هیچ ملتی با ژن استبداد به دنیا نمیآید. اما عادت به استبداد میتواند نسل به نسل منتقل شود؛ نه در خون، بلکه در تربیت، زبان و مناسباتی که در آنها کسی خود را محق میداند مصلحت دیگری را بهتر از خود او تشخیص دهد.
پیش از آنکه استبداد به ساختمان دولت برسد، در ذهن ما خانه کرده است؛ در تصورمان از خانواده، جامعه، مردم و از حقی که برای خود در تعیین زندگی دیگری قائل میشویم. آنجا که اقتدار در خانواده از مسئولیت فاصله میگیرد و به کنترلگری تبدیل میشود، قرینه همان رفتار را در مقیاس حکومت، توتالیتاریسم مینامیم.
ریشه تاریخی آن در نظم سنتی است که مرد مرکز قدرت خانواده و تصمیمگیر اصلی و فعال مایشاء بود. با نوسازی ایران در دوره پهلوی و سپس پهلوی دوم، این نوع قدرت بهتدریج در چهارچوب قوانین مترقی محدود شد و میرفت که هرچه بیشتر ذیل تجلی آزادی «فرد»ی مسئولیتپذیر و بالندهتر شود. انقلاب ۵۷ اما مسیر آزادی فردی را که میتوانست عبوری آرام به سوی رهایی از این نوع تفکر باشد، معکوس کرد؛ آنچه میرفت به بخشی از تاریخ تحولات عمیق فرهنگی-اجتماعی تبدیل شود، بار دیگر به خاستگاه پیشین خود بازگشت و در تار و پود خانوادهها، سیاست و مناسبات اجتماعی چنان رخنه کرد که گاه شناسایی و درک گونههای رفتاری آن به غایت دشوار میشود.
منطق این تفکر ساده است: تصمیم را من میگیرم، اما پیامدهای تصمیم بر عهده توست. تا آنجا که قدرت میخواهد فرمان بدهد، تقریباً هیچ چیز خصوصی نیست؛ اما از جایی که باید پاسخگو باشد، ناگهان «حریم خصوصی» کشف میشود. مرز میان خصوصی و عمومی نه بر اساس حق فرد، بلکه بر اساس منفعت صاحب قدرت جابهجا میشود:
قدرت حداکثری در تصمیمگیری برای دیگری؛ مسئولیت حداقلی در برابر سرنوشت او.
خصلت دیگر این نگاه، عزیزتر بودن بیگانه از خودی است. برای غریبه احترام، ملاحظه و سخاوت زیاد وجود دارد؛ اما نزدیکترین انسانها گاه از حداقل همان حرمت محروماند. شاید چون بیگانه را «دیگری» میبیند و ناچار است برایش مرز قائل شود، اما زن و فرزند -و در مقیاسی بزرگتر، شهروند- را امتداد خود میپندارد؛ پس برای خود حق بیشتری در تصرف زندگی او قائل میشود.
جمهوری اسلامی در مقیاسی بزرگتر همین منطق را زندگی کرده است. برای لبنان و فلسطین و یمن رسالت دارد. برای «امت» مسئولیت تاریخی دارد. برای متحدان و پروژههای منطقهای منابع، انرژی و سرمایه سیاسی پیدا میکند؛ اشک میریزد؛ خانههای خرابشان را از نو میسازد؛ برای رنج انسان آن سوی مرزها زبان عاطفی و مسئولیت تاریخی دارد. اما وقتی نوبت به شهروند خودش میرسد، ناگهان منابع محدود است، مشکل پیچیده است، «اقتصاد مقاومتی» است و بخش بزرگی از درد مردم به مسئله شخصی خودشان تبدیل میشود.
در پوشش و سبک زندگی شهروند، تا خصوصیترین قلمرو او صاحب حق مداخله است؛ اما وقتی سخن از مسکن، امنیت اقتصادی، آینده جوان، رفاه و یک زندگی انسانی میشود، همان شهروند باید خودش گلیمش را از آب بیرون بکشد. یعنی آنجا که میخواهد دخالت کند، زندگی خصوصی تو مسئله حکومت است و آنجا که باید مسئولیت بپذیرد، مسئله حکومت نیست.
این دوگانگی رفتار را حتی در نسبت برخی مخالفان جمهوری اسلامی با «قدرت» نیز میتوان دید. در مراسم نوبل صلح ۲۰۲۳ در اسلو، احترام به پادشاه و ملکه نروژ و تشریفات سلطنتی بخشی از نزاکت مدرن تلقی میشود و این امر توسط خانواده نرگس محمدی بدون تامل و کاملاً پذیرفته شد. اما کافی است از پادشاه نروژ به فرزند آخرین پادشاه ایران برسند؛ همان احترام به «ارتجاع» تعبیر میشود و تحقیر و دشنام علیه رضا پهلوی برای برخی حتی نشانه ترقیخواهی جلوه میکند، در حالی که ایرانیان بسیاری او را انتخاب سیاسی خود میدانند.
نه اینکه حتماً رضا پهلوی را دوست داشته باشیم یا از او حمایت کنیم. برعکس؛ نکتهام این است اگر فردیت و آزادی انتخاب را جدی میگیریم، همان حقی که برای خود در رد او قائلیم باید برای میلیونها ایرانی که او را انتخاب سیاسی خود میدانند نیز محترم بشماریم.
تناقض عجیبی است که احترام در برابر قدرت خارجی «نزاکت» نام میگیرد، اما احترام به انتخاب هممیهن خودمان «ارتجاع»، «نادانی» یا «فریبخوردگی» تلقی میشود. و بلافاصله: «کتاب بخوانید!» یعنی نهفقط انتخابت غلط است؛ تو هنوز آنقدر نفهمیدهای که حق داشته باشی این انتخاب را کرده باشی.
و از همین خانه است که وارد سیاست میشویم...
من برای خودم حق انتخاب قائلم، اما انتخاب تو فقط تا جایی محترم است که با نظریه و فکر من سازگار باشد. اینجاست که تفاوت میان «فکر کردن درباره انسان» و «فکر کردن با انسان» آشکار میشود. در اولی، مردم مواد خام نظریهاند؛ اگر واقعیت با نظریه سازگار نباشد، واقعیت را آنقدر تفسیر میکنیم تا دوباره در نظریه جا بگیرد. در دومی، نظریه باید آنقدر فروتن باشد که واقعیت انسان بتواند آن را تغییر دهد.
دیماه ۱۴۰۴ یکی از هولناکترین آزمونهای همین تفاوت بود.
دیماه دیگر اعتراض و سرکوب، به معنایی که سالها از این دو کلمه فهمیده بودیم، نبود. قتلگاه بود. شهرهایی که پر از جوانان زنده و امیدوار بود، در عرض چند ساعت به میدان شکار انسان تبدیل شد. گلوله برای ترساندن شلیک نمیشد. جایی مینشست که آدم را میکشد: سر. گردن. سینه.
دهها هزار نفر به خشنترین شکل کشته شدند.
اما حتی عدد هم حقیقت آن دو روز را توضیح نمیدهد.