهش، از دیوار خوابگاههای دانشجویی پاریس و رم تا دانشگاههای تهران، قاهره، بوئنوسآیرس و مکزیکوسیتی آویخته شد. گویی جهان، در چهره ارنستو «چه» گوارا، نه یک انسان، بلکه رؤیای رهایی را یافته بود.
کمتر کسی در آن سالها میپرسید که آن سوی این تصویر شاعرانه، چه واقعیتی جریان دارد. عکس مشهور آلبرتو کوردا، چهگوارا را به اسطورهای جهانی بدل کرد؛ اسطورهای که بر تیشرتها، پوسترها، جلد کتابها و دیوار اتاق هزاران جوان نقش بست. اما تاریخ، همانگونه که بارها نشان داده است، میان تصویر و واقعیت فاصلهای عمیق وجود دارد. گاه یک عکس، هزاران صفحه تاریخ را از نگاه بیننده پنهان میکند.
در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی، انقلاب کوبا برای بخشی از نیروهای چپ ایران نیز به الگویی آرمانی تبدیل شد. آنان در کوههای سیرا ماسترا، آینده ایران را میدیدند؛ در جنگ چریکی، راه رهایی را؛ و در چهگوارا، قهرمانی که میتوانست با گروهی اندک، نظامی بزرگ را فرو ریزد. نظریه «کانون انقلابی» یا «فوکو» که چهگوارا و رژی دبره مطرح کردند، بر این باور استوار بود که یک هسته کوچک مسلح، اگر اراده و جسارت کافی داشته باشد، میتواند تودههای خاموش را به حرکت درآورد و انقلاب را شعلهور سازد. این اندیشه بعدها بر بسیاری از جنبشهای چریکی آمریکای لاتین و نیز بر برخی سازمانهای مسلح ایرانی اثر گذاشت.
اما همان پرسشی که درباره شوروی و چین مطرح شد، اینجا نیز باید تکرار شود؛ اگر آن آرمانشهر تحقق یافت، جامعهای که برپا شد تا چه اندازه با وعدههای نخستین همخوان بود؟
برای یافتن پاسخ، باید از تصویرهای رمانتیک فاصله گرفت و به تاریخ بازگشت.
کوبا پیش از انقلاب، کشوری گرفتار استبداد، فساد و شکاف عمیق طبقاتی بود. حکومت فولخنسیو باتیستا، هرچند در برخی زمینهها برنامههایی برای نوسازی اقتصادی داشت، اما بهتدریج به حکومتی اقتدارگرا تبدیل شد. فساد اداری، نفوذ گسترده مافیا، وابستگی اقتصادی به ایالات متحده و محرومیت بخش بزرگی از مردم، زمینه نارضایتی عمومی را فراهم کرده بود. در هاوانا، هتلهای مجلل و کازینوهای پرزرقوبرق پذیرای ثروتمندان خارجی بودند، در حالی که در بسیاری از روستاها، دهقانان در فقر و بیسوادی زندگی میکردند.
در چنین فضایی، فیدل کاسترو، وکیل جوانی که در آغاز خود را بیشتر یک ملیگرا میدانست تا مارکسیست، پرچم مبارزه را برافراشت. حمله نافرجام او به پادگان مونکادا در سال ۱۹۵۳ شکست خورد و خود او زندانی شد، اما دفاعیه مشهورش در دادگاه با این جمله پایان یافت: «تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد.» همین سخن، به یکی از مشهورترین شعارهای انقلاب کوبا بدل شد.
پس از آزادی، کاسترو به مکزیک رفت. در آنجا با پزشکی آرژانتینی به نام ارنستو چهگوارا آشنا شد؛ مردی که رؤیای انقلاب جهانی را در سر میپروراند. آن دو، همراه با گروهی اندک، سوار بر قایق کوچک «گرانما» راهی کوبا شدند. از هشتاد و دو نفر، تنها شمار اندکی توانستند خود را به کوهستانهای سیرا ماسترا برسانند، اما همان گروه کوچک، طی دو سال جنگ چریکی، ارتش باتیستا را فرسوده ساخت و سرانجام در نخستین روز سال ۱۹۵۹، وارد هاوانا شد.
ورود انقلابیون به پایتخت، با استقبال پرشور مردم همراه بود. خیابانها غرق شادی شد. بسیاری میپنداشتند که استبداد پایان یافته و فصلی تازه از آزادی آغاز شده است. روزنامههای معتبر غربی نیز در آغاز، کاسترو را نه یک کمونیست، بلکه رهبری ملیگرا و اصلاحطلب معرفی میکردند. او در سخنرانیهای نخستین خود، از عدالت، مبارزه با فساد، استقلال ملی و انتخابات سخن میگفت.
اما همانند بسیاری از انقلابهای بزرگ، قدرت، چهره دیگری نیز داشت.
چند هفته بیشتر از پیروزی انقلاب نگذشته بود که دادگاههای انقلابی آغاز به کار کردند. این دادگاهها قرار بود عاملان حکومت پیشین را محاکمه کنند، اما روند رسیدگی، غالباً با معیارهای دادرسی منصفانه فاصله داشت. بسیاری از متهمان در فضایی آکنده از هیجان انقلابی و بدون امکان دفاع مؤثر، به اعدام محکوم شدند.
در این میان، دژ نظامی «لا کابانیا» به یکی از مهمترین مراکز اجرای احکام تبدیل شد. مسئولیت این زندان بر عهده چهگوارا بود. درباره شمار دقیق اعدامها و میزان نقش مستقیم او میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما در اصل وقوع اعدامهای گسترده تردیدی نیست. خود چهگوارا نیز در سخنرانیهایش، بارها از ضرورت خشونت انقلابی دفاع کرده بود و معتقد بود که انقلاب، بدون حذف دشمنان خود، قادر به بقا نخواهد بود.
در همان ماههای نخست، خبرنگاران خارجی که برای پوشش انقلاب به کوبا رفته بودند، صحنههایی را روایت کردهاند که در آنها، مردم برای تماشای اجرای احکام گرد میآمدند؛ گویی انقلاب، در کنار عدالت، نمایش قدرت را نیز به صحنه آورده بود.
بهتدریج، فضای سیاسی نیز دگرگون شد. احزاب مستقل یکی پس از دیگری کنار گذاشته شدند. رسانههایی که از دولت انتقاد میکردند، تعطیل شدند یا زیر نظارت حکومت قرار گرفتند. سندیکاهای مستقل جای خود را به تشکلهایی دادند که مستقیماً از دولت تبعیت میکردند. وعده انتخابات آزاد، هرگز تحقق نیافت و قدرت، آرامآرام در دست حزب کمونیست و شخص فیدل کاسترو متمرکز شد.
انقلابی که با شعار آزادی آغاز شده بود، اکنون مخالفان خود را نه رقیب سیاسی، بلکه دشمن انقلاب مینامید. از اینجا به بعد، واژگان نیز تغییر کردند. مخالفت، دیگر صرفاً اختلاف نظر نبود؛ «ضدانقلابی» بود. منتقد، دیگر شهروندی با حق اظهار عقیده محسوب نمیشد؛ «عامل امپریالیسم» خوانده میشد. همین تغییر زبان، نخستین نشانه دگرگونی ماهیت قدرت بود؛ زیرا هرگاه سیاست، مخالف را از حوزه شهروندی خارج کند، راه برای حذف او هموار میشود.
آزادی، آرامآرام جای خود را به اطاعت داد و انقلاب، که قرار بود مردم را از ترس برهاند، خود به سرچشمه ترسی تازه تبدیل شد.
قدرت، هنگامی که مهار نشود، آرامآرام زبان خود را نیز میآفریند. واژهها دیگر آن معنایی را ندارند که مردم در آغاز انقلاب از آنها میفهمیدند. آزادی، به «وفاداری به انقلاب» تبدیل میشود؛ عدالت، به «اطاعت از حزب»؛ و مردم، به «تودههایی» که باید هدایت شوند. این همان نقطهای بود که انقلاب کوبا نیز، همچون بسیاری از انقلابهای ایدئولوژیک قرن بیستم، از آرمانهای نخستین خود فاصله گرفت.
در سالهای آغازین دهه ۱۹۶۰، تقریباً تمامی احزاب سیاسی مستقل منحل یا در ساختار حزب کمونیست ادغام شدند. مطبوعات خصوصی یکی پس از دیگری تعطیل شدند و رادیو و تلویزیون به ابزار تبلیغات حکومت بدل گشتند. دانشگاهها، اتحادیههای کارگری و سازمانهای صنفی نیز به تدریج زیر نظارت مستقیم دولت قرار گرفتند. انقلابی که قرار بود مردم را صاحب سرنوشت خویش کند، اکنون برای مردم تصمیم میگرفت که چه بخوانند، چه بشنوند، چه بنویسند و حتی چگونه بیندیشند.
یکی از نخستین قربانیان چنین نظامهایی، استقلال قوه قضائیه است. دادگاهها بیش از آنکه مرجع اجرای قانون باشند، به ابزاری برای پاسداری از انقلاب تبدیل شدند. بسیاری از مخالفان سیاسی، روزنامهنگاران، فعالان مدنی و حتی اعضای سابق جنبش انقلابی، با اتهامهایی چون «ضد انقلاب»، «همکاری با امپریالیسم» یا «خیانت به مردم» محاکمه و زندانی شدند.
در دهههای بعد، سازمانهای حقوق بشری از جمله عفو بینالملل و دیدبان حقوق بشر، بارها درباره بازداشت مخالفان، محدودیت آزادی بیان، سانسور گسترده، کنترل رسانهها و نبود انتخابات آزاد در کوبا گزارش منتشر کردند. اگرچه حکومت کوبا همواره این گزارشها را سیاسی و جانبدارانه میخواند، اما حجم اسناد و شهادتهای موجود، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن رقابت سیاسی آزاد و امکان تغییر مسالمتآمیز قدرت وجود نداشت.
در کنار سرکوب سیاسی، اقتصاد نیز به تدریج در انحصار دولت قرار گرفت. بانکها، صنایع، مزارع بزرگ، کارخانهها و تجارت خارجی ملی شدند. در آغاز، بسیاری از مردم از این سیاست استقبال کردند؛ زیرا تصور میکردند ثروت کشور عادلانهتر توزیع خواهد شد. اما اقتصاد، برخلاف شعارهای سیاسی، از قوانین خود پیروی میکند.
با از میان رفتن بخش خصوصی، کاهش انگیزه تولید، برنامهریزی متمرکز و وابستگی روزافزون به کمکهای اتحاد شوروی، اقتصاد کوبا به تدریج شکننده شد. مسکو سالانه میلیاردها دلار یارانه، نفت ارزان و کمکهای مالی در اختیار هاوانا قرار میداد. این کمکها سبب میشد ضعفهای ساختاری اقتصاد کمتر آشکار شود.
اما با فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، ناگهان ستون اصلی اقتصاد کوبا فروریخت.
دورانی آغاز شد که حکومت آن را «دوره ویژه» نامید؛ اما برای مردم، دوره کمبود، گرسنگی و صفهای پایانناپذیر بود.
برق ساعتها قطع میشد. سوخت به سختی پیدا میشد. رفتوآمد خودروها کاهش یافت. فروشگاهها اغلب قفسههای خالی داشتند.
مواد غذایی سهمیهبندی شد و بسیاری از خانوادهها ناچار بودند ساعتها در صف بایستند تا اندکی برنج، روغن یا نان دریافت کنند.
میانگین کالری مصرفی مردم به شدت کاهش یافت و سوءتغذیه در بسیاری از مناطق گسترش پیدا کرد.
یکی از دردناکترین جلوههای این وضعیت، موج عظیم مهاجرت بود.
دهها هزار نفر با قایقهای کوچک، کلکهای دستساز و حتی لاستیک کامیون، خود را به آبهای تنگه فلوریدا سپردند تا شاید به سواحل ایالات متحده برسند.
بسیاری هرگز به مقصد نرسیدند. برخی در طوفانها جان باختند. برخی طعمه کوسهها شدند. اما حتی این خطرها نیز برای آنان، از ماندن در سرزمینی که امیدی به آینده در آن نمیدیدند، آسانتر مینمود.
این خود پرسشی بنیادین پیش روی هر نظام سیاسی قرار میدهد: اگر جامعهای همان آرمانشهری است که وعده داده شده، چرا شهروندانش برای ترک آن، جان خود را به دریا میسپارند؟
در کنار همه اینها، دستگاه تبلیغات حکومتی نیز پیوسته در ساختن چهرهای اسطورهای از رهبران انقلاب میکوشید. تصویر فیدل کاسترو و چهگوارا در مدارس، ادارات، میدانها و رسانهها حضوری دائمی داشت. کتابهای درسی، تاریخ را از دریچه انقلاب روایت میکردند و نسلهای جدید، بیش از آنکه با تکثر دیدگاهها آشنا شوند، با روایت رسمی حکومت پرورش مییافتند.
این پدیده، پیشتر در اتحاد شوروی و چین نیز دیده شده بود؛ جایی که رهبر، آرامآرام از مقام یک سیاستمدار، به نماد حقیقت و معیار تشخیص درست و نادرست تبدیل میشد. هنگامی که یک رهبر به جای قانون بنشیند، نقد او نیز به معنای نقد نظام تلقی میشود و از آن پس، مرز میان مخالفت سیاسی و جرم، به آسانی از میان میرود.
البته در ارزیابی منصفانه تاریخ، باید به این نکته نیز اشاره کرد که حکومت کوبا در برخی حوزهها، بهویژه گسترش سوادآموزی، آموزش همگانی و خدمات بهداشت عمومی، دستاوردهایی داشت که بسیاری از پژوهشگران نیز به آنها اذعان کردهاند. نرخ باسوادی افزایش یافت، دسترسی عمومی به خدمات درمانی گسترش پیدا کرد و برخی شاخصهای سلامت بهبود یافت.
اما پرسش اساسی این کتاب چیز دیگری است.
آیا توسعه آموزش و بهداشت، میتواند جایگزین آزادی شود؟
آیا جامعهای که در آن انتخابات آزاد برگزار نمیشود، احزاب مستقل اجازه فعالیت ندارند، مطبوعات آزاد وجود ندارند و شهروندان امکان تغییر مسالمتآمیز حکومت را از طریق صندوق رأی ندارند، میتواند الگویی کامل برای آینده باشد؟
تجربه کوبا نشان داد که عدالت اجتماعی، اگر از آزادی، حقوق بشر، استقلال قوه قضائیه، گردش قدرت و حاکمیت قانون جدا شود، دیر یا زود به تمرکز قدرت در دست گروهی محدود خواهد انجامید؛ گروهی که خود را تجسم انقلاب و حقیقت میپندارد.
در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی، انقلاب کوبا برای بخشی از نیروهای چپ ایران الهامبخش بود. نظریه جنگ چریکی و «کانون انقلابی» بر برخی سازمانهای مسلح تأثیر گذاشت و این تصور را پدید آورد که گروهی کوچک و ایدئولوژیک میتواند به نمایندگی از مردم، مسیر تاریخ را تعیین کند.
اما تجربه کوبا نشان داد که پیروزی یک گروه انقلابی، به خودی خود تضمینکننده آزادی نیست. اگر نهادهای دموکراتیک، قانون اساسی مبتنی بر حقوق شهروندی، مطبوعات آزاد، انتخابات رقابتی و تفکیک قوا وجود نداشته باشد، انقلاب ممکن است تنها نام حکومت را تغییر دهد، نه ماهیت قدرت را.
شاید مهمترین درس کوبا برای نسل امروز ایران همین باشد؛ آزادی را نمیتوان به فردای پیروزی موکول کرد. آزادی، اگر در درون یک جنبش سیاسی تمرین نشود، پس از دستیابی به قدرت نیز به دشواری پدید خواهد آمد. تاریخ بارها نشان داده است که جامعه آزاد، نه از دل قهرمانان معصوم، بلکه از دل نهادهای پاسخگو، قانون، تحمل مخالف و احترام به کرامت انسان زاده میشود.
منابع فصل پنجم
- Hugh Thomas, Cuba: The Pursuit of Freedom.
- Samuel Farber, The Origins of the Cuban Revolution Reconsidered.
- Jorge Castañeda, Compañero: The Life and Death of Che Guevara.
- Jon Lee Anderson, Che Guevara: A Revolutionary Life.
- Amnesty International, Reports on Cuba.
- Human Rights Watch, Cuba: Human Rights Reports.